امروز به یقین می‌توان گفت که تا اکنون، چند نسل از فرزندان این آب و خاک که نامش ایران است، با شعر "به فردا"ی محمد زهری که با مصرع " به گُلگشت جوانان، یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!" شروع می شود، زیسته‌اند.
مردم میهن ما همواره این شعر را به یاد قربانیان استبداد – که بی‌شک این شعر برای آن‌ها سروده شده است – در کوچه و خیابان و گاه در سنگرهای نبرد خوانده اند. یا این‌که جوانان شعر "به فردا" را برای "محبوب" خود در نامه‌های عاشقانه برای ثبت لحظه های شگرف و انسانی به یادگار نوشته‌اند. با حال و هوایی آمیخته از رنج و حرمان، دوست داشتن و زنده نگه داشتن یاد یاران رفته - ولی نه از یاد رفته – هم‌چون "طعم بادام تلخی" در شیرینی لحظات زندگی در کام.

در بیوگرافی شعر "به فردا" گاه اتفاق افتاده که در فضای مختنق و کپک زده دیکتاتوری، روزنی خُرد برای تنفس هوای آزاد، دست داده است. آن‌گاه این شعر جان یافته و در مجلات و کتاب‌ها راه یافته است. ولی در عوض سالیان مدیدی نیز از سر ترس فقط آن را زیر لب زمزمه کرده اند و یا شبنامه بوده است در مخفی‌گاه و یا تنها آوایی از کوهنوردان بوده است، در کوه‌های دور از چشم اغیار، آن هم در حلقه اعتماد، شب‌هنگام در پای خرمن آتش...
***
محمد زهری، شاعر فردا و سراینده پر احساس ظریف‌‌ترین لحظات زندگی با زبان شعر، به سال

1305 در دهکده عباس‌آباد از توابع تنکابن (شهسوار سابق) متولد شد. پدرش از مبارزین دوره مشروطیت بود و بدین سبب رنج‌ها و دربدری‌هایی را به همراه خانواده خود از سر گذراند. مدت‌ها در زندان قصر در حبس بود. سپس به کرات به شهرهای مختلف مانند ملایر، شیراز تبعید شد...
محمد زهری از پانزده سالگی (سال 1320) شروع به نوشتن کرد و اولین گام‌های نگارشی وی چاپ مقاله و داستان های کوتاه و طنزآمیز در نشریه توفیق و دیگر روزٍنامه های آن دوره بود. در سال 1329 به دانشکده ادبیات تهران راه یافت و هم‌زمان سرودن شعر را آغاز کرد. مضامین بیشتر شعرهای او را "عشق" و "اجتماع" تشکیل می‌داد.

خود در مصاحبه‌ای درباره این دوره چنین گفته است: "بیشتر شعرهایم به اقتضای زمان اجتماعی بود و یا به اقتضای احوال عاشقانه... اما آن‌چه چاپ می‌شد اجتماعیاتش بود."
محمد زهری یکی از چند شاعر نوپردازی است که که بین دو دهه 1330 تا 1350 خوش درخشیدند و شعر نو و معاصر ایران را رقم زدند. این دوره یکی از مهم‌ترین و شکوفا‌ترین دوره های شعر نو در ایران محسوب می شود.

فریدون مشیری شاعر برجسته و از دوستان نزدیک محمد زهری در ستایش شخصیت و شعر وی پس از مرگش، چنین می گوید: "هرگاه، در هرجا، صحبت از او می شد می گفتم و اینک نیز می گویم، بی هیچ تعارف یا تردید: او نجیب ترین، متواضع ترین چهره شعر معاصر ایران بود... از همان آغاز، پخته و جا افتاده، همه چیز خوانده، از همه چیز آگاه م

ی نمود و بود. بی کمترین هیاهویی، بی کوچک‌ترین تظاهری به کار خود مشغول بود. زیاد می خواند، زیاد می نوشت، کم سخن می گفت. طبیعت آرام، موقر، صلح جو و مهربانش

جاذبه ای خاص داشت...

در یک بیان: آن‌چه در وجود دوست شاعرِ از دست رفته‌ام می‌دیدم این بود که ذره ذره وجود او با شعر آمیخته بود. هر حادثه ای، در هر لحظه و در هر جا بازتابی شاعرانه در وجود او داشت."

در سال 1332 دوره لیسانس ادبیات را به پایان رساند. در این سال در یک انجمن ادبی برای اولین بار نیما "پدر شعر نو" را ملاقات می کند. یک سال بعد به تحریریه مجله
فردوسی ملحق می شود و بعد از دوران کوتاهی مسئولیت صفحه شعر این مجله را بر عهده گرفت. مدتی پس از کودتای 28 مرداد، اولین مجموعه شعر خود را با نام "جزیره" توسط

انتشارات امیرکبیر به چاپ رساند. تا آستانه انقلاب بهمن مجموعاً هفت دفتر شعر از او منتشر گشت.
از سال 1335 به بعد، محمد زهری به کارهای مختلفی روی آورد و سال‌ها به عنوان دبیر ادبیات فارسی به دانش آموزان می‌آموخت. بعدها کتاب‌دار کتابخانه ملی و سپس معاون
این کتابخانه بود. محمد زهری هم‌زمان با کار در سال 1344 دوره دکترای ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران به پایان رساند.
***



(به فردا)

به گُلگشت جوانان،
یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!
که

ما در ظلمت شب،
زیر بال وحشی خفاش خون آشام،


نشاندیم این نگین صبح روشن را،
به روی پایه انگشتر فردا.

و خون ما،
به سرخی گُل لاله
به گرمی لب تبدار بیدل
به پاکی تن بیرنگ

ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه،
و رنگی زد به

خاک تشنه هر کوه،
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر

شهری...

و این‌ست آن پرنده نرم شنگرفی،



که می‌بافید
و این‌ست آن گُل آتش‌فروز شمعدانی،
که در باغ بزرگ شهر می‌خندد
و این‌ست

آن لعل زنانی را که می خواهید
و پرپر می‌زند ارٍواح ما،
اندر سرود عشرت جاویدتان
و عشق ما

ست لای برگ‌های هر کتابی را
که می‌خوانید.



***

شما یاران نمی دانید،
چه

تب‌هایی، تن رنجور ما را آب می‌کرد
چه لب‌ها

یی، به جای نقش خنده، داغ می‌شد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون، نابود می‌گردید

ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دوره خود،
حصار ساکت زندان

،
که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را.


و رنجی کاندرون کوره خود می‌گدازد آهن تن‌ها،



طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما،
نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن

گام زد
و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتاٍن
و این نوشی که می‌جوشد درون جام‌هاتان گواه ماست، ای یاران!
گواه پایمردی ما
گواه

عزم ما
کز رزم‌ها
جانانه‌تر شد!




***
تهران- 19 دی ماه 1331