شاعر لحظه هاي مقاومت !

 به نام مرداني كه در بند اند.
 به نام زناني كه تبعيد شدند.
 به نام ياران مان همه،
 كه جان باختند و كشته گان؛
 ز آنرو كه تن به تباهي ندادند!


پاول الوار، اسم مستعار اوژن گريندل (Eugene Grindel ) ، شاعر سوررئاليست و مبارز فرانسوي است. اشعار مقاومت پل الوار درحين اشغال فرانسه ازطريق فاشيسم آلمان و اشعاربعدازجنگ جهاني دوم او، درنظر شعرشناسان، از بهترين سرودههاي مدرن قرن بيستم درجهان هستند. منقدين چپ مينويسند كه او گرچه شاعري سوررئاليست بود ولي زير تعثير تجربه هاي تاريخي - اجتمايي، احساس آگاهانه سياسي درشعرنمود. او با برتون و آراگون از پايه گذاران مكتب ادبي سوررئاليسم در فرانسه بود. درغالب اشعار پل الوار موضوعاتي مانند عشق- سياست- و مبارزه- باهم تقاطع مي يابند. تاسال 1936 بهترين اشعار وي زير تعثير عشق نوشته شده اند. خواننده در شعر او با اعتراض به بي عدالتي هاي اجتمايي آشنا ميگردد. در طول سالهاي اشغال فرانسه، الوار شعرش را نه تنها درخدمت مبارزه با فاشيسم بلكه در راه مبارزه با بورژوازي خودي نيز قرار داد. شوق و شور شعر مبارزاتي او، در كيفيت شعر آراگون، در زمان اشغال فرانسه، ارزشيابي ميشود. تجربه هاي شركت او درجنگ داخلي اسپانيا و ساير حوادث زمان، باعث شدند كه او هميشه براي محرومان و آزاديخواهان ،موضعگيري نمايد. الوار در رابطه با جمهوريخواهان اسپانيايي، با گارسيا لوركا، در جنگ آشنا شد. شعر او با كمك محتواي قوي انساندوستانه و توصيف احساسات عميق و پرشور، تعثيري فراموش نشدني روي تمام اقشار خلق گذاشت. او بهترين شاعر نسل خودشد. شعر الوار: كوتاه – فشرده – و مخاطبه اي ،است. اولين شعر او در سال 1917 زير تعثير عقيده “روح جمعي“ سروده شد .
پل الوار در سال 1895 درفرانسه بدنيا آمد . پدرش كارمند جزء ومادرش خياط بود. اودرسال 1924 سفري طولاني به كشورهاي محروم آسياي شرقي نمود، و گرچه ازسال 1927 با كمونيست ها رابطه داشت ولي درسال 1942 در حين اشغال فرانسه و در رابطه با شوراي ملي مقاومت، وارد حزب كمونيست فرانسه شد. پل الوار پيش از عضويت در حزب كمونيست، درسال 1930 در كنگره انترناسيونال دوم نويسندگان انقلابي جهان در شوروي شركت نموده بود.. اوبعداز جنگ جهاني دوم بدليل اشعار اجتمايي و فعاليت هاي سوسياليستي مشهور شد؛ بعد از سالها ارتباط با تسارا، شاعر دادائيست – و آراگون، شاعر سوررئاليست، الوار در سال 1938 از آندو جدا گرديد. در اشعار الوار نشانه از سبك تمام شاعران سوررئاليست ديده ميشود. به نظر مورخين ادبي، پل الوار بيش از ديگران شعر بين دو جنگ جهاني در فرانسه را تحت تعثير خود قرار داده است.اوبعداز جنگ جهاني دوم، يكي از رهبران و نمايندگان جنبش صلحخواهي فرانسه نيز شد.

 

آزادی

بر دفترچه ترانه هایم
بر میز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
می نویسمت

بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفید
برخاکستر کاغذها یا بر سنگ خون
می نویسمت

بر عکس های طلایی
بر زره جنگجویان
بر تاج هر شاه
می نویسمت

بر جنگل و صحرا
بر آشیانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
می نویسمت

بر مرمر شب ها
برسفیدی نان روزها
بر همه ی فصل های موعود
می نویسمت

بر هر وصله آبی در آسمان های سربی
بر برکه در آفتاب پوسیده
بر آبراه زندگی
می نویسمت

بر دشت ها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسیاب سایه ها
می نویسمت

بر هر وزش غروب
بر دریا، بر کشتی ها
بر کوهستان دیوانه
می نویسمت

بر جوش و خروش ابرها
بر عرق توفان
بر بوی نا و انبوهی باران
می نویسمت

بر هر مساعدت
بر پیشانی دوستانم
بر هر دست کمک
می نویسمت

بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
می نویسمت
بر بهشت های بر باد رفته ام
بر فانوس های دریایی مخروب
بر دیوارهای یاس
می نویسمت

بر غیبت بی آرزو
بر برهنگی تنهایی
حتی بر قدم های مرگ
می نویسمت

بر سلامت بازگشته
بر خطر بیهوده
بر امید بی عداوت
می نویسمت

و با قدرت یک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می یابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم
آزادی

 

يک لبخند

 

شب هرگز مطلق نيست 

سرانجام هر غمي به پنجره اي باز ختم مي شود

پنجره اي که آنجا ميدرخشد

هميشه روءيايي بيدار مي ماند

آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را

قلبي سخي

دستي باز

چشمي مواظب

يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم کنيم

 

 

 

ناظم حكمت آزاده‌ای در زندان

ناظم حكمت، در سال 1902 متولد شد و تا هنگام مرگش‏ به مبارزه انقلابى و كمونيستى و آزادى‌خواهانه و رهايى‌بخش‏ خود ادامه داد و تمام عمر خود را در زندان و تبعيد و مخفى‌گاه‌ها گذراند اما هر گز در مقابل سركوبگران و استثمارگران سر فرود نياورد. در واقع به صراحت مى‌توان گفت كه ناظم حكمت، فرياد همه ستم‌ديدگان و استثمارشدگان جهان بود
ناظم، با شاعران و نويسندگان و هنرمندان سرشناس‏ و مبارز جهان چون «آراگون»، «پابلو نرودا»، «نيكلاس‏ گيلين» و «سارتر» آشنا و هم‌صحبت بود.
آثار او، به بيش‏ از سى زبان مختلف ترجمه و منتشر شده است. اما تا روزى كه ناظم زنده بود دولت‌هاى فاشيستى و نظامى و ناسيوناليستى تركيه اجازه ندادند آثار او در اين كشور چاپ و انتشار پيدا كند.
ناظم حكمت، در سحرگاه روز سوم ژوئيه 1963 در مسكو، براى هميشه چشم از جهان فرو بست. مرگ او همه كسانى كه او را از نزديك مى‌شناختند و يا با آثارش‏ آشنا بودند، بسى اندوهگين ساخت.
در سوگ مرگ ناظم، شاعران و نويسندگان زيادى در چهار گوشه جهان شعرهايى سروده‌اند و يا به ياد او مطالبى را نگاشته‌اند. از جمله نديم گورسل، شاعر و منقعد معروف تركيه، در سال 1974 در ويژه‌نامه مجله «اروپ» كه به مناسبت دهمين سالگرد مرگ ناظم حكمت منتشر شد، چنين نوشت: «به رغم همه فشارها و به رغم كينه دشمنان انديشه، كه زجر دادن به مردم ترك، مردم من، و شكنجه دادن به جوانان اين سرزمين ادامه مى‌دادند، ناظم لحظه‌اى از آواز خواندن باز نايستاد. او ترانه انسان را خواند و ترانه اميد خويشتن را به روزهاى آينده و باور خود را به انقلاب و همان‌طور كه خودش‏ در سال 1949 در زندان بورسا نوشت: «مانند گلوله‌اى از خلال ده سال زندان گذشت» و همه خلق‌هايى كه در اطراف و اكناف دنيا براى نان، براى آزادى و براى سوسياليسم مى‌جنگيدند، صداى او را از خلال ديوارهاى سلول‌هايشان و در خلوت تبعيدگاه‌شان شنيدند...»

 

ناظم حكمت در سال 1960 با شديدترين وجهي از جانب پان تركيست هاي حاكم مورد حمله قرار مي گيرد و به جرم كمونيست بودن، به جرم ايمان به رسالت طبقه كارگر به عنوان خائن به وطن و توده ها معرفي ي گردد. آن ها در مطبوعات تركيه مي نويسند "ناظم حكمت خيانت به وطن را هنوز ادمه مي دهد". وي اين شعر را در جواب به آنان سروده است:

 

خائن به وطن

«نظم حكمت هنوز خيانت به وطن را ادامه مى‌دهد.
حكمت مى‌گويد، ما نيمه مستعمره امپرياليسم آمريكا هستيم.
ناظم حكمت هنوز خيانت به وطن را ادامه مى‌دهد.»

اين‌ها در يكى از روزنامه‌هاى آنكارا چاپ شد،
در سه ستون با زمينه سياه،
با حروف درشت جنجالى
در يكى از روزنامه‌هاى آنكارا، در كنار عكس‏ ژنرال ويليام سون
در شصت و شش‏ سانتى‌متر مربع
ژنرال آمريكايى مى‌خندد، نيشش‏ تا بنا گوش‏ باز است
آمريكا صد و بيست ميليون ليره به بودجه ما كمك كرد. صد و بيست ميليون ليره،

«حكمت مى‌گويد، ما نيمه مستعمره امپرياليسم آمريكا هستيم.
ناظم حكمت هنوز خيانت به وطن را ادامه مى‌دهد.»

آرى، من خائن به وطن هستم، شما وطن پرستيد، شما ميهن دوستيد.
من خائن به وطنم، من خائن به ميهنم،

اگر وطن مزارع شما باشد
اگر وطن آن چيزى باشد كه در گاو صندوق‌ها و دسته چك‌هاى شماست،
اگر وطن مردن از گرسنگى در كنار جاده باشد،
اگر وطن در زمستان مثل سگ لرزيدن و در تابستان از تب به خود پيچيدن باشد،

اگر وطن مكيدن خون سرخ دست‌هاى ما در كارخانه‌هايتان باشد،
اگر وطن چنگال ارباب‌هايتان باشد،
اگر وطن حكومت باتون پليس‏ و چماق باشد،
اگر وطن پايگاه‌هاى آمريكايى، بمب‌هاى آمريكايى و توپ‌هاى ناوكان آمريكايى باشد.
اگر وطن نجات نيافتن از ظلمت گنديده شما باشد،
من خائن به وطن هستم
بنويسيد، در سه ستون، با , زمینه درشت سياه و جنجالى:
«ناظم حكمت خيانت به وطن را هنوز ادامه مى‌دهد.»

 

 

دوستان و دشمنان من

 

من و دوره گرد گذرمان

بغايت در آمريكا گمناميم.

با اين همه

از چين تا اسپانيا، از دماغه اميد نيك تا آلاسكا

در هر وجت از آب و خشكي دوستاني دارم

و دشمناني.

چنان دوستاني كه یكبار نيز، هم نديده ايم

ميتوانيم اما بميريم از بهر ناني برابر، آزادي برابر،

رويايي برابر

و آنچنان دشمناني تشنه بخون من،

و من به خونشان.

قدرتم از آن

كه نيستم تنها

در اين گسترده دنيا.

جهان و خلقش نمايانند در قلب من

آشكارند در علم من.

به آرامي و صراحت،

پيوسته ام

به پيكار عظيم.

 

*

 

روشنايي به پيش مي آيد

 

روشنائي پيش مي آيد

و مرا در بر مي گيرد

دنيا زيباست

         و دستانم از اشتياق سرشار

نگاه از درختان بر نمي گيرم

               كه سبزند و بار آرزو دارند

راه آفتاب از لابلاي ديوارها مي گذرد

پشت پنجره درمانگاه نشسته ام

بوي دارو رخت بربسته 

ميخك ها جائي شكفته اند

                   مي دانم.

اسارت مسئله اي نيست

ببين!

مسئله اينست كه تسليم نشوي

 

*

ناظم حكمت ــ 1948

درمانگاه زندان 

 

 

به یاد برتولت برشت شاعر آزادی خواه و مبارز

آوازه‌ى برشت به عنوان يكى از بزرگترين انديشه‌پردازان ادبى، نمايشنامه‌نويسان و شاعران آلمانى سده‌ى بيستم تثبيت شده است. نمايشنامه‌هاى برشت كه وى را بنيانگذار «تئاتر روايى» مى‌دانند، امروزه نيز جزو محبوب‌ترين‌ها است و در آلمان به كرات روى صحنه مى‌رود.

برتولت برشت كه نام كامل او «اويگن برتولت فريدريش برشت» است در تاريخ دهم فوريه‌ى ۱۸۹۸ در شهر آگسبورگ آلمان زاده شد. نخستين تلاش‌هاى ادبى او به صورت شعر و نمايشنامه به سال‌هاى تحصيل در دبيرستان بازمى‌گردد.

برشت در سال ۱۹۱۷ به تحصيل فلسفه در دانشگاه مونيخ پرداخت، اما يك ترم بعد رشته‌ى تحصيلى خود را به پزشگى تغيير داد. مدت كوتاهى پس از آن، در جريان ناآرامى‌هاى انقلاب ۱۹۱۸ آلمان، دست از تحصيل كشيد و به عنوان بهيار به خدمت سربازى رفت. برشت در اين ايام طرفدار جناح چپ سوسيال دمكراسى آلمان ودر شهر آگسبورگ عضو شوراى كارگران و سربازان بود.

او كه هرگز تحصيلات دانشگاهى را جدى نگرفته بود، در سال ۱۹۲۱ از دانشگاه اخراج شد. در سال‌هاى ۱۹۲۲ و ۱۹۲۳ اجراى دو نمايشنامه به نام‌هاى «بال» و «آواى طبل‌ها در شب» از او در لايپزيگ و مونيخ، با اقبال و ستايش منتقدان روبرو و باعث شهرت وى به عنوان درام‌نويس شد. اين موفقيت براى برشت قرارداد همكارى با تئاتر مونيخ را به همراه آورد و باعث شد كه وى بتواند خود را يكسره وقف فعاليت ادبى و نمايشنامه‌نويسى كند.

برتولت برشت در سال ۱۹۲۴ از مونيخ به برلين رفت. در آنجا نيز در ارتباط با محافل مهم ادبى و تئاتر جمهورى وايمار قرار داشت. برشت در «تئاتر آلمان» در برلين، به عنوان نمايشنامه‌نويس و كارگردان مشغول به كار شد. وى در اين ايام براى دستيابى به سبك خاص خود، به تجربه‌ها و آزمايش‌هاى گوناگونى در زمينه‌ى تئاتر روى آورد.

برشت كه با انديشه‌پردازان ماركسيست و هنرمندان چپ زمانه‌ى خود در ارتباط تنگاتنگ و تبادل‌نظر بود، سرانجام دست به طراحى تئاتر «روايى ـ ديالكتيكى» زد و در همين راستا در سال ۱۹۲۸ قطعه‌ى «اپراى سه پولى» را با موزيك «كورت وايل» به روى صحنه برد. اين قطعه موفق‌ترين نمايشنامه تا پايان عمر جمهورى وايمار در سال ۱۹۳۳ در آلمان بود و بيش از ۲۵۰ بار بر روى صحنه رفت.

با برآمد ناسيونال‌سوسياليسم در آلمان، دوره‌ى آوارگى برشت نيز آغاز شد. يك شب پس از آتشسوزى در «رايشستاگ» كه با صحنه‌سازى ناسيونال‌سوسياليست‌ها و براى پيگرد دگرانديشان صورت گرفته بود، برشت به همراه خانواده‌اش از برلين گريخت و از طريق پراگ، وين، زوريخ و پاريس، سرانجام به دانمارك رفت.

سال‌هاى اقامت در دانمارك براى برشت، از منظر خلاقيت ادبى ايام پربارى بود. بين سال‌هاى ۱۹۳۴ تا ۱۹۳۹ در مهاجرت اشعار، قطعات و نيز طنزهاى زيادى براى راديوى آلمانى‌زبان «فرستنده‌ى آزادى» نوشت و همزمان جزو گردانندگان مجله‌ى «مهاجرت چپ» بود كه در مسكو منتشر مى‌شد.

با شروع جنگ جهانى دوم، برتولت برشت محل اقامت خود را به نزديكى استكهلم منتقل كرد و در سال ۱۹۴۰ از بيم پيگرد ناچار به هلسينكى گريخت و از آنجا از طريق مسكو به كاليفرنيا در آمريكا رفت. در كاليفرنيا عمدتا بر روى قطعات بزرگ كار مى‌كرد كه برخى مانند «زندگى گاليله» بعدها با همكارى هنرمند انگليسى چارلز لافتون بر روى صحنه برده شد.

«كميته‌ى فعاليت‌هاى ضدآمريكايى» در اكتبر ۱۹۴۷ برتولد برشت را به دليل فعاليت‌هاى كمونيستى براى بازجويى دعوت كرد. برشت يك روز پس از آن خاك آمريكا را ترك كرد و به زوريخ رفت. نخست درخواست تابعيت از دولت اتريش كرد. و از آنجا كه ورود به منطقه‌ى اشغالى غرب آلمان براى او ممنوع شده بود، در پاييز ۱۹۴۹ دعوت اتحاديه‌ى فرهنگى شرق آلمان را پذيرفت و در برلين شرقى ساكن شد. در آنجا تا پايان عمر خود در سال ۱۹۵۶ به كار تئاتر پرداخت.

آوازه‌ى جهانى برشت به عنوان نظريه‌پرداز تئاتر، شاعر ونويسنده همچنان پايدار است. حتا منقدان و مخالفانى كه جهان‌نگرى او را لعن و نفرين مى‌كردند، جايگاه ادبى او را به عنوان يكى از تاثيرگذارترين نمايشنامه‌نويسان آلمانى سده‌ى بيستم به رسميت شناخته‌اند.

برتولت برشت تئاتر «روايى ـ ديالكتيكى» خود را نقطه‌ى مقابل تئاتر بورژوايى مى‌دانست. وى معتقد بود كه تئاتر مى‌بايست از تماشاگر توهم‌زدايى كند و محركى براى آگاهى باشد. رويكردهاى دراماتيك در قطعات برشت، با هدف ايجاد بصيرت در تماشاگر و ترغيب او براى ايجاد دگرگونى صورت مى‌گرفت.

زيبايى‌شناسى دراماتيك برشت ناظر بر تحولات اجتماعى به مفهوم ماركسيستى آن بود. صورت روايى نمايشنامه‌ها، تفسيركنش‌هاى نمايشى، آوازها و توضيحات در ميان پرده‌ها، همگى مى‌بايست در خدمت برانگيختن براى تحولات موردنظر قرار گيرند. برشت شالوده‌ى نظرى تئورى درام روايى خود را از جمله در اثرى تحت عنوان «ارغنون كوچك براى تئاتر» در سال ۱۹۴۹به رشته‌ى تحرير درآورده است.

از مهم‌ترين نمايشنامه‌هاى برشت مى‌توان به: «آواى طبل‌ها در شب»، «آدم آدم است»، «اپراى سه پولى»، «عروج و سقوط شهر ماهاگونى»، «آنكه گفت آرى و آنكه گفت نه»، «تدبير»، «مادر»، «ننه دلاور و فرزندان او»، «زندگى گاليله» «انسان نيك سچوان«، »دايره‌ى گچى قفقازى»، «ارباب پونتيلا و نوكرش ماتى» و... اشاره كرد. افزون بر آن، برشت صاحب ده‌ها جلد كتاب در زمينه‌هاى نظم و نثر و نيز مقالات و نوشته‌هاى تئوريك است.‌

به زائيدگان پس از ما

۱

راستى كه من در دورانهائى تاريك مى‏زيَم!

سخنِ بى‏نيّت بد، ديوانگى‏ست. يك پيشانى هموار

 نشانه‏اى از بى‏احساسى‏ست. آن كه مى‏خندد

خبر هراس‏انگيز را

فقط هنوز دريافت نداشته است.

اين چه دورانهائى‏ست، كه در آنها

يگ گفتگو درباره درختان گوئى يك جنايت است‏

زيرا يك سكوت را درباره آن همه تبهكاريها در خود مى‏گنجاند!

آن كه آن جا به آرامى در خيابان راه مى‏رود

ديگر به راستى دست يافتنى نيست براى دوستانش‏

كه در عُسرت‏اند؟

راست است: من هنوز معاشم را به دست مى‏آورم.

اما از من باور كنيد: اين تنها يك تصادف است. هيچ چيز

از آنچه كه من مى‏كنم، مرا سزاوار آن نمى‏سازد، كه سير بخورم.

مرا به تصادف دريغ داشته‏اند. (اگر بخت من باز ايستد من از دست رفته‏ام.)

به من مى‏گويند: بخور و بياشام! شادباش، كه دارى!

اما من چگونه مى‏توانم بخورم و بياشامم، هنگامى‏

كه از چنگ گرسنگان به در مى‏آورم، آنچه را كه مى‏خورم، و

از ليوان آب من، آن كسى كه از تشنگى مى‏ميرد، محروم است؟

با وجود اين مى‏خورم و مى‏آشامم.

من نيز دلم مى‏خواست كه فرزانه مى‏بودم‏

در كتابهاى كهنه نوشته شده است، كه فرزانه چيست:

خود را از كشاكش جهان دور نگهداشتن و زمانى كوتاه را

بى‏ترس به سر آوردن‏

اما بى‏قهر و زور به مقصود رسيدن‏

بدى را با نيكى جبران كردن‏

آرزوهايش را انجام ندادن، بلكه فراموش كردن‏

شيوه فرزانه است.

اين همه را من نمى‏توانم بكنم:

راستى، كه من در دورانهائى تاريك مى‏زيم!

۲

به شهرها من در زمان بى‏نظمى آمدم‏

هنگامى كه در آن جا گرسنگى فرمانروا بود.

در زمان آشوب در ميان انسانها آمدم‏

و من نيز با ايشان عصيان كردم.

اين سان به سر آمد زمانى‏

كه روى زمين به من داده شده بود.

خوراكم را در ميان نبردها خوردم‏

در ميان آدمكُشان سر به بستر خواب نهادم‏

با بى‏تفاوتى عشق ورزيدم‏

و طبيعت را بى‏شكيبائى نگريستم.

اين سان به سر آمد زمانى‏

كه روى زمين به من داده شده بود.

خيابانها در زمان من به مُرداب مى‏رسيدند.

زبان مرا نزد دژخيم رسوا كرد.

تنها اندكى از من ساخته بود. اما فرمانروايان‏

بى من ايمن‏تر مى‏نشستند، اين اميد من بود.

اين‏سان به سر آمد زمانى

كه روى زمين به من داده شده بود.

نيروها اندك و ناچيز بودند. هدف‏

در دورى دور جاى داشت،

آشكارا ديدنى بود، هر چند براى من‏

دشوار دست يافتنى بود.

اين‏سان به سر آمد زمانى‏

كه روى زمين به من داده شده بود.

۳

شما، شمائى كه از ميان سَيلى توفانى سر بر خواهيد آورد

كه ما در آن فرو شده‏ايم‏

به ياد آوريد

هنگامى كه از ضعفهاى ما سخن مى‏گوئيد

همچنين دورانى تاريك را

كه شما از آن دور شده‏ايد.

زيرا ما مى‏رفتيم، در حالى كه بيشتر از كفشها كشورها را عوض مى‏كرديم‏

به درون جنگلهاى طبقات، نوميد شده‏

هنگامى كه فقط بيدادگرى بود و عصيانى نبود.

با وجود اين خوب مى‏دانيم:

همچنين نفرت در برابر پَستى‏

چهره را پُرچين مى‏كند.

همچنين خشم در برابر بيدادگرى‏

آواز را خشن‏تر مى‏سازد. آوَخ، ما

مائى كه مى‏خواستيم زمينه را براى مهربانى آماده كنيم‏

خودمان نتوانستيم مهربان باشيم.

امّا شما، هنگامى كه زمانه بدانجائى خواهد رسيد

كه انسان براى انسان يك يارى كننده است‏

به ياد آوريد دوران ما را

با بخشايشگرى.

 ***

نگرانی

روز دَم کرده است. نگرانی ِ ملال‌آور
در سکوت
              خانه‌ی خاموش را پر کرده است.
انگار که نیایشی از میان ِ اتاق‌های نَم‌دار
کورمال‌‌کورمال می‌گذرد و
چیزی عظیم
                  آنجا
                       در برابر ِ در ایستاده است.

روز دَم کرده است. روز ِ گرگ و میش ناپدید می‌شود---
دو شمع ِ مرگْ
                    قرمز و بی‌صدا شعله می‌کشند و
پژواک ِ صدای اشک‌ها
به هق‌هق ِ گریستنْ
                             در هنگام ِ نیایش
                                                     ماننده است...
خاموش باشید ، نگرانی ِ برادر
                                           در سکوت
خانه‌ی خاموش را
                          پر کرده است.

***

بنّا‌های پیر اینجا ایستادند

بنّاهای پیر اینجا ایستادند و
به‌سوی دریا ‌نگریستند و
گفتند ، اکنون دیگر زمان ِ زیادی نمانده است و
آن‌گاه کارمان تمام است.

و حق با بنّاها بود ؛
زیرا که اکنون کارشان تمام است و
در جایی که آنها ایستادند ،
اکنون برشت ایستاده و
به‌سوی دریا می‌نگرد.

***

گدا

گه‌گاه
آن‌زمان که در شب‌های روشن
از میان ِ دهکده‌ای کوچک
                                    آرام می‌گذرم
اندوهی غریب و داغ
از گلوی مستم فرومی‌رود

و به مادرم می‌اندیشم
به سیمای لطیفش چشم می‌دوزم و
می‌اندیشم که
                    شاید او
                               در چنین شب‌هایی
همراه با نور ِ ماه
                        بارها گریسته باشد. 

***

گربه موش را می‌گیرد

کار ِ موش تمام است.
سرنگون باد گربه!

موش چربی را می‌بلعد.
موش اکنون رفته است.
زنده باد گربه.

***

ضعف‌ها

تو نداشتی
من یکی داشتم:
دلباخته بودم

 

جنگی در پیش است


جنگی در پیش است که اولین نبوده است
آخرین نیز نیست
اما اگر جنگ آخر فرا رسد
بیچارگان سرزمین مغلوب همان قدر گرسنگی می کشند
که فرودستان سرزمین فاتح!!

 

یادی از شاعر آزادی خواه و مبارز ابو القاسم لاهوتی

ابو القاسم لاهوتي، شاعر و مترجم برجسته و مردمي ايران در ۴ دسامبر ۱۸۸۷ در كرمانشاه متولد شد. از جواني با قلم زدن در روزنامه ها به تشريح وضعيت كشورش پرداخت و در ۱۹۰۹ "مثوي اي رنجبر" را سرود. بعد از شكست انقلاب مشروطيت به مرگ محكوم شد و ايران را به قصد بغداد ترك نمود ولي در ۱۹۱۵ به ايران بازگشت و براي مبارزه با استعمار "فرقه كارگر" را پايه گذاري كرد. در ۱۹۲۲ دومين قيام تبريز را رهبري كرد، مردم دَه روز شهر را در دست داشتند تا دوباره به تصرف قواي "رضا خان" در آمد و لاهوتي كه براي سرش جايزه تعيين شده بود همراه با ديگر مبارزان به اتحاد شوروي پناه گزيد.

در شوروي او با انديشه ي سوسيالسم آشنا شد و در اين دوران آثارش رنگ ديگر يافتند كه افكار آزادي خواهانه و انقلابيش در تمامي آن ها مشهود است. او با كار هايش به جنگ خرافه پرستي و ستم رفت و آزادي و تحكيم نظام سوسياليستي را ستايش كرده به دفاع قاطع از آن برخاست.

لاهوتي در طول جنگ جهاني دوم، اشعار فراواني سرود و در آن ها فاشيست ها را رسوا و قهرمانان ضد فاشيست را ستايش كرد. او در اشارش گسترش برادري ميان ملت ها، تلاش براي صلح و بهروزي انسان ها و نبرد ععليه فاشيسم را تبليغ مي كرد. او سراينده بهترين و بر انگيزه ترين اشعار ضد جنگ در ادبيات فارسي است. او در عين حال مترجم برجسته نيز بود.

از آثار او ۱۵۰ شعر به موسيقي در آمده اند. آثار او در شوروي به چاپ پنجاهم رسيدند و به زبان هاي گوناگون انتشار يافتند.

اين شاعر و مترجم بزرگ كه در سراسر عمرش براي آزادي و هم بستگي مردم سراسر جهان پيكار كرده بود، در ۱۶ مارس ۱۹۵۷ در شوروي در گذشت.

يادش گرامي باد!

 

شعر زير که از نخستین و موفق ترین نمونه های تلاش برای رهایی از باستیل قوافی می باشد ، اثر شاعر انقلابی ابوالقاسم لاهوتی است که در آن به گوشه هایی از زندگی سراسر مبارزۀ حیدرعمواوقلی اشاره دارد. لاهوتی از پیشقراولان شعر نو پارسی است .

ابو القاسم لاهوتی
 
 
 
 
 

چارۀ رنجبران ، وحدت و تشکیلات است .

 

 

 

سر و روئی نتراشیده و رخساری زرد

زرد و باریک ، چو   نِی

سفره یی کرده حمایل ، بر سرِ دوش

ژنده یی در تن  وی

کهنه یی پیچیده  به پا ، چونکه ندارد پاپوش

در سرِ جادۀ ری

چند قزاق سوار از پیش ، آلوده به گرد

دستها ، بسته ز پس

که رَوَد اینهمه راه ؟

مگر آن مرد قوی همّتِ صاحب مسلک

که شناسد ره  و چاه

خسته بُد

گرسنه بُد

لیک نمی خواست کمک

نِز  ملک ،   نی زِ  اله

بجز از فعله و دهقان – نه به فکر دیّار

 

از سواران مسلح ، یکی آمد به سخن

که دلش سوخت به او

-                     آخر ای شخص گنهکار –  چنین گفت به وی :

گنهت چیست ؟  بگو !

بندی از لفظ بر آشفت به وی

گفت  :

ای مرد نکو

گنهم اینکه من از عائلۀ رنجبرم

زادۀ رنجم و پروردۀ دستِ زحمت

نسلم از گارگران

حرف من اینکه : چرا کوشش و زحمت از ماست

حاصلش از دگران ؟

این جهان یکسره از فعله و دهقان بر پاست

نه که از مفت خوران !

غیر از این ،  من ز گناهِ دگری بی خبرم

دگری گفت که !

گویند تو " آشوب کن " ی ،  ضدِ قانون و وطن

دشمن شاهی و بیدینی و دهری مذهب

جنگو ، فتنه فکن

پرده از کار برانداز و مپیچان مطلب !

راست گوی به من !

تو مگر عاشق حبس و کتک و تبعیدی ؟

 

تندتر می دوی از من ، اگر آگاه شوی

دادش اینگونه جواب :

دین وقانون و وطن ، آلت اشراف بُوَد

رنجبر ، لُخت و کباب

سگِ خان ، با جُلِ مخمل

بگو انصاف بود؟

خانۀ جهل  خراب !

حیله است این سخنان

کاش که می فهمیدی

این عبارات مُطلا ، همه موهومات است

بندِ راهِ فقرا

چیست قانون کنونی ، خبرت هست از این ؟

حکم محکومی ما

بهر آزاد شدن ، در همۀ روی زمین

از چنین ظلم و شقا

چارۀ رنجبران ، وحدت و تشکیلات است .

 

                                        ابوالقاسم لاهوتی - ۱۹۲۴

 


 

به یاد قهرمان خلق خسرو گلسرخی

خسرو گلسرخي شاعر و نويسنده انقلابي ايران است كه قلمش را خنجر ساخته با سرودن اشعار و نوشته هايش كه بيان گر واقعيات جامعه و افشاگر استمثار و ستم طبقاتي و جنايات رژيم ستم شاهي ايران بود، پشت دولت مخوف آن زمان را به لرزه در آورده بود. دشمن كه ديگر تاب تحمل آن همه محبوبيت او در ميان توده ها و روحيه سازش نا پذيرش را در دريدن ماسك رژيم خون آشام و ساواكش را نداشت او را با عده ي ديگري از روشن فكراني كه در يك محفل روشن فكري بودند دستگير نمود و در سياه چال انداخت. در حالي كه اكثر اين روشن فكران با زبوني پوزه بر چكمه خون آلود جلاد ماليده و تقاضاي عفو كردند، وي با هم رزمش كرامت دانشيان در دادگاه نظامي كه بيشتر به بازار مكاره اي شباهت داشت به مقاومت كم نظير پرداخت و چنين به بيچارگي و زبوني دشمن صحه گذاشت:

"من در دادگاهي كه نه قانوني بودن و نه صلاحيت آن را قبول دارم، از خود دفاع نمي كنم. به عنوان يك ماركسيست خطابم به خلق و تاريخ است. هر چه شما به من بيشتر بتازيد من بشتر بر خود مي بالم. چرا كه هر چه شديد تر از شما دور باشم به مردم نزديك ترم. هر چه كينه ي شما نسبت به من و عقيده ام شديد تر باشد لطف و حمايت توده ها از من قوي تر است. حتي اگر مرا به گور بسپاريد كه خواهيد سپرد، مردم از جسدم پرچم و سرود مي سازند."

ساواك كه از يك طرف با شكنجه هاي وحشيانه نتوانست روحيه مقاوم و سر سخت او را متزلزل سازد و از طرف ديگر از بازتاب گسترده و پر ولوله ي نام بزرگ گلسرخي و هم رزمش كرامت دانشيان و رشد روز افزون اشباح انقلابي آنان دست و پاي خود را گم كرده بودند، به تكاپو افتاد تا شايد در آخرين لحظات در اين دو قلعه ي تسخير ناپذير رسوخ كند. به قهرماناني كه اينك با صبوري پر آرامش در انتظار سپيده دم تير باران بودند، پيشنهاد شد كه از شاه تقاضاي عفو كنند، اما آنان فقط با كلمه ي "نه" به حقارت دشمن پوزخند زدند. به گلسرخي پيشنهاد شد كه دامون يگانه فرزندش را در يك ملاقات خصوصي بپذيرد اما گلسرخي با آن كه اشتياق ديدن دامون مغز استخوانش را مي سوزاند مي دانست كه ساواك مي خواهد از دامون برايش دامي بسازد، با تلخي بغض آلود گفت "نه"!

گلسرخي و دانشيان در سحر گاه 28 بهمن ماه 1352جاودانه به كاروان شهيدان انقلابي پيوستند و بدين صورت يك بار ديگر با خون خويش وفاداري و ايمانشان را به راه هايي خلق ثابت ساختند.

گفته هايي از گلسرخي در مورد چگونگي شعر سيلي اي ديگريست به روي روشن فكران تسليم طلب و سازش كاري كه مقام شعر را در سطح فقط انعكاس اميال مبتذل و هرزه و اكثرا جنسي تنزل مي هد.

"چرا شعر نبايد شعار باشد در جايي كه زندگي كم ترين شباهتي به خود ندارد. اين كفر است كه دنبال شعر ناب و جوهر سيال شعري سينه چاك بدهم. من به نفع زندگي از شعر اين توقع را دارم كه اگر لازم باشد نه فقط شعار بلكه خنجر و طناب و  و زهر باشد."

نام خسرو گلسرخي در تاريخ پر افتخار خلق ايران و هم چون مشعل تاباني حك است و سمبلياز مقاومت و استواري و منبع الهام كليه شاعران و هنر مندان انقلابي به شمار مي رود.

 

 

 


خسرو گلسرخی در جریان دفاعیتش در محکمه ی نظامی شاه که فریاد می زد:

"من به خاطر جانم فریاد نمی زنم زیرا فرزند خلق و مبارز دلاور هستم."

 

کرامت دانشیان


 

 

شعر بي نام

بر سينه ات نشست

زخم عميق كار ي دشمن

اما

اي سرو ايستاده نيفتادي

اين رسم توست كه ايستادي بميري.

در تو ترانه هاي خنجر و خون

در تو پرندگان مهاجر

در تو سرود فتح

اين گونه چشم هاي تو روشن

هرگز نبوده است

با خون تو، ميدان توپ خانه

در خشم خلق بيدار مي شود

مردم ز آن سوي توپ خانه بدين سو

سرازير مي كنند

نان و گرسنگي به تساوي تقسيم مي شود

اين سرو ايستاده

اين مرگ توست كه مي سازد.

دشمن ديوار مي كشد

اين عابران خوب و ستم بر

نام تو را، اين عابران ژنده نمي دانند

و اين دريغ هست، اما

روزي كه خلق بداند

هر قطره خون تو محراب مي شود

اين خلق نم بزرگ تو رادر هر سرود ميهني اش

آواز مي دهد

نام تو، پرچم ايران

خزر به نام تو زنده است.

 

 

 

سرود پيوستن

بايد كه دوست بداريم ياران
 بايد كه چون خزذ بخروشيم
فريادهاي ما اگر چه رسا نيست
 بايد يكي شود
 بايد تپيدن هر قلب اينك سرود
بايد سرخي هر خون اينك پرچم
بايد سرخي هر خون اينك پرچم
بايد كه قلب ما
 سرود ما و پرچم ما باشد
بايد در هر سپيدي البرز
نزديك تر شويم
 بايد يكي شويم
 اينان هراسشان ز يگانگي ماست
 بايد كه سر زند
طليعه خاور
 از چشم هاي ما
 بايد كه لوت تشنه
ميزبان خزر باشد
بايد كه كوير فقير
از چمشه هاي شمالي بي نصيب نماند
 بايد كه دست هاي خسته بياسايند
بايد كه خنده و آينده ، جاي اشك بگيرد
بايد بهار
 در چشم كودكان جاده ي ري
 سبز و شكفته و شاداب
بايد بهار را بشناسند
 بايد جواديه بر پل بنا شود
 پل
اين شانه هاي ما
 بايد كه رنج را بشناسيم
 وقتي كه دختر رحمان
با يك تب دو ساعته مي ميرد
 بايد كه دوست بداريم ياران
بايد كه قلب ما
سرود و پرچم ما باشد
 

 

 يك اگر با يك برابر بود

معلم پاي تخته داد مي زد
 صورتش از خشم گلگون بود
 و دستانش به زير پوششي از گردپنهان بود
ولي ‌آخر كلاسي ها
لواشك بين خود تقسيم مي كردند
وان يكي در گوشه اي ديگر جوانان را ورق مي زد
براي آنكه بي خود هاي و هو مي كرد و با آن شور بي پايان
تساوي هاي جبري رانشان مي داد
خطي خوانا به روي تخته اي كز ظلمتي تاريك
غمگين بود
تساوي را چنين بنوشت
يك با يك برابر هست
 از ميان جمع شاگردان يكي برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامي سخن سر داد
تساوي اشتباهي فاحش و محض است
معلم
مات بر جا ماند
و او پرسيد
گر يك فرد انسان واحد يك بود آيا باز
يك با يك برابر بود
 سكوت مدهوشي بود و سئوالي سخت
معلم خشمگين فرياد زد
آري برابر بود
و او با پوزخندي گفت
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود
وانكه قلبي پاك و دستي فاقد زر داشت
پايين بود
اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آن كه صورت نقره گون
چون قرص مه مي داشت
بالا بود
وان سيه چرده كه مي ناليد
پايين بود
اگريك فرد انسان واحد يك بود
اين تساوي زير و رو مي شد
حال مي پرسم يك اگر با يك برابر بود
نان و مال مفت خواران
از كجا آماده مي گرديد
يا چه كس ديوار چين ها را بنا مي كرد ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس كه پشتش زير بار فقر خم مي شد ؟
 يا كه زير صربت شلاق له مي گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود
پس چه كس آزادگان را در قفس مي كرد ؟
معلم ناله آسا گفت
بچه ها در جزوه هاي خويش بنويسيد
 يك با يك برابر نيست