اتل و جوليوس روزنبرگ

در ۱۹ جولاي ١۹۵٣ زوج قهرمان و پيشرو امريكايي، اتل و جوليوس روزنبرگ، به اتهام جاسوسي براي شوروي در امريكا اعدام شدند. اعدام ايندو انقلابي بي باك در جريان كارزار ضد كمونيستي دوران جنگ سرد صورت گرفت كه در ايالات متحده جو «مك كارتيزم» حاكم بود و جنبش هاي رهاييبخش و مردمي در سراسر جهان بوسيله طبقه حاكمه امريكا سركوب ميگشت.

ايندو در تابستان ١۹۵۰ بازداشت شدند و اتهام وارده به اينان گويا تحويل اسرار بمب اتمي امريكا به اتحاد شوروي بود. اما محكمه به بهانه مسايل امنيتي، از ارائه هرگونه سند و مدرك به دادگاه در اين رابطه خودداري كرد. در ماه مارچ ١۹۵۱، پس از محاكمه‌اي كه يك ماه به طول انجاميد، هيات منصفه پس از كمتر از يك روز مشاوره، اتل و جوليوس را گناهكار شناخت، و در روز پنجم اپريل، قاضي فدرال، ايروين كاوفمن، بدون مجوز قانوني و خارج از حيطهء اختياراتش، براي آنان مجازات اعدام را تعيين نمود.

صدرو اين حكم موجي از خشم و اعتراض در سطح جهان را برانگيخت كه تا زمان اعدام شان هر روز ادامه و گسترش يافت. تنها چندين سال پس از اعدام اين قهرمانان روشن شد كه اطلاعات مورد اشارهء محكمه در مورد اسرار بمب اتمي امريكا كاملا علني بوده و قبلا در كتب علمي مختلف منتشر شده است، به ويژه، در اين رابطه دو دانشمند برجسته امريكايي كه در ساختن بمب اتمي امريكا نيز شركت داشتند، مكررا اعلام داشتند كه هيچ چيزي در مورد چگونگي ساختن اين بمب سري نبوده است و هركسي ميتوانسته چنين اطلاعاتي را از منابع مختلف به دست آورد. ديويد گرينگلس، برادر اتل روزنبرگ و مهمترين شاهد عيني در پرونده روزنبرگ ها، در مصاحبه‌اي چندي قبل فاش ساخت كه محكمه به زور او را وادار به دروغ گفتن كرد.

سرويس هاي امنيتي و محكمه امريكا همه گونه ترفند را براي اعمال فشار به روزنبرگ ها به منظور گرفتن اقرار به گناه از آنان به كار گرفتند كه هيچكدام كارگر نيفتاد. به جوليوس فشار آوردند كه در صورت شهادت عليه اتل، از مرگ رهايي خواهد يافت ولي ايندو به مقاومت خود ادامه دادند. گفته ميشود كه ايزنهاور، رئيس جمهور وقت،‌ تا لحظه اعدام از طريق تلفن مستقيم با مقامات زندان سينگ سينگ در ارتباط بوده است، بدين اميد كه شايد در لحظه رويارويي با مرگ، آنان دست از مقاومت بردارند.

بالاخره اين زوج والامقام و نترس در ساعت ٨ شب ١۹ جولاي به استقبال مرگ رفتند و به لشكر عظيم شهداي راه رهايي انسانيت پيوستند.

چند ماه قبل از اين، جوليوس در يادداشتي كه در درون زندان براي اتل فرستاد، نوشت: «جدا از اينكه چه اتفاقي بيافتد، مبارزه در راه اهداف والاي انساني، خود يك پيروزي است.»

امانوئل بلوك، وكيل روزنبرگها، در بيانيه‌اي كه پس از اعدام آنان صادر شد نوشت: ((اين حكم مرگ غيرمنتظره نبود. بايد اتفاق مي‌افتاد. بايد قضيه روزنبرگ ها را ايجاد مي‌كردند تا بتوانند با تشديد هيستري در جامعه، جنگ كره را به مردم امريكا بقبولانند. بايد وحشت و هيستري جامعه امريكا را فرا مي‌گرفت تا افزايش بودجه هاي نظامي به تصويب برسد. و بايد در قلب جنبش چپ دشنه‌اي فرونشانده مي‌شد تا اين جنبش بفهمد كه از اين پس نه فقط با «قانون اسميت» و مجازات هاي يك تا پنج سال زندان،‌كه با مرگ روبروست.))

 

 


اتل و جوليوس روزنبرگ

 

 

اتل روزنبرگ

 

اگر ما بميريم

 

خواهيد دانست، پسرانم، خواهيد دانست
كه چرا ما
براي آراميدن زير چمن ها
آواز را سر نداده
كتاب را نخوانده
و كار را تمام نكرده
رها كرديم.

 

ديگر سوگواري نكنيد، پسرانم، ديگر نه
دليل همه دروغ ها و تهمت ها
دليل همه اشك هايي كه ريختيم
دليل همه دردهايي كه تحمل كرديم
روزي بر همه آشكار خواهد شد.

 

زمين لبخند خواهد زد، پسرانم، لبخند خواهد زد
و نيز سبزهء آرامگاه ما،
كشتار پايان خواهد يافت، و جهان
در برادري و صلح پايكوبي خواهد كرد.

 

بكوشيد، پسرانم، و بسازيد
يادبودي از عشق و شادي
به ارزش همهء انسانيت
براي ايماني كه پاس داشتيم
براي خودتان، پسرانم، براي خود تان.
 

 

 

 

صمد بهرنگی

اين صفحه سايت را به ياد و خاطره ارجمند صمد بهرنگي تقديم ميدارم. ميخواستم مختصر يادواره‌اي در مورد صمد بنويسم ولي خود را از توصيف شخصيت والا و انقلابي وي عاجز ميدانم بنا به جمعاوري و نقل گفته هايي از شخصيت هاي بزرگ ايران در مورد ياد و خاطره صمد بهرنگي  اكتفا كردم.

داكتر غلام حسين ساعدي:
صمد بهرنگي تاريخ تولد و تاريخ مرگ ندارد، براي او نمي‌شود شرح احوال و تراجم ترتيب داد. مرگ او آنقدر باورنكردني است كه زندگيش بود و زندگيش هميشه آن چنان آميخته با هيجان بود كه بي‌شباهت به يك افسانه نبود. يك معلم بود اگرچه تبعيدﻯ روستاها ولي عاشق روستاها.... آزمون تنها معيار زندگيش بود.... شاهكار  او زندگيش بود.

بعد از چاپ هر كتاب، هزاران هزار نامه از بچه‌ها به او مي‌رسيد و او براﻯ همه جواب مي‌نوشت، و چه حوصله غريبي در اين كار داشت و جيب هايش هميشه پر بود از نامه‌هايي كه بچه ها برايش نوشته بودند.

احمد شاملو:
... آنچه مرگ صمد را تلخ‌تر مي‌كند از دست رفتن موجودﻯ يگانه است: مرگي كه به راستي ايجاد خلاء مي‌كند.
- شهرﻯ است كه ويران مي‌شود، نه فرو نشستن بامي، باغي است كه تاراج مي‌شود، نه پرپر شدن گلي. چلچراغي است كه درهم مي‌شكند، نه فرو مردن شمعي، و سنگرﻯ است كه تسليم مي‌شود، نه از پا افتادن مبارزﻯ!
صمد چهرهء حيرت انگيز تعهد بود. – تعهدﻯ كه به حق مي‌بايد با مضاف غول و هيولا توصيف شود.

خسرو گلسرخي:
هروقت به كتاب فروشي مي‌آمد كارش اين بود كه مواظب خريد دانش‌آموزان باشد، او نمي‌گذاشت كه بچه‌ها كتابهاﻯ مبتذل عشقي بخرند. يادم نمي‌رود كه صمد روزي به كتاب فروشي آمده بود به جواني كه ميخواست كتاب جنايي بخرد، خيلي اصرار كرد كه منصرف شود، جوان نپذيرفت. صمد چون معلم بود ميدانست كه چطور حرف بزند. هرطورﻯ بود آدرس جوان را گرفت. جوان كتاب دلخواه را خريد و رفت. ولي صمد كتاب هايي كه مي‌خواست او بخواند خودش خريد و براﻯ همين جوان پست كرد.
همين جوان بارها به كتابفروشي آمد و سراغ صمد را گرفت، ولي صمد رفته بود.

م. آزاد :
بهرنگي از تجربه هايش مي‌نوشت و لحن تلخ و تند و گزنده نوشته هايش، از درد حكايت ها داشت. بهرنگي هرگز نمي‌خواست با انتقادهايش آدمي «شجاع» شناخته شود و از اين روشنفكرهاﻯ غرغرو نبود كه در «مطلق» ها غرقه اند.

محمود احيايي:
زندگي، مرگ و آثار صمد بهرنگي راه تازه‌اي را در برابر سير ادبيات كودك در ايران گشود. در واقع اين نويسنده نخستين فردي بود كه در ايران با نگرشي انقلابي به كار براﻯ كودكان پرداخت و تمام كوشش را بر سر اين كار گذاشت.

 رضا براهني:
به اين زودي صمد بهرنگي تبديل به اسطوره مليت ستمديدهء خود شده است. ... صمد، اين واقعيت‌گرا ترين قصه گوي زمانهء ما، بي ترديد، پر شورترين و حال ترين «افسانه محبت» روزگار ما نيز هست.

امير پرويز پويان:
اگر چه بي‌چيز مرد، براي دوستانش ميراثي به جاي نهاد كه در هرگام، نشانه راه است. دريافته هاﻯ صمد دست كم مقدمه‌اﻯ اساسي بود براي شناخت ديگر وادي ها در كوشش هر انسان شرافتمند به خاطر بنياد نهادن دنيايي قابل زيست.

نسيم خاكسار:
... وجود صمد باعث شد كه بين مردم و ادبيات يك آشتي به وجود آيد. ادبياتي كه مسير ديگرﻯ را انتخاب كرده بود، ادبياتي كه در قلب توده ها جا داشت، با آن ها سر كار مي‌رفت، با آن ها در خانه مي‌نشست و با آنها در خيابان قدم مي‌زد. و اين چنين است كه ياد و خاطرهء صمد هميشه زنده مي‌ماند.

محمود دولت آبادي:
با اينهمه آيا صمد مرده است؟ من چنين نمي‌پندارم، زيرا مي‌دانم كه مردم ما، پاره هاي شريف صمد و امثال او را در قلب خود و در رفتار و كردار خود زنده نگاه خواهند داشت.

بهروز دهقاني:
كوهي بود با بدن چو كاهي. در برخورد اول هيچ كس نمي‌فهميد كه در اين بدن لاغر چه قدرت و اراده عظيمي نهفته است. اين، براي كساني كه روحيات او را نمي‌شناختند واقعا گيج كننده بود. كساني كه دستخوش هر بادند و مثل آب خوردن وجدان خود را به اجاره ميدهند، از اينكه صمد به هيچ روي فريفته پول و مقام نمي‌شد، متحير مي‌شدند، جاي او كنار بخاري و پشت ميز در طبقه پنجم فلان اداره نبود. ميان مردم عادي كوچه و بازار، بچه ها، دهاتيها، خود را آسوده حس ميكرد، مثل ماهي توي آب.

علي اشرف درويشيان:
بهرنگي قبل از هرچيز به فكر نجات بچه‌ها، اين سازندگان دنياي آينده افتاد، تصميم گرفت آنها را طوري بسازد كه در دنياي پر مكر و فريب تبليغات بتوانند خود و همنوعانشان را نجات دهند، فريب سرو صداها و نوشته هاي وسائل گفت و شنود همگاني را نخورند.

صمد بهرنگي در ۱۷ شهريور ماه ۱٣۴۷ در حالي كه تنها ۲۹ سال از عمرش مي‌گذشت به طور مرموزي در رودخانهء ارس غرق شد. ياد او هميشه در تاريخ و در قلب هاي ما زنده است. او خورشيدي است كه با گل نميتوان اندود.


 

از انقلابي بزرگ ايران علي رضا نابدل
( ١٣۲٣ – ١٣٥٠)
اين شعر از آذري به فارسي ترجمه شده است.
 


عليرضا نابدل

 

«صمد» در قلب من است


سخن از جدايي گفت «قارانقوش»
در لحظه‌ايكه مردان با مروت را چشم بر راه بود
به قلب طوفانها زد و خود را به دست فراموشي سپرد.
اينك من، جواب «اولدوز» را چه بايد بدهم.
به هنگام زمستان كه كوههاي برفپوش سراغ مي‌گيرند.
از رعناترين و مهربانترين فرزند تبريز؛
فرياد مي‌زنم: اي كوههاي بلند.
بستر مه‌آلود (ارس) را بگرديد!
«كجاست صمد؟» به طعنه بپرسيد اگر دشمن
مشت بر سينه مي‌كوبم و مي‌گويم:
صمد در وجود من و در قلب من است.
مبارزه را در ايستاده،
كه مرده‌اش نيز از مردمش جدا نيست.
جان مي‌بخشد ما را صداقت او
از عشق پرالتهابش الهام مي‌گيريم.
هر آن سر مي‌زند به قلب ما،
و از كشتهء خويش مواظبت مي‌نمايد.
آنكه سخن مي‌سرايد نمي‌پايد، و آنچه نمي‌پايد سخن اوست،
يقين كه خلق قصه عدالت را واقعيت خواهد بخشيد.
خذلان درخواهد افتاد، به خانه ستم، از عدل.
و دشمن صمد را رو در روي خود خواهد ديد.
اين قصه‌ايست كه خلقها مي‌سرايند.
اگر يكي از صدا بيفتد، ديگري به صدا درمي‌آيد.
قصه گو باز مي‌ماند، و قصه دوام مي‌يابد.
به خلق زندگي مي‌كند آنكه در اينجا مي‌بالد.
«اولدوز» را بگوييد دلواپس نباشد
كه عشق صمد را در وجود خويش جاي داده‌ام.
صمد در وجود من و در قلب من است
......
و انتقام خواهد كشيد از دشمن خلق.

 

 

 

مرگ خيلي آسان مي‌تواند الان به سراغ من بيايد، اما من تا مي‌توانم زندگي كنم نبايد به پيشواز مرگ بروم. البته اگر يك وقتي ناچار با مرگ روبرو شدم، كه مي‌شوم، مهم نيست، مهم اينست كه زندگي يا مرگ من چه اثري در زندگي ديگران داشته باشد...

ماهي سياه كوچولو – صمد بهرنگي


 

بهرنگي:

آيا نبايد به كودك بگوييم كه در مملكت تو هستند بچه‌هايي كه رنگ گوشت و حتي پنير را ماه به ماه و سال به سال نمي‌بينند چرا كه عدهء قليلي مي‌خواهند هميشه «غاز سرخ كرده در شراب» سر سفره شان باشد. آيا نبايد به كودك بگوييم كه بيشتر از نصف مردم جهان گرسنه اند و چرا گرسنه اند و راه برانداختن گرسنگي چيست؟ آيا نبايد درك علمي و درستي از تاريخ و تكامل اجتماعات انساني به كودك بدهيم؟ چرا بايد بچه هاي شسته و رفته و بي‌لك و پيس و بي سر و صدا و مطيع تربيت كنيم؟

ه. ا. سايه

به ناظم حكمت

مثل يك بوسهء گرم،
 مثل يك غنچهء سرخ،
مثل يك پرچم خونين ظفر،
دل افراخته‌ام را به تو مي‌بخشم،
                   - ناظم حكمت!
و نه تنها دل من،
همه جا خانهء تست:
دل هر كودك و زن،
دل هر مرد،
                   دل هركه شناخت
بشري نغمهء اميد تو را،
كه در آن هر شب و روز
زندگي رنگ دگر، طرح دگر مي‌گيرد.
 
زندگي، زندگي
                  اما، نه بدينگونه كه هست
نه بدينگونه تباه
نه بدينگونه پليد
نه بدينگونه كه اكنون به ديار من و تست،
به دياري كه فرو مي‌شكنند
شبچراغي چو تو گيتي افروز.
وز سپهر وطنش مي‌رانند
اختري چون تو، پيام آور روز.
ليك، - ناظم حكمت!
آفتابي چون تو
به كجا خواهد رفت
كه نباشد وطنش؟
و تو مي‌داني، - ناظم حكمت!
روي كاغذ زكسي
وطنش را نتوانند گرفت.
آري، اي حكمت: خورشيد بزرگ!
شرق تا غرب، ستايشگر تست.
وزكران تا به كران، گوش جهان
پردهء نغمهء جانپرور تست.
جغدها
در شب تب زدهء ميهن ما،
مي‌فشانند به خاك
هركجا هست چراغي تابان.
و گل غنچهء باغ ما را
به ستم مي‌ريزند
زير پاي خوكان.
و به كام خفاش
پرده مي‌آويزند
پيش هر اختر پاك
كه به جان مي‌سوزد،
وين شبستان فروريخته مي‌افروزد.
 
ليك جانداروي شيرين اميد
همچو خون خورشيد
مي‌تپد در رگ ما.
و گل گمشده سر مي‌كشد از خاك شكيب.
غنچه مي‌آرد بي رنگ فريب.
و به ما مي‌دهد اين غنچه نويد
از گل آبي صبح
خفته در بستر خون خورشيد.
نغمهء خويش رها كن، - حكمت!
تا فروپيچد در گوش جهان
و سرود خود را
چو گل خندهء خورشيد، بپاش
از كران تا به كران!
جغدها، خفاشان
مي‌هراسند زگلبانگ اميد
مي‌هراسند زپيغام سحر...
 
بسرائيم و بخوانيم، - رفيق!
نغمهء خون شفق
نغمهء خندهء صبح.
پردهء نغمهء ماست
گوش فرداي بزرگ.
و نوا بخش سرود دل ماست
لب آيندهء پاك...
 

تهران، اسفند ۱۳۳۰

 


 


هـ. ا. سايه
(هوشنگ ابتهاج)
 

بیاد دارمت ای زیبای من

چَرخِشتِ سالیان از ما عصاره ای تلخ ساخت. آه چه اشکها و چه دردهای نهفته و نا گفته!

و در پشت سر ما گورهاست و در پشت سر ما یادهای دفن شده بسیاریست

چگونه خندهای ما به خموشی گرایید و در تنهایی غمگین اکنون چه طنین های دور و غریبه ای باقی گذاشت.

ما دستهای هم را فشردیم، و ما دندانها را نیز.

و از چه رنگین کمانها و از چه دوزخ ها گذشتیم!

و مرواریدهای شب و روزمان غربال شد!

و چگونه عمر طاقه ابریشمین خود را فرو پیچید! درنگ و شتاب هر دو در سرشت آدمی است: درنگ را دوست دارد ولی شتاب می ورزد. ماندن را می خواهد ولی رفتن را می بسیجد. و فرزندان ما و دوستان ما را به یاد آر!

چه سیماها و چه خصلت های دل انگیز! آه چه خاطراتی دل انگیز و چندش آور!

و روان ما مغناطیس دوستی بود و کلبه ما مهمانسرا.

و هر عصر قصری است تماشایی با معاصران، رویدادها، حیرت ها، انتظارها.

انتظار در چارچوب هستی ما، سوزن دوزی بی انتهایی بود.

و تو ای پرستیده من، حفره های تاریک این انتظار را با نور بزرگ خود پر کردی و مرا از تهی بودن سرنوشت رهاندی وما باهم در کنار دره ای ژرف و دریاهای آشفته و در زیر آسمان خشمناک ایستادیم.

و در این دالان عکس های گوناگون، سر انجام در خروج فرا می رسد.

و من آرزومندم که از تنها و نخستین کس خارج شوم و تو را هنوز باشنده پر نشاطی از جهان ببینم: سالیان دراز.

جهان را بی تو پنداشتن نمی توانم.

جهان را بی تو انگاشتن نمی خواهم.

 

احسان طبری - پاییز ١٣۶١