شعری از سرگرد وکیلی عضو سازمان نظامی حزب تودۀ ایران

اگر ای مردک نامرد ! ، به شلاقِ سکوت

بشکنی بر لب من ، قصۀ گویای امید ،

اگر ای شاهِ همه روسیِِهان ، پاره کنی ،

دفتر شعر مرا تا ندَمَد صبح سپید

 

 

باز بر سینۀ دیوار نویسند به راه

مرگ بر شاه ، براین عامل رسوای سیاه

 

 

اگر ای شاه !  بیاویزیِم از چوبۀ دار

یا بتازی به سرم ، همچو ددِ آدمخوار

یا کنی طعمۀ سرنیزه ، تنم را صد بار

یا که چون شمع بسوزانیِم اندر شبِ تار

 

 

باز خاکسترِ من طعنه زند بر رهِ باد

که " بر این شاهِ فرومایۀ دون ، نفرت باد !"

 

 

اگر ای شاه !  من و  همسرِ زیبای مرا

در سحر هِدیه کنی ، چند گُلِ سُربِ مذاب

با سُمِ اسب ، بکوبـی به سـر و سینـۀ ما

یا شوی مست ز خون من و او ، جای شراب

 

صبحِ فردا ، پسرم ، باز بخواند به سرود

که : " به هشیاریِ حزبِ پدرم  باد درود ! "

 

زندان تیپ زرهی – 1332

سرگرد وکیلی

***

* این شعر که توسط  سرگرد وکیلی از اعضای سازمان نظامی حزب تودۀ ایران سروده شده است ، پس از تیرباران وی ، بر روی ديوار سياه چال که مخفیانه نوشته شده بود، به دست آمد .

 

رفیق سیاوش کسرایی شاعری که اسطوره آرش را دوباره زنده نمود

 

"سياوش كسرايي" در پنجم اسفند سال 1305 در اصفهان زاده شد و بسيار زود همراه خانواده به پايتخت آمد، پس از پايان تحصيلات متوسطه، در دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و همزمان با سرودن شعرهايي كه وجه اجتماعي آنها بر ديگر وجه‏هاي شعر او غالب بود به فعاليت هاي سياسي در حزب توده پرداخت، اما سرانجام به دليل مشكلات و مسائل سياسي تن به مهاجرتي ناخواسته داد و دوازده سال پايان عمرش را در غربت و تنهايي گذراند، اين سال‏ها براي او بسيار دشوار و طاقت‏فرسا بود، به طوري كه او در خاطراتش مدام نام ايران را تكرار مي‏كند و اينكه چقدر دلش مي‏خواهد كه بتواند به ايران باز گردد و در سرزمين مادري خويش باقي زندگي را سپري كند .
"كسرايي" ابتدا به كابل و سپس به مسكو و پس از آن به اتريش رفت و در وين پايتخت اتريش در 19 بهمن ماه سال 1374 به دليل بيماري قلبي زندگي را بدرود گفت و در گورستان مركزي وين بخش هنرمندان به خاك سپرده شد .
شعرهاي "سياوش كسرايي" نياز به معرفي ندارد، او يكي از شاگردان راستين "نيما يوشيج" بود . سروده‏هاي بسياري را به جامعه ادبي ايران تقديم كرد، اما از اين ميان، او با سرودن منظومه حماسي "آرش كمانگير" كه يكي از حماسي‏ترين شعرهاي معاصر به شمار مي‏رود، نام خود را در ميان تمام خاطرات و خاطره‏هاي مردم ايران به ثبت رساند . با اينكه او شعرهاي بي شماري سروده‏است، اما شايد تنها سروده‏اي كه نام او را به تنهايي در اذهان عمومي زنده نگه دارد، منظور حماسه "آرش كمانگير" باشد .
"سياوش كسرايي" خود در خاطراتش انگيزه سرودن منظومه "آرش كمانگير" را حفظ غرور ملي مي‏داند و پاسخي نمادين به "افراسياب" كه در دوران پادشاهي "منوچهر" در پي اين است كه غرور ملي ايرانيان را خدشه دار كند تا ايرانيان ديگر در پي اين نباشد كه دم از ايراني و غيرت ايراني بزند ، ايران را چندين سال مورد محاصره قرار مي‏دهد تا با تقاضاي صلح ، غرور ملي ايرانيان را كه از آغاز مردمي غيور و غيرتمند بودند، خدشه دار كند . اما از اين ميان با پيشنهادي كه مي‏شود يك تير انداز به نام "آرش" ،تيري در كمان مي‏گذارد و از بالاي كوه البرز آن را به آن سوي مرز پيشين ايران و توران مي‏اندازد و مرز ايران را گسترش مي‏دهد . با پرتاب اين تير و تعيين مرز جنگ تمام مي‏شود و "آرش كمانگير" كه جانش را در اين تير نهاده بود خاكستر مي‏شود و با گذشتن از جان، ايران را از زير سلطه و نابودي نجات مي‏دهد . من نيز با سرودن اين منظومه خواستم تا نام ايران را براي هميشه زنده و جاويدان نگه دارم .
"كسرايي" اساسا شاعري اجتماعي است. اما در شعرهاي او تغزل و تصوير فراواني به چشم مي‏خورد، " آوا "، نخستين مجموعه شعر "كسرايي" بيشتر حاوي شعرهاي وصفي بود. پس از "آوا"، "كسرايي" منظومه "آرش كمانگير" را سرود . اين منظومه با وصفي تغزلي آغاز مي شود، اما كم‏كم اوج مي‏گيرد و به بيان حماسي گرايشي پيدا مي‏كند . در اين منظومه، افسانه‏اي باستاني زنده مي‏شود و "آرش كمانگير"، پهلوان ديروز در صحنه زندگي امروز نمايان مي‏شود." كسرايي" براي نشان دادن دوره‏اي از زندگي اجتماعي ما از افسانه‏هاي باستان سود جسته است . مي‏توان او را از اين نظر راه گشاي منظومه‏هاي حماسي اجتماعي شعر نو پارسي دانست . تعبيرات و تصويرهاي بسيار زيبا و ابداع او در توصيف‏ها و تغزلات از ويژگي هاي شاعر او به شمار مي‏رود كه او را از هم‏نسلانش متمايز مي‏كند . در شعرهاي "سياوش كسرايي"، اميد به زندگي و دل بستن به آرمان‏هاي انساني و بشري به چشم مي‏خورد . البته اين دستاورد كمي براي شاعري مثل "سياوش كسرايي" نيست .

 

 

 

آرش كمانگير

 

 

برف مي بارد ‎‎؛

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ ؛

آنك ، آنك ، كلبه اي روشن ؛

در كنار شعله ي آتش ؛

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز ؛

‹‹گفته بودم زندگي زيباست ؛

‹‹ گفته و ناگفته ، اي بس نكته ها كاين جاست .

‹‹ آسمان باز ؛

‹‹ آفتاب زر ؛

‹‹ باغ هاي گل ؛

‹‹ دشت هاي بي در و پيكر ؛

‹‹ آمدن ، رفتن ، دويدن ؛

‹‹ در غم انسان نشستن ؛

‹‹ پا به پاي شادماني هاي مردم ، پاي كوبيدن ؛

‹‹ كاركردن ، كار كردن ؛

‹‹ آرميدن .

‹‹ آري ، آري، زندگي زيباست ؛

‹‹ زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست ؛

‹‹ گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست ؛

‹‹ ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست .

‹‹ زندگاني شعله مي خواهد .›› صدا در داد عمو نوروز :

‹‹ شعله ها را هيمه بايد روشني افروز ؛

‹‹ كودكانم ، داستان ما ز آرش بود .

‹‹ او به جان خدمتگزار باغ آتش بود .

               *****

روزگاري بود ؛

روزگار تلخ و تاري بود ؛

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره ؛

دشمنان بر جان ما چيره .

ترس بود و بال هاي مرگ ؛

كس نمي جنبد ، چون بر شاخه ، برگ از برگ ؛

سنگر آزادگان خاموش ؛

خيمه گاه دشمنان پر جوش ؛

انجمن ها كرد دشمن ؛

رايزن ها گرد هم آورد دشمن ؛

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند ؛

هم به دست ما شكست ما بر انديشند .

نازك انديشانشان ، بي شرم ؛

-         كه مباداشان دگر ، روز بهي در چشم ؛

يافتند آخر فسوفي را كه مي جستند .

چشم ها با وحشتي در چشم خانه هر طرف را جستجو مي كرد .

وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد :

آخرين فرمان ؛

آخرين تحقير .

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان ؛

گر به نزديكي فرود آيد ؛

خانه ها مان تنگ ؛

آرزومان كور

ور بپرد دور ؛

تا كجا ؟ تاچند ؟

آه ! كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ي ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛

چشم ها ، بي گفتگويي ، هر طرف را جستجو مي كرد .

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور ؛

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر ؛

كودكان بر بام ؛

دختران بنشسته بر روزن ؛

مادران غمگين كنار در ؛

كم كمكدر اوج آمد پچ پچ خفته ؛

خلق چون بحري بر آشفته ؛

به جوش آمد ؛

خروشان شد ؛

به موج افتاد ؛

برش بگرفت و مردي چون صدف ؛

از سينه بيرون داد .

// منم آرش ! //

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن ؛

‹‹ منم آرش سپاهي مرد آزاده ؛

‹‹ به تنها تير تركش آزمون تلختان را اينك آماده ؛

‹‹ كمانداري كمانگيرم ؛

‹‹ شهاب تيز رو تيرم ؛

‹‹ مرا تير است آتش پر ؛

‹‹مرا باد است فرمانبر ؛

‹‹ وليكن چاره ي امروز ، زور و پهلواني نيست .

‹‹ رهايي با تن پولاد و نيروي جواني  نيست .

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد ؛

به آهنگي دگر ، گفتار ديگر كرد :

‹‹ درود اي واپسين صبح ، اي سحر بدرود !

‹‹ كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود .

‹‹ به صبح راستين سوگند !

‹‹ به پنهان آفتاب مهر بار پاك بين سوگند !

‹‹كه آرش جان خود در تيرد خواهد كرد ؛

‹‹ پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند ؛

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش ؛‌

نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش ؛

زمين خاموش بود و آسمان خاموش ؛

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد ؛

هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد ؛

نظر افكند آرش سوي شهر آرام ؛

كودكان بر بام؛

دختران بنشسته بر رو زن ؛‌

مادران غمگين كنار در ؛

مردها در راه ؛

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز ؛

راه واكردند .

كودكان از بام ها او را صدا كردند .

مادران او را دعا كردند ؛‌

پير مردان چشم گرداندند .

آرش اما هم چنان خاموش ؛

از شكاف دامن البرز بالا رفت ؛

وز پي او ؛

پرده ها ياشك پي در پي فرود آمد .

                ****
شامگاهان ؛

راه جوياني كه مي جستند ، آرش را به قله ها ، پي گير ؛

باز گرديدند ؛

بي نشان از پيكر آرش ؛

باكمان و تركشي بي تير ؛

آري ، آري ، جان خود در تير كرد آرش ؛

كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش ؛‌

تير آرش را سواراني كه مي راندند برجيحون؛

به ديگر نيمروزي از پي آن روز ؛

نشسته بر تناور ساق گردو يي فرو ديدند ؛

آنجا را از آن پس ؛

مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند؛

              ****

آفتاب و ماه را در گشت ؛

سال ها بگذشت .

در تمام پهنه ي البرز ؛

وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد ؛
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد ؛
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند ؛

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند ؛‌

و نياز خويش مي خواهند .

با دهان سنگ هاي كوه ، آرش مي دهد پاسخ ؛
مي كندشان از فراز و از  نشيب جاده ها ، آگاه ؛

مي دهد اميد ؛

 مي نمايد راه .

 

 

یادنامه ویکتور خارا شاعر،خواننده و مبارز بزرگ شیلی

تقديم به زيستن عزيز و دوست داشتني

 

ويكتور خارا آهنگ ساز و آوازخوان محبوب و انقلابي شيلي موسيقي فولكوريك را از مادرش آموخت و اوضاع كشور به او ياد داد كه چگونه از گيتارش هم چو اصلحه در جنگ عليه درد و رنج مردمش استفاده كند.

او خود مي نويسد: "از زماني كه چشم به جهان گشودم، شاهد بي عدالتي، فقر و بدبختي اجتماعي در كشورم شيلي بوده ام. من معتقدم كه به خاطر همين دليل ضرورت آواز خواني براي مردم را احساس مي كنم. من قويا معتقدم كه انسان در مسير زندگي اش بايد آزاد شود و به به خاطر عدالت مبارزه و كار نمايد."

خارا در شهر هاي شيلي مي خواند و روحيه هم وطنان مظلومش را بالا مي برد و به قول پابلو نرودا اميد هاي نهاني آنان را سيراب مي نمود.

او تنها هنر مند نه بلكه مرد عمل نيز بود. او منبع بزرگ معنوي و حامي دولت دموكراتيك الينده بود.

در 11 سپتامبر 1973، روزي كه كودتاي نظامي به وقوع پيوست، او قصد داشت تا در افتتاح نمايش در پوهنتون تكنيك و فن در سانتياگو آواز بخواند. خبر كودتا در سراسر كشور از طريق راديو و تلويزيون پخش گرديد بنا بر اين هيچ كسي واقعا باور نمي كرد كه اين نمايش بر پا گردد. اما خارا با شهامت خانه را ترك گفت تا به هزاران محصل شيفته او كه در محوطه ي پوهنتون گرد آمده بودند، ملحق گردد.

او از پوهنتون تلفني با خانمش براي هميشه خداحافظي نمود. محوطه پوهنتون از طرف جلادان خون آشام پينوشه محاصره شده بود. خارا با هزاران محصل و معلم دستگير و به استاديوم مشهور بكس برده شد. جلادان و شكنجه گران رفتار وحشيانه اي با او داشتند اما او مي خواهد و مي خواهد تا روحيه ي آناني را كه در بلاتكليفي مرگ و زندگي به سر مي بردند بالا ببرد. وقتي گيتارش را به زور از او گرفتند در اثر ضربه قنداق تفنگ شست دست او شكست كه ديگر نتوانست چنگ خود را به شور در آورد. با وجود درد و رنج طاقت فرسا او مشهورترين شعرش «استاديوم شيلي» را سراييد.

وقتي هم بندانش شعر او را شنيدند فضاي استاديوم به كانون مقاومت و مبارزه تبديل شد، فاشيست ها مي خواستند آواز او را براي ابد خاموش كنند و خواستند مجازات او درس عبرتي براي ديگران باشد، پس ستون فقراتش را شكستند و او را به حال خود گذاشتند تا در انتهاي درد و رنج جان دهد. بعدا جسد او را در كنار هزاران آزادي خواه ديگر كه به دست دژخيمان پينوشه كشته شده بودند در يك مرده خانه پيدا كردند.

خارا را كشتند اما آهنگ هاي او مايه الهام براي آناني شد كه به خاطر براندازي ستم و استمثار مي رزمند.

پينوشه به زباله دان تاريخ پيوست اما ويكتور خارا جاويدان به قرن ها و قلب ها پيوست.

 

 

در سوگ ويكتور خارا

در هياهوي دم افزون بادها

از مرزهاي مه گرفته

سايه وار مي گذزد

و قلب باكره اش را

چون گيتاري سرخ

در پنجه مي نوازد.

 

همواره

كوله باري از ترانه ها با خود دارد

و مرهم نوازش

دلتنگي سوسن هاي وحشي

و درد بنفشه هاي پرپر شده را

تسلي مي بخشد،

وقتي دهان به نغمه مي گشايد

آرزوهاي پژمرده

جوانه مي زنند

و فردا چراغان مي شود.

چهچه هايش

در دره هاي كوهستان جاريست

و رگبار زخمه هايش

چهره ي دشت هاي خون آلوده را مي شويد.

او را از حضور مهتابيش در نيمه شبان

مي شناسم،

كه بي قرار

بر كوره راه هاي پرت جنگل ها

پورزا مي كشد،

تا شبنم هاي آفتاب نخورده ي صبح گاهي را

بين پرندگان غريب

و گل هاي تشنه

قسمت كند.

او را در پرسه هاي بي پايان كولي وارش

در مي يابيم،

كه ترنم رنگ دارش

چون ناقوس شبان گاهي

خواب مسموم قاره را آشفته مي كند،

او بوميان پا برهنه

فرزند بي بديل خلق لاتين

ويكتور خاراست.

 

از: آله خاندرو گازلا

از كتاب: شعرهاي ممنوعه ي آمريكاي لاتين

 

 

 

استاديوم شيلي

 

(آخرين سروده ويكتور خارا)

 

پنج هزار نفر از ما اينجا هستيم

در اين بخش كوچك شهر ما پنج هزار نفريم

در اين انديشه ام كه همه چند نفريم 

در همه شهر ها و در تمام  كشور

اينجا تنها ده هزار دست هست كه دانه مي كارند

و كارخانه ها را به كار مي اندازند

 

چه ميزان انسانيت صرف  گرسنگي، سرما، ترس ، درد، فشارهاي اخلاقي، ترور و ديوانگي مي شود؟

 

شش نفر از ما   گم شدند

چونان كه انگار در فضاي ستارگان گم شوند

 

يكي مرده ،ديگري كتك خورده

چونان كه هرگز پيش از اين باورم نبود كه انساني چنين كتك بخورد

چهار نفر ديگر مي خواستند به وحشت خود خاتمه دهند

يكي با پريدن به هیچی

يكي با كوبيدن سرش به ديوار

اما همه به مرگ  محتوم چشم دوخته اند

 چه وحشتي چهره فاشيسم خلق مي كند!

 

آن ها برنامه هايشان را با صراحتي برنده به پيش بردند

هيچ چيز جلودارشان نبود

براي آن ها خون مساوي مدال ها بود

وسلاخي عملي قهرمانانه محسوب می شد

اوه خدايا، اين دنيايي است كه تو آفريده اي

براي اين ، هفت روز   كار شگفت انگیز  تو بود؟

 

در ميان اين چهار ديواري تنها تعدادي باقي ماندند كه پيشرفتي نداشتند

كه كم كم ،بيشتر و بيشتر آرزوي مرگ خواهند كرد

 

اما ناگهان ضمير من بيدار مي شود

و ديدم كه اين جريان ، ضربان قلب  ندارد

تنها نبض ماشين ها و نظاميان است  كه

چهره هاي شان را چون ماما ها سرشار از شيريني نمایش می دهند

بگذار مكزيك، كوبا و همه جهان در برابر اين بيرحمي قد علم كند

ما ده هزار دستيم

كه كاري از مان بر نمي آيد

چند نفر از ما در همه كشور است؟

 

خون رييس جمهور همراه ما

كوبنده تر از بمب ها و مسلسل هاست

مشت هامان دوباره كوبنده خواهند شد

 

چقدر سخت است آواز خواندن

وقتي بايد از وحشت بخواني

وحشتي كه در آن زندگي مي كنم

وحشتي كه در آن مي ميرم

تا  خود را  در ميان لحظات بي پايان بنگرم  

كه در آن سكوت و فرياد 

پايان ترانه من است

 

آن چه مي بينم، هرگز نديده بودم

آن چه حس كردم و حس مي كنم

تولدي به اين لحظه مي بخشد......