محمود درویش، در ۱۳ مارس ۱۹۴۱، در دهكدهای از فلسطین به نام "بروه" متولد شد. این "بروه" همان است كه ناصر خسرو از آنجا گذر كرده و مینویسد: "به دیهی رسیدم كه آن را برده میگفتند. آنجا قبر عیش و شمعون علیهماالسلام را زیارت كردم."
اسرائیلیها این دهكده را به آتش كشیدند و محمود درویش شش ساله بود كه مجبور شد به همراه خانوادهاش به لبنان پناهنده شود.
سرانجام پس از مقاومتهای بسیار دهكده «بروه» از دست اسرائیلیها خارج شد و هنگامی كه اهالی وارد دهكده شدند همه چیز از بین رفته بود.

محمود درویش در گفتوگویی میگوید: "به یاد دارم كه شش ساله بودم. در دهكدهای آرام و زیبا زندگی میكردیم. خوب به یاد دارم. در یكی از شبهای تابستان كه معمولا عادت اهل ده این است كه روی پشت بام بخوابند. مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار كرد و دیدم كه داریم با صدها تن از مردم دهكده در میان بیشهها فرار میكنیم. گلولههای سربی از روی سر ما میگذشت..."
بعدها در مبارزات مردم فلسطین شركت كرد و این زمانی بود كه ۱۴ سال بیشتر نداشت. در شهر حیفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پلیس بود. باید مرتب خود را به صورت هفتگی معرفی میكرد.
در سال ۱۹۷۰ برای ادامه تحصیل به مسكو سفر كرد و پس از مدتی به قاهره رفت.
نخستین مجموعه شعرش را در سال ۱۹۷۰ با عنوان «گنجشكهای بیبال» منتشر كرد. با مجموعه دومش «برگهای زیتون» جای خود را در شعر فلسطین و جهان عرب باز كرد.
محمود درویش چند سال عضو كمیته اجرایی سازمان آزادی بخش فلسطین بود. درویش همچنین رئیس اتحادیه نویسندگان فلسطینی است و بنیانگذار یكی از مهمترین فصلنامههای ادبی و مدرن جهان عرب به نام «الكرمل» است. درویش همراه با «ژاك دریدا»، «پییر بوردیو»، پارلمان بینالمللی نویسندگان را تاسیس كردند.
محمدرضا شفیعی كدكنی درباره محمود درویش مینویسد: اگر یك تن را برای نمونه بخواهیم انتخاب كنیم كه شعرش با نام فلسطین همواره تداعی میشود، محمود درویش است.
او تاكنون بیست و دو مجموعه شعر منتشر كرده است: برگهای زیتون (۱۹۶۴)؛ عاشقی از فلسطین (۱۹۶۶)؛ آخرشب (۱۹۶۷)؛ دلدار من از خواب خود برمیخیزد (۱۹۷۰)؛ گنجشكها در الجلیل میمیرند (۱۹۷۰)؛؛ دوستت میدارم، یا دوستت نمیدارم(۱۹۷۲)؛ اقدام شماره۷ (۱۹۷۴)؛ آنك تصویر او و اینك انتحار عاشق (۱۹۷۵)؛ جشنها (۱۹۷۶)؛ ستایش سایه بلند (۱۹۸۳)؛ محاصرهای برای مدایح دریا (۱۹۸۴)؛ آن ترانه است، آن ترانه است (۱۹۸۶)؛ سرخ گلی كمتر (۱۹۸۶)؛ تراژدی نرگس، كمدی نقره (۱۹۸۹)؛ آنچه را میخواهم میبینم (۱۹۹۰)؛ یازده ستاره (۱۹۹۲)؛ چرا اسب را تنها گذاشتی؟ (۱۹۹۶)؛ سریر زن غریبه (۱۹۹۵)؛ دیوارنگاره (۲۰۰۰)؛ حالتی از شهربندان (۲۰۰۲)؛ بر كرده خود پوزش مخواه(۲۰۰)؛ چون شكوفه بادام یا دورتر (۲۰۰۵)
چند كتاب در نثر نیز از او منتشر شده است كه از درخشانترین آنها یادداشتهای روزانه اندوه عادی (۱۹۷۶) و حافظهای برای فراموشی (۱۹۸۷) است.
در زیر چهار شعر از محمود درویش آمده است:
● به قاتلی دیگر
اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمالهای دیگری بود:
شاید اشغال به پایان میرسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمیآورد،
آنگاه چون كودكی سالم بزرگ میشد و به جوانی میرسید
و با یكی از دخترانت در یك كلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را میخواند
شاید هم به تور عشق یكدیگر میافتادند،
شاید صاحب دختری میشدند [كه یهودی زاده میشد]
پس ببین چه كردهای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوهات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آوردهای
و چگونه با یك تیر، سه كبوتر زدهای.
***
● در محاصره
اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری.... درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست.... ماه باش!
[چنین میگفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]
***
● صلح آه دو عاشق است كه تن میشویند
با نور ماه
صلح پوزش طرف نیرومند است از آنكه
ضعیفتر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.
صلح اعتراف آشكار به حقیقت است:
با خیل كشتگان چه كردید؟
شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی میگوید و عشق:
«یا او، یا من!»
جنگ چنین میشود آغاز.
اما با دیداری نامنتظر، به سر میرسد:
«من و او!»
و نیز از قدرت و معجزه عشق میگوید:
بیست سطر درباره عشق سرودم
و به خیالم رسید كه این دیوار محاصره
بیست متر عقب نشسته است.
***
● جملهای موسیقایی
شاعری اكنون سرودی مینویسد
به جای من
بر روی بیدبن دوردست باد
پس چرا گل سرخ در دیوار
برگهایی تازه بر تن میكند؟
پسری اكنون كبوتری به پرواز درآورد
به جای ما
سوی بالا، سوی سقف ابر
پس چرا این برف را جنگل
گرد لبخند چون اشك میریزد؟
پرندهای اكنون نامهای با خود میبرد
به جای ما
به آبی سرزمین غزال
پس چرا صیاد به صحنه پای مینهد
تا تیرهای خود را پرتاب كند؟
مردی اكنون ماه را میشوید
به جای ما
و بر بلور رود راه میرود
پس چرا رنگ بر زمین میافتد
و چرا ما چون درختان برهنه تن میشویم؟
عاشقی اكنون به سان سیل معشوق را با خود میبرد
به جای من
سوی گل چشمههای پرژرفا
پس چرا سرو در اینجا ایستاده است
و دربانی باغ میكند؟
شهسواری اكنون اسب خود را نگه میدارد
به جای من
و در سایه سندیان میآساید
پس چرا مردگان به سوی ما
از دیواری و گنجهای بیرون میشوند؟
دربارهي زندگي و آثار فدريكو گارسيا لوركا
فدريكو گارسيا لوركا در پنجم ژوئن 1898 در منطقة «فوئنته واكروس»[1] گرانادا به دنيا آمد. وي كه فرزند يك زميندار ليبرال بود از همان كودكي نشانههاي خلاقيت بسياري از خود بروز داد. لوركا را در كودكي به عنوان فردي ميشناختند كه با موجودات بيجان صحبت ميكرد. او در كودكي شخصيتي براي اشياء انتخاب ميكرد و به گونهاي با آنها سخن ميگفت كه گويي آنها موجودات زنده هستند و به حرفهاي او پاسخ خواهند داد.
در دوران كودكي به فراگرفتن موسيقي پرداخت اين كار باعث شد كه حس طبيعي ريتم و وزن در او تقويت شود. در اواخر دوران نوجواني به سرودن شعر پرداخت و اشعار خود را در يك رستوران محلي مينواخت.
در جواني به تحصيل فلسفه و قانون در دانشگاه گرانادا پرداخت اما خيلي زود ترك تحصيل كرد و به تحصيل در رشتة ادبيات، هنر و تئاتر روي آورد.
در سال 1918 وي كتاب نثري نوشت كه الهام گرفته از سفري بود كه به شهر «كاستيل»[2] داشت. در سال 1919 به دانشگاه مادريد نقل مكان كرد و در آنجا توانست نمايشهاي خود بر صحنة تئاتر سازماندهي كرده و اشعار خود را براي مردم بخواند. در طول اين دوران لوركا در جمع گروهي از هنرمندان وارد شد كه بعداً به نام «نسل 27»[3] معروف شد. جمعي كه هنرمنداني چون «سالوادوردالي» نقاش، «لوييز بونئول» فيلمساز و «رافائل آلبرتي» شاعر در آن حضور داشتند.
اولين اثر نمايشي لوركا به نام «كلام شيطاني پروانه (1920)»[4] در سالن تئاتر «اسلاوا» شهر مادريد به روي صحنه رفت. اگر چه اين نمايش تنها يك شب به روي صحنه بود اما بدين شكل اولين تجربة لوركا رقم خورد.
لوركا نخستين كتاب شعر خود را در سال 1921 منتشر كرد. هفت سال بعد با ديوان شعر «قصيدههاي كولي»[5] در سراسر اسپانيا به شهرت دست يافت. عامهي مردم بلافاصله به لوركا لقب «شاعر كولي» دادند كه چندان مورد استقبال لوركا قرار نگرفت.
در سال 1929 به نيويورك مهاجرت كرد تا در دانشگاه كلمبيا زبان انگليسي بياموزد. در آنجا با يك گروه آماتور تئاتر و مجامع حرفهاي آشنا شد. اين سفر همچنين باعث شد كه لوركا كتاب شعري به نام «شاعري در نيوريورك»[6] را بنگارد.
وي در 1931 به اسپانيا بازگشت و شركت تئاتري تأسيس كرد كه بيشتر دانشجويان را در برميگرفت. شركت «لا باراسا»[7] با سفر به سراسر اسپانيا نمايشهاي مجاني از آثار كلاسيك اسپانيا اجرا ميكرد. نمايشهايي چون «لوپادي وگا»، «پدروكالدرون دي لا بارسا» و «ميگوئيل سروانتس» به اجرا در آمدند و شهرت فراواني براي لوركا به ارمغان داشت.
اولين تراژدي او، «عروسي خون»[8] (1933) براساس فرار يك نو عروس در شب عروسي به همراه معشوقة خود تدوين شد. لوركا در اين نمايشنامه كشمكش عروس جوان را با قراردادن وي در ميان كينة خانوادگي نشان ميدهد. عروسي خون به عنوان بخشي از داستان سه گانة «زمين اسپانيا»[9]ديوان شعري تراژيك در نمايش اسپانيايي قلمداد ميشود.
«يرما»[10] بخش ديگري از اين داستان سه گانة زمين اسپانيا است و داستان زني است كه عاشق مادر شدن
است ولي همسر وي توانايي صاحب فرزند شدن را ندارد و اين زن به خاطر رسوم اجتماعي نميتواند شوهرش را ترك كند و ميخواهد با مرد ديگري به خواستهاش برسد و در نهايت شوهر عقيم خود را به قتل ميرساند.
از يرما به اندازة عروسي خونين استقبال نشد زيرا محافظهكاران اسپانيا اين داستان را توهين به ارزشهاي سنتي اين كشور خواندند.
تراژدي خانة «برناردا آلبا»[11] ديگر داستان لوركا است كه به اشتباه از آن به عنوان بخش سوم سهگانة «زمين اسپانيا» نام ميبرند. اما واقعيت اين است كه داستان سهگانة لوركا هيچگاه به پايان نرسيد.
داستان خانة برناردا آلبا داستان پنج دختر است كه مادري ستمكار دارند كه از لحاظ رواني فشار زيادي بر آنها وارد ميآورد. اين دختران بالغ و تشنة عشق بازي هر يك بصورت ناموفقي تلاش ميكنند كه راهي براي گريز از خانة مادري پيدا كنند. در پايان دختر كوچك خانواده به خاطر آنكه فكر ميكند عشق مورد نظرش توسط مادر سختگير وي كشته شده است دست به خودكشي ميزند.
نقش برناردا براي بزرگترين بازيگر تراژيك زن اسپانيا يعني «مارگارتا ژيرگو»[12] نوشته شد. اگر چه اين نمايشنامه هيچگاه در زمان حيات لوركا به نمايش در نيامد ولي به عنوان بزرگترين اثر لوركا شناخته ميشود.
اگر چه لوركا را با تراژديهاي معروفش ميشناسند ولي او داستانهاي خندهداري چون «زن عجيب آقاي كوبلر»[13] (1930) و «عشق دون پرليمپرين»[14] در سال 1933 از آن جمله هستند.
«ماريانا پنيهدا»[15] اولين موفقيت نمايشي وي است كه در سال 1929 خلق شد. طراحي اين نمايش با «سالوادوردالي» يكي از نقاشاني انجام شد كه با وي همكاري ميكرد.اين نمايش داستاني تاريخي به نظم است كه ماجراي قهرمان قرن نوزدهم منطقة گرانادا را تشريح ميكند. وي به خاطر توطئه عليه حكومت ظلم فرديناند هفتم اعدام شد.
شايد بهترين آثار مطلوب لوركا دو اثر «وقتي 5 سال گذشت»[16] و «مخاطب»[17] باشد كه از آثاري سورئال هستند. هر دو اثر معيارها و نرمهاي رئاليسم در تئاتر را مورد حمله قرار ميدهند.
لوركا كمي پيش از مرگ، اين دو اثر را بيش از ديگر نوشتههايش به خود متعلق ميدانست.
متأسفانه لوركا از جمله افرادي بود كه در همان اوايل جنگهاي داخلي اسپانيا كشته شد. ژنرال فرانكو ديكتاتور اسپانيا، دانشمندان را خطر بزرگي ميدانست و به اين ترتيب در بامداد روز 19 سال 1936 در سرزميني در پاي رشته كوههاي سيرانوادا به ضرب گلوله كشته شد و محل دفن وي معلوم نيست.
وي تنها توانست نسخة پيشنويس اول داستان خانة برناردآلبا را دو ماه قبل از مرگش به رشته تحرير در آورد. وي پيش از مرگ خود به يكي از روزنامهنگاران اسپانيايي گفته بود:
«من همچنان خود را يك مبتدي ميدانم و هنوز از حرفة خود ميآموزم. بايد در هر زمان تنها يك قدم برداشت. نبايد كسي در جستجوي ماهيت، روحيه و پيشرفت عقلاني من باشد. اين مسائل چيزي نيست كه نويسندهاي بتواند تا مدتها به كسي عطا كند. كار من تازه آغاز شده است.»
نوشتههاي لوركا غيرقانوني اعلام شد و آثارش در گرانادا سوزانده شد و حتي ذكر نام وي نيز ممنوع شد. اين شاعر جوان به سرعت به شهيد اسپانيا تبديل شد و سمبل بينالمللي سركوب سياسي گشت. نوشتههايش تا دهة 1940 انتشار نيافت و حتي تا سال 1971 ممنوعيت آثارش ادامه داشت. امروزه از لوركا به عنوان بزرگترين شاعر و داستانسراي اسپانيا در قرن بيستم ياد ميكنند.
گارسيا لوركا در آثار منظوم و داستاني خود ميان سنت و مدرنيته و همچنين ميان متولوژي و شيوههاي فرهنگي موقت، توازن ايجاد كرده است.
«توبي كول»[18] در سال 1961 دربارة نمايشنامه نويسي و نمايشنامههاي گارسيا لوركا چنين بيان ميكند:
«بسياري از منتقدين مادريدي قابليتهاي دراماتيك و ادبي داستان «ماريانا پنيهدا» را چنان ستودهاند كه باعث تعجب من است. به عبارت كلي آنها اين اثر را چيزي بيش از اثري اميدواركننده خواندهاند. اين اثر نشان دهندة توان نمايشنامهنويس در گنجاندن تكنيكها به تئاتر با توجه به محدوديتهاي موجود در داسانهاي تاريخي است. اين اثر ذكر مداوم و طبيعي كلام شاعرانه نه تنها در شخصيتهاي داستاني بلكه در محيط اطراف آنها نيز هست. اين موضوع را ميتوان در قدرت احساسياي پيدا كرد كه به صورت واضحي در عبارات «ماريانا پنيهدا» به خوبي مشاهده كرد. مفهوم «ماريانا پنيهدا» مفهومي است كه مرا مجذوب ميكند زيرا اعتقاد دارم كه تئاتر چيزي جز احساس و شعر نبوده و نميتواند باشد.»
شعري از فدريكو گارسيا لوركا
همسر بيوفا
پس او را به كرانه رود بردم
گمانكردم كه دوشيزه است
اما شوهر كردهبود.
شب و كنارهي سنت جيمز
و من مثل آدمي كه مجبور به كاري باشد.
فانوسها خاموش
و زنجرهها در آواز
در گوشهي دنج خيابان
سينههاي لرزانش را بهدست گرفتم
ناگهان چون سنبل بر من شكفتند.
و صداي لغزش زير دامنياش
مثل تكهاي حرير
در گوشم پيچيد.
درختان كه نوري از شاخ و برگشان نميگذشت
بزرگتر از معمول مينمودند
صداي پارس سگها از دوردست
و خرمن موهايش انبوه و بوتهوار
كراواتم را درآوردم
او لباساش را
كمربندم را كه هفتتيري برآن بود كندم
او نيمتنهاش را.
هيچ صدف و مرواريدي
پوستي چنان دلپذير نداشت
وهيچ بلور نقرفامي
چنان درخشندگياي.
رانهايش ميگريختنداز دستانم
چون ماهي جهنده
و تنش
نيمي آتش و
نيمي يخ.
آن شب من در بهترين جادهها راندم
سوار برمادياني چالاك
بي ركاب و بي لگام.
بسان يك مرد، تكرار نخواهم كرد
آن چه را كه او با من گفت.
آن روشني ادراك را.
1- Fuente Vaqueros
2-Castile
3- Generacion del 27
4- Butterfly Evil spell (1920)
5- Gypsy Ballads
6- Poet in NewYork
7- La Barrace
8- Blood Wedding
9-Spanish earth
10- Yerma
11- The house of Bernarda Alba
12- Margarita Xirgu
13- Prodigious Cobbler’s Wife
14- The love of Don Perlimplin
15- Mariana Pineda
16- When five Years pass
17- Audience
18-Toby cole , 1967
پابلونرودا، شاعر، فعال سياسی و انسان بیآلايش، در دوران زندگی خويش، به افسانه پيوست و بسياری بر اين باورند که او پس از مرگش، همچون شخصيتهای اسطورهای، نه تنها به حيات خود ادامه داد، بلکه بيش از پيش به الهامبخشِ تودههای مردم تبديل شد. گابريا گارسيا مارکز، او را بزرگترين شاعر سدهی بيستم میخواند و در هندوستان، نرودا شاعری است که آثارش، بيش از شاعران ديگر زبانها، ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. در واقع از سر تصادف نيست که در بسياری از آثار داستانی و رمانهای نويسندگان آمريکای لاتين، پابلونرودا، چونان اسطوره و چهرهی آرمانی، پديدار میشود. در يکی از آثار مارکز به نام «روياهايم را میفروشم» که در مجموعهای تحت عنوان «داستانهای دوازده زائر» منتشر شده است؛ نرودا در قالب شخصيتی ظاهر میشود که با قاطعيتی کامل اعلام میکند که «تنها شعر است و نه چيز ديگر که با الهام و بصيرت ويژهی خود به آدمی اعطا میشود.» نرودا به قدرت اثرگذاری شعر، باوری شگرف داشت. هزاران بيت شعرهايی را که او سرود؛ تودههای مردم آمريکای لاتين، با جان و دل خواندند و به خاطر سپردند. او در خاطرات خود مینويسد: «وقتی نخستين مجموعههای شعريم منتشر میشد؛ هرگز به ذهنم خطور نمیکرد که روزی آنها را در ميادين شهرها، خيابانها، کارخانهها، سالنهای همايش، تئآترها و بوستانها برای هزاران نفر خواهم خواند. من سراسر شيلی را زير پا گذاشتهام و بذرهای شعرم را در ميان مردم ميهنم افشاندهام.» رمان «پستچی نرودا» اثر «آنتونيو اسکارمتا» (2001) حقيقتی را که نرودا به آن اشاره کرده؛ به زيباترين و رساترين شکلی به تصوير کشيده است. اين رمان تخيلی اين نکته را به خوبی خاطرنشان میکند که کمتر نويسنده يا شاعری قادر است چنين تأثير ژرفی بر ادبيات جهان باقی بگذارد.
«ريکاردو نفتالیریيز» (1904-1973) که به پابلونرودا شهرت يافت، 69 سال زيست که 55 سال آن با آفرينش شعر همراه بود. در اين دوران، او هزاران شعر و آثار بسياری بهصورت نثر خلق کرد. پدر و مادر نرودا که از ميان تهیدستان برخاسته بودند؛ در شهر کوچکی به نام «تموکو» زندگی میکردند. تمام خاطرات دوران کودکی نرودا که در شعرهای او بازتاب يافته است؛ درواقع از همين شهر کوچک الهام گرفته است که چشماندازهای حيرتانگيز آن را، آداب و رسوم اجتماعی يا دينی يا آنچه آن را «پيشرفت تمدنی» مینامند تحت تأثير قرار نداده بود. به همين خاطر، در شعرهای او از پيشداوریهای غرضآلود مکتبهای ادبی يا نظريهپردازیهای رايج در شهرها اثری نيست. آنچه در شعر او حضوری همواره دارد؛ همانا طبيعت شگفتانگيزی است که او در آن زيسته است. نرودا میگويد: در واقع شعر من با سخن گفتن دربارهی ماهها و سالهای کودکيم آغاز شد. از آن پس، باران برای من حضوری هميشگی يافت؛ آن بارانهای سهمناک جنوبی که چونان آبشار از آسمانهای کيپهورن بر سراسر سرزمين من میباريد. احتمالاً، آن حضور قاطع طبيعت و نيز شگفتیهای حيرتآور آن بود که زمينهی مناسب را برای آفرينش شعر در وجود نرودا پديد آورد. او نخستين شعرش را در سيزده سالگی سرود در شانزدهسالگی «تموکو» را به قصد سانتياگو ترک کرد تا تحصيلات خود را ادامه دهد. در اين شهر شلوغ و پر هياهو، او خود را انسانی تنها يافت، اما شعر، همواره همراهش بود. نرودا نخستين مجموعهی شعر خود را تحت عنوان «بامدادان» در سال 1923 و مجموعهی «بيست شعر عاشقانه و يک ترانهی يأسآلود» را در سال 1924 منتشر کرد و از آن پس ديگر از گذشتهها گسست. میگويند که نرودا شاعری گوشهگير بود که اشعارش را در تنهايی و عزلت میسرود. اين سخن درست است زيرا که او در دورانهای گوناگون زندگی تنها زيست: در تموکو، در سمت کنسول در شرق دور، - و همانجا بود که مجموعهی «اقامت روی زمين» (1933-1947) را سرود- و سالهای بسيار طولانی در فعاليتهای زيرزمينی سياسی و سرانجام در دوران تبعيد.
بههر حال، مطالعهای دقيق در زندگی نرودا و آثارش بيانگر آن ايت که او انسان تنهايی بوده است که آگاهانه میکوشيده است تا خود را از اين تنهايی نجات دهد. با گذشت زمان نرودا را حلقهای از دوستان فراوان فرا گرفت. «و.تليلبويم» دوست ديرين و رفيق نرودا میگويد: بار سنگين تنهايی بر دوش نرودا فشار میآورد؛ به همين خاطر، جنوب را رها کرد و به سمت شمال رهسپار شد، باران را پشت سر گذاشت و به خورشيد پناه آورد. در جستجوی شعر و در آرزوی کشف جهان، در جستجوی عشق و در آرزوی دوستی. نرودا در جستجوی خويش برای يافتن دوستی و عشق، میخواست کولهبار سنگين تنهايی خويش را بر زمين بگذارد و همگان را در عشق سرشار قلبش سهيم کند. با اين وجود، پنج سال زندگی تنها و در انزوا در آسيا، اثر خود را بر او باقی گذاشت. او سالها از محيط آشنای اجتماعی و خانوادگی خود دور افتاد و رابطهاش حتا با زبان مادريش از هم گسست. اين دوران، تنها دورانی است که در اشعار نرودا، اندوه و يأس سايه میافکند و بهگونهای باور اگزيستانسياليستی در او ريشه میگيرد. شاعر در نامهای که از رينگون به دوستش ويکتوراندی مینويسد؛ يادآور میشود که: «اشعارم مملو از يکنواختی و کسالت است؛ همه تکراری، پر از رمز و راز و سراسر اندوه.»
نرودا شاعری بود که از حس نيرومند انتقاد از خود و واکنش نسبت به خود برخوردار بود. او بدون لحظهای ترديد، ديدگاههای نادرست گذشتهی خود را نقد و رد میکرد و انديشههای نو و تصحيح شده را میپذيرفت. همين حس بود که سرانجام به نرودا کمک کرد تا در شخصيت و آثار خود تغييری بنيادين ايجاد کند. به همين دليل منتقدان آثار او، زندگی شاعر را به دو دوره تقسيم کردهاند؛ دورهای که اشعار «ديگری» میسرود و دورانی که به سرودن اشعار سياسی متعهدانه روی آورد. اما من با اين تقسيمبندی موافق نيستم. گفتهاند که سياست تنها يکی از جنبههای شخصيت انسان است؛ اما به باور من بايد به اين گفته اين نظر را هم افزود که هيچ تجربهی انسانی بدون اين جنبه- يعنی جنبهی سياسی- قابل توضيح نيست. اين تقسيمبندی در واقع، آنچه را که انسانی است نفی میکند. نرودا در آثار شعری خود به جنگ و ماشين پرداخته است او دربارهی شهر، خانه، دربارهی عشق و شراب و دربارهی مرگ و آزادی، قضاوت زيبايی را آفريده است.
بنابراين جدا کردن اخلاق و آرمان نرودا از اصول زيباشناسی که او به آن اعتقاد داشت؛ به معنای آن است که نرودا را به عنوان انسان از شعرش جدا کنيم. به باور نرودا، آنانی که شعر سياسی را از ديگر انواع شعر جدا میکنند؛ دشمنان شعرند. اين سخن نرودا، درواقع، برآمده از تجربياتی است که او در زندگی گذرانده بود.
در سال 1936 آتش جنگ داخلی اسپانيا شعلهور شد. مردم اين کشور به مقاومت قهرمانانهای در برابر يورش نيروهای فاشيستی دست زدند. در اين شرايط نرودا نمیتوانست بیتفاوت باشد. شاعر که در اين زمان سمت کنسول شيلی در اسپانيا را بهعهده داشت؛ به کمک مبارزانی شتافت که جان آنها در خطر بود و امکان مهاجرت از اسپانيا را برای آنان فراهم آورد. نرودا را به خاطر اين مبارزه از سمت خود برکنار کردند. پس از اين رويداد، نرودا، به شاعری تبديل شد که با بانگ بلند عليه جنايتهای فاشيستها، که اينک در اسپانيا آشکارا به آن دست میزدند؛ خروشيد. به تدريج در مادريد خود را در کنار شاعرانی ديد که با تودههای عادی خلق پيوند داشتند. او همنشين و همسخن لورکا، آلبرتی، ميگوئل هرناندز، لوئيس سرنودا، لئون فيليپ و... شد و هم اينان بودند که او را برای نخستين بار با دنيای سياست آشنا کردند. دوستی با رافائل آلبرتی که خانهاش را در سال 1934، نيروهای فاشيستی که هر روز قدرتمندتر میشدند؛ به آتش کشيده بودند و لورکا که اندکی پس از شعلهور شدن جنگ داخلی، در سال 1936 به قتل رسيد؛ در اشعار نرودا، به ويژه در مجموعهای تحت عنوان «اسپانيا در قلب من» (1936)؛ بازتاب يافت. خشم بیپايان او نسبت به جنايتها و بیرحمیهای ارتش فاشيست اسپانيا، الهامبخش سرودن مشهورترين اثر او «من چند چيز را توضيح میدهم» شد. اين شعرها آنچنان ساده و رسا و از آن چنان «قدرت کلامی» برخوردار بودند که بهزودی به ترجيعبند خلق برای مقاومت در جتگ داخلی تبديل شدند. میتوان انتظار داشت که در اين زمان، شاعر درمیيابد که بايد دايرهی انديشههای شعری خود را از محدودهی کوچک فردی، به دنيای پهناور جمعی سوق دهد. ناگهان مخاطبان شعر نرودا، اساساً تغيير کردند و مضمون و سبک آثار او کاملاً متحول شدند. جينفرانکو میگويد: شعرهای او ديگر واژگانی نبودند که بر جان کاغذ آرام میگيرند؛ بلکه فرياد و خروشی بودند که خلق را به واکنش برمیانگيختند. اين تحول به نرودا ياری کرد تا دريابد که شعر به خودی خود واکنشی فردی نيست بلکه شکلی از اشکال سخن است که به حيطهی جمع تعلق دارد.
تحول او در گزينش مخاطبان جديد و نيز ارتباط و پيوند با خلق را میتوان به خوبی در مجموعهی شعر او تحت عنوان «شعر مردم» يافت. اين مجموعهی شعری را معمولاً «شعر حماسی شيلی» مینامند. اين کتاب که در پانزده بخش است و در سال 1950 منتشر شده، در واقع مهمترين شعرهای او را شامل میشود. مضمون اين شعرها را زندگی مردم عادی آمريکای لاتين تشکيل میدهد. اين شعرها در طول دوازده سالی سروده شدهاند که نرودا به مبارزه سرسختانهای دست يازيده بود. نرودا به مبارزهی دشوار کارگران معدن شيلی پيوست و در مبارزات انتخاباتی استانهای «تارپاکا» و «آنتوفگستا» که به خاطر مبارزات پر شور اتحاديههای کارگری زبانزد بودند؛ شرکت کرد و سرانجام در سال 1945 بهعنوان «سناتور» برگزيده شد. در همين زمان به عضويت حزب کمونيست شيلی درآمد. شاعر هرچه بيشتر با دشواریهای زندگی عادی مردم شيلی آشنا میشد، به همان اندازه با خشم بيشتری به انتقاد از حزب حاکم کشور که تحت رهبری ديکتاتوری به نام گنزالس ويدلا بود؛ میپرداخت. سرانجام دادگاه عالی شيلی نرودا را به خاطر سخنرانیای که در ژانويهی 1948 در مجلس ملی کشور ايراد کرده بود- و متن آنها بعدها تحت عنوان «من متهم میکنم» منتشر شد- ؛ از مقام سناتوری برکنار کرد و دستور بازداشت او را صادر نمود. شاعر مجبور شد به مبارزهی مخفی روی آورد. در اين دوران است که کارگران به ياريش میشتابند و همراه دهقانان انقلابی، او را از خانهای به خانهی ديگر منتقل و از چشم دشمن پنهان میدارند. به همين دليل است که اکثر شعرهای مجموعهی «شعر مردم» به کارگران و دهقانانی تقديم شده است که شاعر را در خانهها و تجربههای خود شريک کردهاند. هنگامیکه اين اشعار را میخوانيد، احساس میکنيد که اين خلق شيلی است که کلام خود را به شاعر وام داده است. در اين شعرها، نرودا، داستان سرکوب و استثمار زحمتکشان توسط فاتحان و ديکتاتورها را باز میگويد. اين مجموعهی شعرها با اشعاری که به زندگی خود شاعر باز میگردند؛ خاتمه میيابد.
مجموعهی «شعر مردم» بدون ترديد، مهمترين اثر شعری هنرمند است که بيانگر آرزوهای شاعر و مبارزات او برای تحقق آنهاست. اين آرزوها و آرمانها هم در زمينهی جهان بينی معين هنرمند و هم در ديدگاههای زيبا شناختی اوست. در شعرهايی چون «ارتفاعات مچوبيکو »، «کاشفان شيلي »، «قلب مگلانز »، حيوانها ، برای شاعر، خودِ شعر است که اصل است. گرچه در اين شعرها، هنرمند درپی ارتباط و انتقال پيام است؛ اما از مضمون فارغ است و برای آن نيست که شعر میسرايد. او فرماليست نيست زيرا نمیکوشد بر پيچيدگی عناصر زبانی چيزی بیافزايد. پيامهای نرودا تنها بيانگر واقعيتها نبودند، بلکه میکوشيدند که چگونگی درک واقعيتها را کشف کنند. در اين زمان، نگارش تاريخ روزشمار آمريکا را آغاز میکند.در اين اثر، او نقاط مثبت اين تاريخ را میستايد اما بر نقاط منفی آن سخت میتازد. او توضيح میدهد که تاريخ آمريکا مشمول از مبارزات هميشگی سرکوبگران و آزادیخواهان بوده است. شعر «ارتفاعات مچوپيچو» که شعر بسيار مهمی در مجموعهی «دوازده ترانه» است؛ در واقع توصيف روشن و صريح رنج و آلام انسان است.
نرودا پس از مجموعهی شعر «شعر مردم» بيش از پيش به زبان خود توجه میکند و بهخوبی درمیيابد که اگر او به عنوان فعال سياسی میخواهد با تودههای عادی مردم که عموماً بیسواد و ناآگاه هستند، ارتباط برقرار کند، لازم است که کوتاه، ساده و روشن سخن بگويد. اين دريافت شاعر به خلق اثری منجر شد به نام «تفاوتهای بنيادين» (1957) که در آن شعرها کوتاهند و مسألهی اصلی آنها در درجهی اول انسان است و شرايط او. اين مجموعهی شعر، بيانگر آن است که شاعر از شعرهای بلند و توصيفی که ويژگی مجموعههای پيشين اوست؛ با قاطعيت عبور میکند و به شعر ساده و کوتاه میرسد. نرودا در عرصهی ادبيات به هيچ مرز انسانی اعتقاد نداشت. نوآوری در آغاز هر کتاب او هويدا بود و نيز پايانی شگفت. شاعر در خاطرات خود مینويسد:
شعر من و زندگی من مانند رودخانههای آمريکا هميشه در جريان است. شعر من مانند امواج اين رودخانهها در قلب گرم کوههای جنوب متولد میشود و با به حرکت درآوردن آب، آنها را به سوی درياها میراند. در اين مسير هيچ چيز را رد نمیکند. عشق را میپذيرد، از رمز و راز دوری میکند و راه وخويش را به سوی قلبهای سادهترين مردم باز میکند. من میبايد تحمل میکردم و به مبارزه دست میزدم، بايد عشق میورزيدم و سرود سر میدادم، من سهم خود را از پيروزیها و شکستهای جهان بهچنگ آوردهام. من هم طعم گواری نان را چشيدهام و هم طعم گس و تلخ خون را. و مگر يک شاعر چه میخواهد؟ در شعر همه چيز هست: اشک، بوسه، عزلت و تنهايی و برادری و همبستگی انسانی. اينها نه تنها در شعر من خانه دارند، بلکه بخشهای مهم آنند. زيرا من برای شعرم زيستهام و شعر من بوده است که مرا در مبارزات خود، ياری داده است.
پابلو نرودا تا آخرين روز زندگی يعنی تا 23 سپتامبر 1973 از آفرينش دست نکشيد. نه روز پيش از مرگش و هفتاد و دو ساعت پس از کودتای فاشيستی، آخرين بخش از خاطرات خود را نوشت و در آن کودتای پينوشه را کودتای فاشيستی نافرجام عليه مردم شيلی خواند. مراسم بدرود با نرودا، به تظاهرات گستردهی مردم سانتياگو عليه ديکتاتور نظامی تبديل شد.
ما امروز ياد پابلو نرودا را گرامی میداريم زيرا او به شعر قدرت بخشيد؛ عليه فاشيسم و سرکوبگری مبارزه کرد و شعر را به خروش تودههای سادهی مردم شيلی مبدل ساخت.
در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكده اي نزديك شهر استراتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به ريچارد شكسپير زندگي ميكرد.يكي از پسران او به نام «جان» در حدود سال 1551 به شهر استراتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و «ماري اردن» دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد.اين زن در 26 آوريل 1564 پسري بدنيا آورد و نامش را «ويليام» گذاشت.
اين كودك به تدريج پسري فعال و شوخ و شيطان شد و به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني آموخت،ولي به علت كسادي شغل پدرناچار شد براي امرار معاش مدرسه را ترك گويد و شغلي براي خود
دست و پا كند.گفته اند كه ابتدا شاگرد قصاب شد ،ولي چندان به ادبيات علاقه داشت كه هنگام كشتن گوساله ها خطابه مي گفت و شعر مي سرود.در سال 1852 ، در هجده سالگي،دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام «آن هاتاوي» ،از اهالي دهكده مجاور شد.اين دو عروسي كردندو به زودي صاحب فرزند شدند .در اين ايام زندگي پر حادثه شكسپير آغاز شد.او به قدري تحت تاثير هنر پيشگان سيار و هنر نمائي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيتي كسب كند و بعدا زندگي مرفه تري براي خانواده اش فراهم آورد .
پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه هاي مختلف رفت.در آغاز اغلب به حفاظت اسبهاي مشتريان مشغول بود، ولي كم كمبه درون تما شاخانه راه يافت و به تصحيح و تكميل نمايشنامه هاي نا تمام پرداخت و خود روي صحنه آمد و نقشهايي ايفا كرد و وظايف ديگر پشت صحنه را بر عهده گرفت.اين تجارب همه برا ياو مفيد واقع شد.در همين دوره كارش را چنان با مهارت انجام ميداد كه حسادت همقطاران را بر مي انگيخت.شبها در ساعت فراغت همه در ميكده ي «دوشيزه دريا» جمع ميشدند و به خنده و تفريح و صحبت ي پرداختند. در آنجا لطيفه گويي و شوخ طبعي و بيان جذاب او اطرافيان را مسحور مي ساخت . در آن دوره هنر پيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه ي محترم و محبوبي تلقي نمي شد.افراد طبقه متوسط،كه تحت تاثير شديد تلقينات مذهبي قرار داشتند،آن را مخالف شئون خود مي دانستند.تنها طبقه اعيان و مردم فقير بودند كه علاقه اي به نمايش و تماشا خانه نشان ميدادند.
شكسپير قطعات منظومي سرود كه باعث كسب شهرت او شد. در سال 1594 شكسپير در نمايشنامه اي كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گرينيچ بازي كرد و در سال 1597 اولين كمدي خود را به نام «تلاش بيهوده عشق» در حضور ملكه نمايش داد.از آن پس نمايشنامه هاي او مرتبا تحت حمايت ملكه نمايش اده مي شد.اليزابت در سال 1603 زندگي را بدرود گفت،ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويه اي نسبت به شكسپير نگشت و جيمز اول به او و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد.نمايشنامه هايش در تماشاخانه «كلوب» در ساحل جنوبي رود تيمز بازي مي شد.اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه ايساخته شده بود كه مسقف بود،ولي خود صحنه از اطراف باز بود و تقريبا در وسط قرار داشت و به ساختمان دو طبقه منتهي مي گشت . از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي شد . شكسپير به زودي موفقيت مادي بدست آورد و سر انجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد.
اين تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه «هنري هشتم» سوخت و سال بعد كه افتتاح شد شكسپير حضور نداشت،چون با دارايي سرشارش به شهر خويش باز گشته بود تا به استراحت بپردازد.در آوريل 1616 شكسپير چشم از جهان فرو بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان و تمام مردم جهان به جاي گذاشت . آرامگاه ويليام شكسپير در كليساي شهر استراتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او به همان وضع اوليه،در همان شهر،همواره زيارتگاه دوستداران ادبيات و هنر بوده است.هر سال در آن شهر جشني سه ياد اين مرد شهير بر پا مي شود
آثار شكسپير :
شكسپير در طي 24 سالي كه به نويسندگي و كارگرداني اشتغال داشته (يعني از 1588 تا 1611 ) حدودا 27 اثر معروف و مشهور دارد كه به ترتيب تاريخ نگارششان در زير ذكر شده
1. تيتوس اندرونيكوس (تراژدي)، ۹۰- ۱۵۸۸پ
2. تلاش بيهوده عشق (كمدي)، ۱۵۹۰
3. كمدي اشتباهات (كمدي)، ۱۵۹۱
4. رومئو و ژوليت (تراژدي)، ۹۵- ۱۵۹۱
5. دو نجيب زاده ي ورونا (كمدي)، ۹۳-۱۵۹۲
6. روياي يك شب نيمه تابستان (كمدي)، ۹۴-۱۵۹۳
7. تاجر ونيزي (كمدي)، ۱۵۹۶
8. رام كردن زن سركش (كمدي)، ۱۵۹۷
9. زنان شوخ طبع وينزر (كمدي)، ۱۵۹۸
10. هياهوي بسيار براي هيچ (كمدي) ،۱۵۹۸
11. آنچه دلخواه توست (كمدي)،۱۵۹۹
12. شب دوازدهم (كمدي) ، ۱۶۰۰
13.قيصر (ژوليوس سزار) (تراژدي)،۱۶۰۱
14.آنچه به نيكي پايان پذيرد نيك است (كمدي) ،۲-۱۶۰۱
15.هاملت (تراژدي)، ۱۶۰۲
16. كلوخ انداز را پاداش سنگ است (كمدي معمايي) ،۱۶۰۳
17. ترويلوس و كرسيدا (كمدي-تراژدي معمايي)، ۱۶۰۳
18. اُتللو (تراژدي)، ۱۶۰۴
19.لي ير شاه (تراژدي)، ۱۶۰۵
20. مكبث (تراژدي)، ۱۶۰۶
21.آنتوني و كلئو پاترا (تراژدي)، ۱۶۰۷
22. تيمون آتني (تراژدي) ، ۸-۱۶۰۷
23. كوريولانوس (تراژدي) ، ۱۶۰۸
24. پريكلس (تراژدي) ،۱۶۰۸
25. سيمبلين (تراژدي)، ۱۶۰۹
26. توفان (كمدي)،۱۶۱۰
27.داستان زمستان (كمدي)،۱۱-۱۶۱۰
بن جانسن، كه از نويسندگان معاصر شكسپير بود و شهرت داشت كه از تمجيد كسان خودداري مي كند،در باره شكسپير گفت«من اين مرد را دوست داشتم و به خاطره ي او،مثل ديگران،به حد پرستش احترام ميگذارم شكسپير د ر نيمه قرني ميزيست كه انگلستان يكي از مهمترين ادوار تاريخ خود را طي مي كرد.پيرامونش مملو از سياستمداران،مكتشفان،نويسندگان، و سيا حان نامدار بود؛ولي او توانست بين اين مشاهير مقامي بلند پايه براي خود كسب كند.طي پنجاه و دو سال عمر خود سي و شش نمايشنامه و يكصد و پنجاه و چهار غزل يا قصيده،باضافه قطعات منظوم ديگر نوشت.اگر چه شكسپير در عصري مي زيست كه حوادث شگفت انگيز بيشمار روي مي داد،ولي اين وقايع براي وي موضوع نمايشنامه هايي كه مورد پسند مردم همان دوره باشد قرار نگرفت.تمايل او بيشتر بر اين بود كه به گذشته بازگردد و به دنياي تصوير و خيال و عشق و ارواح و پريان پا گذارد.
شكسپير در حقيقت شاعر انسانيت و نقاش خصايل نيك و بد انسان است.نميشنامه هاي تاريخي او به وقايع بيروح و كهنه روح تازه مي بخشند و شخصيتهاي واقعي ادوار مختلف را با طرز فكر و عادات و خصوصيات هر كدام براي خواننده مجسم مي سازند.قدرت او در تلفيق و تركيب صحنه هاي پراكنده و ارائه آنها به صورت يك جريان واحد حاكي از زبردستي بي نظير او در فن نمايش است.نمونه ي اين هنر را مي توان در تشريح دوره ي نفرت انگيز سلطنت جان يا كناره گيري ريچارد دوم يا مصيبتهاي هانري چهارم يافت . هنر او در تجسم صحنه هاي تراژدي و كمدي به اوجي مي رسد كه بي سابقه است.او قادر است تماشاچي را بي اختيار به خنده وادارد يا اشك تاثر او را سرازير كند.بازيگراني از قبيل فالستاف و گوبو و دلقك هاي نمايشنامه هاي مختلف او همه نمونه هاي جالبي از اين قدرت ابداع است.در صحنه هاي درام كمتر وقايعي در ادبيات مانند مرگ كلئو پاترا،رفتار دختران لير شاه نسبت به پدر،مرگ رومئو و ژوليت،خفه شدن دزدمونا بدست اتللو ، و برخي از صحنه هاي مكبث يافت مي شود.
در اغلب نمايشنامه هاي او ارواح يا پريان و جادوگران نقش دارند.نمونه ي آن اوبرون و پك،روح قيصر ،روح پدر هاملت ،و سه خاهر جادو گر(در مكبث) است.مي توان گفت كه نمايشنامه هاي او از لحاظ تنوع موضوع،دامنه وسيع واژگان ،طرز تشريح وقايع،و وحدت هدف و نتيجه ،كم نظير است و اگر چه در هر نمايشنامه وقايع متعددي مانند رشته هاي رنگارنگ به هم بافته شده ولي گويي كه همه ي اين رشته ها تزييناتي است كه در عين حالي كه به اين قالب بزرگ ادبي شكوه و جلوه خاص مي بخشد،سادگي و پيوستگي ووحدت زمينه ي اصلي را از بين نمي برد و از لطف وتناسب آن نمي كاهد.
صحنه ي تئاتر دوره ي شكسپير شكوه و جلال و ابزار و وسايل تماشاخانه ي امروزي را نداشت و به صورت سكويي باز و ساده ساخته شده بود ه بازيگران با البسه دوره ي خود،بدون هيچ گونه دكور،روي آن بازي ميكردند . در نتيجه درك بسياري از تغييرات صحنه و مفهوم خقيقي آن به عهده ي تماشاچي گذاشته ميشد و تعجب در اين است كه با وجود فقدان اين وسايل نمايشنامه هاي شكسپير هنوز ارزش واقعي خود را از كف نداده و مورد پسند بسياري از مردم قرار ميگيرد.البته در تماشاخانه هاي امروزي و فيلمها دخل و تصرف زيادي در وضع صحنه ها به عمل مي آيد تا بيننده (و شنونده) به آساني بتواند پيوستگي وقايع و تغييرات صحنه ها را درك كند و همين نكته گواه بر اين است كه تئاتر روندگان عصر شكسپير تا چه حد به هنرو نمايش علاقه داشتند كه بدون وجود تسهيلات امروزي حداكثر لذت را از آثار شكسپير مي بردند .
هنر شكسپير در نمايشنامه نويسي تنها ار لحاظ توجه كامل به وضع صحنه و تغييرات آن نيست،بلكه او مانند يك روان شناس مي داند كه چطور صحنه ي غم انگيز را با صحنه ي خنده آور تلفيق كند تا جنبه هاي مختلف حواس پنجگانه را اقناع كند و با ايجاد اوضاع متضاد بر يك احساس معين با نكته ي مخصوص تاكيد ورزد و از پيمودن راه افراطي خودداري نمايد.در تمام موارد شكسپير مجبور بود متكي به قوت و قدرت موضوع داستان و طرز تشريح آن باشد.در اين دوره هم هر هنر پيشه انگليسي كه آرزو دارد به اوج شهرت هنري برسد ابتدا سعي مي كند شهرتي به عنوان بازيگر نمايشنامه هاي شكسپير پيدا كند،زيرا تنها آهنگ و بيان و حركات و فصاحت اوست كه مي تواند در تماشاچي تاثير گذارد نه زمينه هاي كمكي و تزيينات و وسايل كه در عين حالي كه براي مجسم ساختن صحنه ضروري است ولي مانع آن است كه هنر پيشه بتواند كمال هنر خود را عرضه بدارد. هدف شاعر تنها بحث در اخلاقيات نيست و منظوري وسيع تر از ترويج يك مكتب يا ايمان يا نكته ي اخلاقي دارد. هنر نويسنده نمايشنامه در اين است كه به جاي تشريح افكار يا خصايص معين ،جنبه هاي مختلف زندگي واقع و در آثار متاخر خود زندگي معنويي را ترسيم كند كه كمتر مربوط به زمان يا مكان يا شرايط معيني باشد و واكنش افرادي را كه از لحاظ فكري،احساسي ،بدني يا روحي با هم متفاوتند ولي گردش روزگار آنها را در يك جا جمع كرده است نسبت به يكديگر مجسم سازد.بنابر اين ،نمايشنامه نويس بايد مفهوم زندگي را درك كرده و با انواع مردم نقاط مختلف دنيا خوب آشنا شده باشد.يعني در حقيقت قدرت مشاهده و قوه تشخيص او در مورد خصوصيات اخلاقي افراد به حداكثر تقويت شده باشد و در نمايشنامه ي خود اين افراد را تحت شرايط معيني كه ساخته و پرورده فكر خود اوست قرار دهد تا نتيجه معيني را به دست آورد.
اين افراد بايد تا حدي حقيقي و واقعي جلوه گر شوند ،نه به صورت عروسكهايي كه در دست نويسنده به اين سو و آن سو كشيده ميشوند.قهرمان داستان بايد حقيقتا صورت قهرمان را پيدا كند و شياد به شكل شياد در آيد و دلقك خنده آور گردد و فيلسوف خود را فيلسوف نشان دهد و زنان داستان خصلتهاي زنان را به نمايش گذارند. اگر نويسنده نمايشنامه زياده از حد در اعمال و طرز فكر بازيگران خود مداخله كند فاصله ي زيادي بين افراد حقيقي و بازيگران داستان به وجود مي آورد كه ديگر نمي توان حقيقت وجود آنها را باور كرد.
شكسپير خود را در اين مورد قاضي بي طرفي نشان ميداد كه شخصيتهاي داستان را به حال خود وا مي گذاشت تا حقيقت دروني خويش را نشان دهند.به همين جهت نمي توان به آساني فهميد كه نظر شكسپير دربارهي زندگي چيست.افكار و عقايد ي كه اين شخصيتها ابراز مي دارند به قدري متنوع و در بسياري از موارد متضاد است كه بايد آنرا متعلق به خود آنها دانست و نمي توان گفت همه آنها نماينده افكار شكسپير است و همين نكته دليل بزرگي يك نويسنده است،كه خود را طوري مسلط به انواع نظريه ها ميسازد كه نمي توان او را بصورت معين و مشخصي شناخت.
از لحاظ خصوصيات روحي و احساسي شك نيست كه شكسپير به كشور خود و وقايع هيجان انگيز آن علاقه مفرطي داشت و به كوچه و خيابان و جنگل و مرغزارو موجودات وحشي و اهلي و مردم مملكتخويش دلبستگي نشان مي داد و طبيعتي رئوف و پر از همدردي نسبت نسبت به نوع بشر ظاهر ميساخت.با وجود اين نمي توان پس از خواندن نمايشنامه هاي كه عقايد او درباره سياست يا يا مذهب يا ادب انگلستان چه بوده است.ذهن او مانند فيلم عكاسي تمام جزييات و تاثيرات و تجارب و معلوماتي را كه را كه در دسترس او قرار مي گرفت ثبت مي كرد و به موقع خود در نمايشنامه ها ،در مناسب ترين وضعيت ازآنها استفاده مي نمود و مي توانست هم جنبه هاي لذت بخش و هم جنبه هاي غم انگيز آنها را ترسيم كند .
يك فرد معمولي براي صحبتهاي عادي احتياج به دو يا سه هزار واژه دارد و برخي مردم هم تعداد كمتري از ن به كار مي برند.ميلتون،شاعر معروف انگليسي ،كه از نوابغ محسوب ميشود،در حدود هشت هزار واژه به كار برد؟ولي در آثار شكسپير در حدود بيست و يك هزار لغت ديده ميشود.به همين جهت خواندن متون اصلي او به زبان انگليسي خالي از اشكال نيست و نه تنها احتياج به فرهنگهاي جامع دارد بلكه در بسياري از موارد مراجعه به توضيحات نقادان و محققان ضرورت پيدا مي كند و گذشته از آن قوه حدس و تشخيص خواننده،پس از آشنايي كافي با آثار او،درك مطلب بغرنج را كه اكثرا در قالبي بسيار موجز به رشته تحرير در آمده آسان تر ميسازد . سبك تحرير نمايشنامه هاي شكسپير مخلوطي از اشعار مقفي ،ابيات بي قافيه،و قطعات منثور است كه هركدام در جاي معيني به كار مي رود.
تعبيرات و تشبيهات اين آثار برخي متعلق به زمان خود شكسپير و بعضي ديگر مربوط به منابعي است كه مورد استفاده وي قرار گرفته و نماينده طرز فكر ادواري است كه شكسپير آن را تشريح مي كند . نكته ي ديگر كه ذكر آن بيراه نيست،عفت قلم شكسپير و اصولا اخلاقي بودن نمايشنامه هاي اوست .شكسپير در عين حالي كه قالبي نمي انديشد،سخت در قيد آن است كه نمايشنامه هايش به نتايج اخلاقي جهانشمول برسد و مخصوصا دغدغه ي تحكيم روابط خانواده از صدر تا ذيل نوشته هايش را در بر گرفته است.تاكيد بر ارجمندي عفت و تقوا ي انسان ،به ويژه زن ،امري است كه گاه گويي تنها هدف نويسنده است و گويي همه ي تهميدات هنريش را بكار مي گيرد تا به اين نتيجه برسد كه هدف از خلقت انسان اصولا به نمايش گذاشتن زيبايي پاكي و پاكدامني و تعادل است و همه چيز ،از شكوه شاهان تا فقز بينوايان ،در خدمت اين هدف. شكسپير ،حتي آنگاه كه راوي واقعه ميگردد-واقعه تاريخي يا معاصر-هدفش نمايندن زشتي افراط و تفريط است و به كرسي نشاندن حرف اصلي خود.

الکسی ماکسیمویچ پشکو (ماکسیم گورکی(در 16 مارس 1868 در" نزنی نوگورو" که بعد ها به گورکی تغییر نام پیدا کرد، متولد شد. در کودکی پدرش را در اثر بیماری وبا از دست داد،انعکاس غم او رابه دلیل از دست دادن پدر و پریشانی مادرش در داستان" کودکی من" می توان دید.
"همه جای لباسش پاره شده بود. موهایی رو که همیشه با سلیقه شونه می کرد و مثل یه کلاه باشکوه خاکستری می بست حالا روی شونه های لختش ریخته بود و توی صورتش آویزون بود، یه مقدار از موهاشم که بافته بود، دور وبرش پخش بود و داشت صورت به خواب رفته پدر رو نوازش می کرد."
(از داستان کودکی من)
بعد از فوت پدر به مدت چند سال با ناپدری خود زندگی سختی را گذراند و پس از فوت مادرش بر اثر سل، بکلی یتیم شد و با مادر بزرگش که زنی انسان دوست و علاقمند به افسانه های رمانتیک بود زندگی کرد. در سن 12 سالگی خانه را ترک کرد و در منطقه ولگا با عناوین مختلف کارگری کرد.
"با شغل نقاشی به زندگی- زندگی فعال- قدم نهادم. بعد به نانوایی پرداختم، شمایل کشیدم، اسب چرانی کردم، برای نیازمندیهای مختلف مثل گور مرده ها زمین کندم،باربری کردم، نگهبان شدم، ریشه درختان را از زمین بیرون آوردم، باغبانی کردم و به آزمایش بسیاری از مشاغل آزاد دیگر پرداختم." از داستان چند روز در نقش سر دبیر روزنامه پس از بسته شدن مدارس دولت تزاری به روی روستاییان، او خودش به تحصیل ادامه داد و تجربیاتش را در "دانشگاههای من" در سال 1923 نوشت. پس از کارگریهای فراوان به روزنامه نگاری روی آورد و با یکی از همفکران خود ازدواج کرد ولی به دلیل فساد جامعه کوچک اطرافش، این شغل را از دست داد.
در سال 1898 "مجموعه طرح ها و داستان ها"ی او توسط یک ناشر به چاپ رسید. این مجموعه شامل داستان های رمانتیکی است در رابطه با قدرت و اصالت خانوادگی طبقه روستایی و کارگر در روسیه. در حدود سال 1900 شروع کرد به نوشتن رمان های" سوسیال رئالیسم" که از آن جمله میتوان به رمان "مادر" اشاره کرد.
قهرمان زن داستان مادر، که پسرش به عنوان یک فعال سیاسی دستگیر شده و همسرش هم فردی الکلیست، هیچ پناهی جز عقیده مذهبی خود ندارد. همسرش فوت می کند و پسرش به صورت یک مبلغ سوسیایسم در می آید و هر روز دوستان انقلابی خود را به خانه می آورد و راهنمایی می کند. روزی به جرم حمل یک پرچم انقلابی دستگیر می شود. پس از دستگیری او، مادرش به گروه انقلابیون می پیوندد ولی به وسیله یک جاسوس به پلیس معرفی شده و دستگیر می شود.
گورکی این داستان را بر اساس زندگی واقعی" آنا زالموا" نوشته است. آنا پس از آنکه پسرش در یک جلسه انقلابی دستگیر می شود، برای پخش اعلامیه های انقلابی به سراسر کشور سفر می کند.
در سال های 1900 گورکی با" تولستوی و چخوف" دوستی نزدیکی پیدا می کند و درباره هر دو آنها در سال 1946" خاطره ها" را می نویسد.
گورکی عمده در آمدش را صرف جنبش انقلابی می کرد. او به خاطر شهرتی که داشت محتاطانه عمل می کرد ولی با این وجود مرتبا دستگیر می شد. دولت روسیه تزاری انتخاب شدن او را برای فرهنگستان روسیه در سال 1902 رد کرد و اعتراض چخوف و" کرولنکو" هم تاثیری نداشت.گورکی 15 نمایشنامه نوشت که دو تا از آنها به سختی سانسور شد ولی اکثر آنها در تاتر مسکو با موفقیت روبرو شدند. نمایشنامه های اولیه او به سبک چخوف هستند و بر توصیف موضوع تاکید دارند.
بعد از ناکام ماندن شورش انقلابی سال 1905، گورکی به فکر جمع آوری پول برای انقلاب افتاد و برای این منظور امریکا را انتخاب کرد و در سال 1906 به امریکا رفت و در آنجا نویسنده آمریکایی "مارک تواین" طی یک مهمانی شام تامین هزینه های انقلابی را پذیرفت و گفت"به طور قطع، دلسوزی من همراه انقلاب روسیه است."
او پیش از بازگشت به روسیه در 1914، در" کاپری" اقامت گزید و در آنجا یک محفل تبلیغاتی "بلشویک" بنا کرد.
اگر چه گورکی به سبب نزدیکی که با لنین داشت می توانست از مساعدتهای خوبی بهره مند شود، ولی از ریاست چاپخانه و انتشارات استعفا داد و در 1921 به دنبال آرامش از روسیه خارج شد و در 1928 به روسیه بازگشت.آخرین کار او که ناتمام هم ماند "زندگی کلیم سامگین" نام دارد که اغلب شاهکار او معرفی می شود. این رمان که در 4 جلد نوشته شده، نمایی است از وضعیت اجتماعی روسیه از سال 1880 تا 1917.
آثار گورکی از نظر نیک اندیشی و قدرت قابل توجه هستند. و او با آثارش به اعماق تفکر اتحاد جماهیر شوروی نفوذ کرده است. همچنین گرایشات عمیق شاعرانه و توجه همیشگی به عدالت در آثار او مشهود است.
گورکی در سن 68 سالگی (1926) توسط یک گروه "ضد شوروی" با زهر مسموم شد و در گذشت.
" دن آرام " از آثار جاويدانه ادبيات جهان بشمار ميرود که به شيوه رئاليزم اجتماعي به نگارش درآمده و رويدادهای يک دوره بسيار با اهميت تاريخ مردم روسيه را به بهترين طرز و عاليترين بيان بازتاب ميدهد. ميخائيل شولوخف در 24 ماه مه سال 1905 در روستاي كروژلين واقع در بخش قزاق نشين وشنسكايا پابه عرصه وجود گذاشت. پدرش يك دهقان خرده مالك بود. شولوخف تا سال 1918 تحصيل كرد، ابتدا در دبستان روستا و سپس در دبيرستان شهر به تحصيل پرداخت ، ولي جنگ داخلي كه در آنزمان آغاز گرديد وی را از تحصيل بازداشت و از سال 1918 مشغول كار شد. در مدت پنج سال او بارها پيشه خود را تغيير داد. از سال 1923 نوشتههاي شولوخف در مطبوعات به چاپ رسيد. در جنگ دوم جهاني شولوخف به عنوان خبرنگار در جنگ شركت داشت. ميخائيل شولوخف، به خاطر خدماتش در زمينه رشد و تكامل ادبيات شوروي به لقب نويسنده ملي، دريافت عاليترين نشان لنين ، مدال قهرمان كار سوسياليستي ، جايزه دولتي و جايزه نوبل سال 1965 موفق شد. او به عنوان آكادميسينی كه آثار ادبيش داراي شهرت جهانيست و نويسنده يي كه نام وي بر ادبيات شوروي ميدرخشد شناخته شده است و با نوشتههاي خود عشق و علاقه مردم را به خود جلب کرد. شولوخف با قلم تواناي خويش مناظري از زندگي و اخلاق انساني را بگونه استادانه خلق كرده و تجسم بخشيده که موجب شهرت جهاني وی گرديده است. مطبوعات جهان ضمن تفسير كتابهاي شولوخف آنها را : « شاهكارهاي قرن » و « صخرههاي ادبيات جهاني » و « فرهنگ شكوهمند قرن بيستم » ناميدهاند .ژان كاتالا نويسنده فرانسوي درباره او نوشته است: « شولوخف نويسنده يي است كه افكار او با هنرش چنان در آميخته كه نميتوان يكي را از ديگري جدا ساخت و نويسنده يي كه خلاقيت او عبارتست از بيان زندگاني انسانيت.» ميخائيل شولوخف داستانهاي بسيار نگاشته كه بعضی از آنها مانند «سرنوشت يك انسان »،« كره اسب»، « دون آرام »، «زمين نوآباد » و « آنها براي ميهن پيكار ميكردند » به فارسي ترجمه شده است و يادداشتها و مقالات بسيار نيز به رشته تحرير در آورده است. كتابهاي او به بيش از هفتاد زبان ترجمه گرديده و در ميليونها نسخه منتشر شده و از روی برخي از آنها فيلمنامه ها تهيه و ساخته شده است.
ميخائيل شولوخف بدين سبب براي مردم گرامي است كه هر فرد ميتواند در كتابهاي او نكتههاي بسيار از زندگاني خود بيابد. تمام داستانهاي اوليه كه شولوخف نوشته در واقع طرح و استخوان بندي آثار حماسي « دن آرام » و « زمين نوآباد » بوده كه از نظر تلفيق نيروي هنري واقعيتي اعجاب انگيز است. آثار شولوخف سه مرحله تاریخ روسیه را منعكس ميکند. اين سه مرحله در « دن آرام » و «زمين نوآباد » و «آنها براي ميهنشان ميجنگند » جلوه گر است. رمان « دن آرام » از نظر توصيف عميق زندگي و كثرت قهرمانان داستان و از نظر وصف طبقات مختلف جامعه و سرنوشت افرادي كه به وقايع انقلاب و جنگهاي داخلي جلب شدهاند تا اندازه يي همانند رمان « جنگ و صلح » لئو تولستوي است. شولوخف در ادبيات روس بارزترين و عميقترين بيان كننده روحيه قشرهاي مردم بشمار ميرود. تحول در زندگاني دهقانان در رمانهاي او متجلي است و اين بزرگترين موفقيت ادبيات معاصر روس است و چنان تاثير بزرگي در حيات اجتماعي مردم به جا گذاشت كه ميتوان آن را با تاثير نداي نيرومند لئو تولستوي در مردم روسيه، مقايسه نمود. رمان « دن آرام »، « از زبان » مردم و گوئي با الهام از احساسات دروني آنها نوشته شده است. گريگوري ملخوف قهرمان اصلي رمان از همان اول جواني، هنگامي كه به خاطر عشق به آكسينيا با خانوادهاش قطع رابطه ميكند رفتاري سركشانه از خود نشان ميدهد. اين رويداد در محيط قزاقها، در شرايط پدر سالاري كه كودكان بايد بيچون و چرا از والدين خود تبعيت كنند واقعه منحصر به فردي ميباشد. گناه گريگوري ملخوف بويژه از اين لحاظ بزرگتر مينمايد كه او به عنوان يك قزاق به خاطر زني شوهردار خانه پدري خود را ترك كرد و به عنوان دهقان مزدور به كار پردخت. او مورد خشم شديد پدر و تحقير دهقانان قرار گرفت. ولي هنوز بسيار جوان بود و براي او همه چيز بيتفاوت بود. او با همان رشادتي كه از پرچين به خانهي همسايه پريد تا از آكسينا در برابر مشتهاي آهنين شوهرش استپان دفاع كند خانوادهاش را نيز ترك ميكند و به اتفاق آكسينيا فقط با لباسي كه در تن داشت زادگاه خود را ترك مينمايد و به ملك يكي از ملاكان ميرود. براي ملخوف استقلال و شايستگي انسان از هرچيزي پرارزشتر است و او از همهي ثروت پدري فقط به اسب اكتفا كرد. او در اين دوران زندگي، اعتماد بسيار به خود داشت و ميدانست كه پيدا كردن راه به سوي سعادت فقط به خود انسان بستگي دارد. اعتماد مبهم او نسبت به هم باعث بسياري از اشتباهات گريگوري گرديد. او در سالهائي كه در انديشه راه صحيح به سوي حقيقت اجتماعي بود نه فقط از ملت خويش جدا شد بلكه عليه منافع بنياني قزاقها گام برداشت. گريگوري با شمشير عليه ارتش سرخ ميجنگيد.اما بعد در راهي كه برگزيده بود دچار شك و ترديد بسيار گرديد. در اين هنگام جاه طلبي او باعث غروري گشته بود زيرا به فرماندهي لشكري منصوب گشت كه گويا به خاطر استقلال و خودمختاري دون ميجنگيد در حاليكه وجدانش از اين كار در عذاب بود. ولي در زندگاني گريگوري لحظهاي فرا ميرسد كه آن چيزي كه در نهاد وي مكتوم است نضج يافته به هيجان ميآيد. عشق صادقانه به سرزمين و خانهي پدري كه آندو را پشت سر گذاشته بود و كودكاني كه يتيم شده بودند و آكسينياي محبوب روز به روز شديدتر ميگشت.
« دن آرام » اثر عميقي است كه از نظر حقيقت عيني انسان را دچار حيرت ميسازد. ماكسيم گوركي بنيان گذار ادبيات شوروي براي اين اثر شولوخف ارزش بسيار قائل شد. گوركي چنين گفته بود: « اين رمان را فقط با جنگ و صلح اثر تولستوي ميتوان سنجيد. » لوناچارسكي نيز درباره اين رمان چنين نوشته بود: «رمان دن آرام شولوخف كه هنوز به پايان نرسيده، اثري است موثر و تصويري است از زندگاني مردم و از نظر هنري بهترين پديده در تاريخ ادبيات روس ميباشد. » مرحلهي دوم خلاقيت شولوخف عبارت است از انعكاس دوران تعاونی ها .كتاب « زمين نوآباد » كه به تشكيل تعاون دسته جمعي و تحول مربوط است گوئي دنباله « دون آرام » به شمار ميرود، كه سرنوشت روسيه دوران انقلاب را هنگامي كه كشور در راه جديدي گام برميدارد منعكس ميكند. نخستين فصلهاي اين رمان در سال 1954 در مجله « آگانيوك » و بعد هم در صفحات روزنامهي « پراودا » و در مجلات ادبي و هنري منتشر گرديد. در آخرين روزهاي ماه دسامبر سال 1959 آخرين فصل اين اثر به پايان رسيد و در آن هنگام در حضور نويسنده با صداي بلند در دفتر مجله « آگانيوك » خوانده شد. ميخائيل سافررونوف سردبير مجله مذكور اين واقعه را چنين به خاطر ميآورد : « او / شولوخف / كنار ما نشسته بود، در حاليكه به سبيلهاي سفيد و خرمائي خود دست ميكشيد، با دقت گوش ميداد و گاه لبخندي ميزد گویي تعجب ميكرد از اين كه به قهرمانانش چه گذشته و مثل اين كه هر كلمهاي را كه ادا ميشد با دقت ميسنجيد. » شولوخف در رمان « زمين نوآباد » شيوهاي سواي شيوه « دون آرام » براي توصيف قهرمانان خود در عرصهي جهان پيش گرفته. او اين عمل را به طور كلي بوسيله دوقهرمان خود ماكارناگولنوي و پولوتف افسر ارتش پيشين قزاق كه به دستور متحدين گارد سفيد عليه شوروي تدارك شورش ميديد انجام ميداد. او در پرتو همين اثر شهرت جهاني يافت. در رمان « زمين نوآباد » در واقع در آباد كردن زمين بوسيله كالخوز گريمياچينسك گفتگو شده است. ولي هدف اساسي بالابردن نيروي ادراك دهقانان ميباشد. « آنها به خاطر ميهنشان ميجنگيدند » كه سومين مرحله خلاقيت شولوخف به شمار ميرود به همان نسبت آثار ديگر او جالب است. نوآوري اين اثر مقدم بر همه در تجسم هنرمندان وقايع غم انگيز سال مخوف 1942، دوران عقب نشيني نيروهاي شوروي در زمان جنگ دوم جهاني نهفته است. در واقع چه نيروي روحي و چه عشق و علاقهي محو نشدني نسبت به زندگي در مردمي كه دشوارترين لحظات سرنوشت خود را ميگذراندند وجود داشت كه حتي در چنين روزگار سختي گاهگاه به شوخي و طنز ميپرداختند. اين نويسنده پرآوازه سرانجام روز 22 فوريه 1984 چشم از جهان فروبست.

آنتوان چخوف در 19 ژانويه 1860 در شهر «تاگانروك » در خانوادهاي فقير اما معتقد به سنن و آداب، به دنيا آمد. جد چخوف از رعيتهايي بود كه با كار زياد و صرفهجويي، آزادي خود خانوادهاش را از اربابش خريد. در آن زمان در روسيه، اربابها با دهقانان رفتاري مانند برده داشتند و زمين همراه دهقاناني كه بر روي زمينهاي كشاورزي كار ميكردند و خانواده آنها به فروش ميرسيد.
پدر آنتوان مغازه خواربار فروشي كوچكي داشت كه درآمد آن نميتوانست هزينه زندگي آنان را تامين كند به همين دليل آنتوان كوچك از همان آغاز زندگي با چهرهي فقر و ناداري آشنا شد.
با آن كه آنتوان در سختي و فشار زندگي ميكرد اما با عزت نفسي كه داشت كوچكترين گله و شكايتي به زبان نميآورد و با كار و كوشش فراوان در پي تكميل تحصيلات خود بود.
در 16سالگي و پس از پايان دبيرستان، به مسكو رفت. او ضمن تحصيل در دانشكدهي پزشكي، همكاري با بعضي مجلههاي فكاهي را شروع كرد و سال 1884 كه دانشكده را به پايان رساند نويسنده نسبتاً معروفي بود.
آنتوان چخوف براثر فقر دوران كودكي و زحمات شبانه روزي دوران جواني، در سي سالگي مبتلا به بيماري سل گرديد كه تا پايان حيات كوتاه وي با او همراه بود و چون اين بيماري در آن زمان قابل معالجه نبود. بالاخره هم باعث مرگش گرديد.
با آنكه چخوف بيمار بود لحظهاي از كار و كوشش دست بر نميداشت گويي ميدانست كه عمرش كوتاه است و تمام ساعات فراغت خود را سرگرم نوشتن بود.
در 1890 براي آن كه بيشتر با زندگي مردم آشنا شود راه سخت و دور و دراز جزيره ساخارين را در پيش گرفت تا در آنجا وضع تبعيديهيا رژيم را مطالعه كند. پس از بازگشت از مسافرت نه چندان كوتاه، چخوف زمين كوچكي در نزديكي مسكو خريد و در آنجا به درمان روستائيان بيچيز و فقير پرداخت، سرپرستي دبستان ده را بر عهده گرفت و با شوق بسيار رد كارهاي خير شركت ميكرد و در عين حال به نوشتن نمايشنامه و داستان ادامه ميداد. از نمايشنامههاي وي با اشتياق زياد استقبال شد. حتي در ساير پايتختهاي اروپا هم مورد نمايش و تحسين تماشاگران قرار گرفت.
گرچه درباريان و وابستگان تزار به دليل نمايشنامههاي پر نيش و كنايه چخوف دل خوشي از او نداشتند، در سال 1900 براثر فشار نويسندگان و دانشمندان، همچنين علاقه مردم و در نتيجه نفوذ و شهرت انكار ناپذير وي، به عنوان كارمند افتخاري آكادمي علوم روسيه انتخاب شد.
موفقيتهاي روز افزون چخوف همچنين باعث شد كه آكادمي علوم، براي مجموعه داستانهايش، جايزه پوشكين را به وي اهداء كند.
آنتون چخوف با كار بيوقفه، وضعيت بيماريش را روز به روز بدتر ميكرد و سرانجام به دستور پزشكان ناگزير به نقاط جنوبي فرانسه رفت اما آنجا هم با آنكه كار كردن برايش زيان داشت از نوشتن دست نميكشيد و پس از مدتي مجبور شد با همسرش براي معالجه به آلمان برود و در آسايشگاه مسئولين «بادن ويلر » اقامت كرد و همانجا بود كه در دوم ژوئيه سال 1904 در 46 سالگي درگذشت. پيكرش را به روسيه آوردند و در دير نادادويچي مسكو كه محل دفن مشاهير روسيه است به خاك سپردند.
چخوف كه از ستارگان درخشان ادبيات روسيه است در مدت 25 سال نويسندگي، با آثار فراوان خود از داستان و حكايت و نمايشنامه و غيره دنيا را به حيرت و تحسين واداشته است. كارهايي كه چخوف به جهان هنر و ادب عرضه كرد نه تنها سرمشق نويسندگان معاصر و آينده ملت خود شد بلكه براثر مطالعه آثار وي، نويسندگان اروپايي و آمريكايي مخصوصاً نمايشنامهنويسان استفاده شايان برده و سبك و طرز فكر و نگارش وي را تقليد كردهاند.
محيط زندگي چخوف در تحت سلطهي رژيم استبدادي بود و در نتيجه، آثار شوم حكومت استبدادي از ظلمهاي درباريان، فساد سازمانهاي اداري، رشوهخواري، فقر، مرض، جهل و بدبيني، در آثار او تجسم يافته است. چخوف براي سرگرمي، داستان به قلم نميآورد و نمي نوشت بلكه اهداف انساني را در داستان و نمايشنامه منعكس ميكرد.
وي در آثارش با فساد و دروغگويي، خودنمايي و تكبر، ياس، منفيبافي، كوته نظري، تحمل ظلم، آزادي خواهي دروغين و ديگر صفات منفي با كمال خشونت مبارزه و آنان را رسوا ميكند، در عين حال جامعه را به آينده درخشان و زندگي سعادتمندانه اميدوار ميسازد.
آثار زيادي از چخوف به فارسي ترجمه شده است كه از جمله ميتوان به: زندگي من، باغآلبالو، اطاق شماره6، تيفوس، اشاره كرد. بسياري از نمايشنامههاي او هم در ايران به روي صحنه آمدهاست.
ولاديمير ماياكوفسكي در هفتم ژوئيه سال 1893 در روستاي بغدادي در استان كوتائيسي واقع در غرب جمهوري گرجستان ديده به جهان گشود. پدرش كنستانتينوويچ در آن ناحيه نگهبان جنگل بود و مادرش آلكساندرا الكسيونا زن مهرباني بود كه سه فرزند داشت، دو دختر به نامهاي لودا و اوليا و يك پسر.
ولاديمير در همان روستا به مدرسه رفت و نخستين كتابهايي كه مورد علاقهاش قرار گرفت به گفته خودش “دن كيشوت و آثار ژولورن” بود. او از همان دوران كودكي حافظه بسيار خوبي داشت و بقول خودش پدرش هميشه از حافظه او تعريف ميكرد. پدر بعد از مدتي او را كه هنوز خردسال بود با خود به دامن طبيعت ميبرد تا همه چيز را آنطور كه هست ببيند و بياموزد. اما براي ولاديمير كارهاي كشاورزي سخت بود و از بين درسهااز حساب زياد خوشش نميآمد. در سنين جواني يكي از مربيان استعداد نقاشي را در او كشف كرد و به پرورش آن پرداخت و بدين طريق او با دنياي نقاشي نيز آشنا شد.
در سال 1905 كه نخستين فوران انقلاب در روسيه رخ داد ولاديمير باآنكه سن و سال چنداني نداشت با انقلابيون آشنا شد. پدرش در سال 1906 در اثر عفونت خوني درگذشت و از آنجا كه پدرش تنها نانآور خانه بود آنها شديداً دچار مشكلات مالي گرديدند تا آنكه تصميم به مهاجرت به مسكو گرفتند. در مسكو روحيه پر شور ولاديمير جوان به زودي زمينههاي آشنايي او را با نيروهاي مبارز كشورش فراهم آورد.
او در سال 1908 به سوسيال دمكراتها ملحق شد. اما به زودي دستگير و به زندان افتاد. از اين تاريخ براي مدتي زندانهاي مختلفي را گذراند. پس از دومين دستگيري بنا به تصميم مقامات امنيتي براي مدت سه سال به ُتوروخانسك تبعيد شد. پس از آزادي تحصيلاتش را دنبال كرد. در سال 1911 هنگاميكه 18 سال داشت در مدرسه هنرهاي زيباي مسكو پذيرفته شد. به گفته خودش “تنها جايي كه او را بدون گواهي صلاحيت سياسي قبول كردند. هر چند در آنجا هم مقلدين را عزيز ميداشتند و مستقلها را آزار ميدادند، غريزه انقلابيم مرا به طرف مطرودين ميراند”.
ولاديمير ماياكوفسكي در اين محيط هنري دوستان تازهاي يافت و با فوتوريستهايي كه تازه آغاز به كار كرده بودند آشنا شد. او در اين زمان شروع به سرودن شعر كرد و به تدريج به عنوان چهرهاي ممتاز معروف شد. در سال 1913 اولين نمايشنامهاش را با نام “تراژدي ولاديمير ماياكوفسكي” در تئاتر لوناپارك پطرزبورگ روي صحنه آورد و چون اين اثر بدون ذكر عنوان به اداره سانسور فرستاده شده بود، اين اداره نام نويسنده را نام اثر دانسته بود و با اجراي آن موافقت كرده بود.
از نام پيشگامان فوتوريسم روس- مكتبي كه ميخواست با ساختن واژههاي نو و بهرهگيري از جادوي آواها، در زبان شعر انقلاب كند، تاريخ چند نام را برجسته تر از بقيه نگه داشته است: داويد بورليوك، ولمير خلبنيكوف، واسيلي كامنسكي و ولاديمير ماياكوفسكي، شاعري كه زندگي او با انقلاب و مرگش با استيلاي زندگي روزمره يگانه مينمايد. از اين ميان دو تن شاهد عشقي شدند كه شعر “ابر شلوارپوش” حاصل آن بود. داويد بورليوك همفكر يك چشم ماياكوفسكي در جبهه هنر و ادبيات در سالهاي پيش از انقلاب و نخستين سالهاي بعد از آن، شاعر، نقاش و به عقيده ماياكوفسكي شخصي كه فوتوريسم روس با او متولد شد. واسيلي كامنسكي فوتوريست و نويسنده كتاب پر آوازه “زندگي من با ماياكوفسكي” مرد آزادهاي كه پيش از آنكه سرانجام شاعري پيشه كند، در سال 1905 به دليل شركت در جنبش اعتصاب به زندان افتاد، سپس خلباني ياد گرفت و از نخستين خلبانان روس شد.
در بخشي از اين كتاب آمده است:
- با ماياكوفسكي و بورليوك رفتيم به طرف دريا. ماياكوفسكي چشم از دور دست بر نميداشت و خط افق را ميكاويد. مردم در اطرافمان در زير آفتاب اودسا مشغول گردش بودند. يكدفعه چشمم افتاد به دختر بسيار جذابي: قد بلند، خوش اندام، با چشماني زيبا و پر از برق شيطنت. به ماياكوفسكي گفتم: والوديا نگاه كن، عجب دختريه!” ماياكوفسكي برگشت و دختر را به دقت ورانداز كرد و ناگهان بيقرار شد. “شما دو تا بهتر است همينجا بمانيد تا من برگردم... يعني منظورم اين است كه شما ها بهتر است به هتل برويد، يعني ميخوام بگم هر كاري دلتان ميخواهد بكنيد. من يك كاري برايم پيش آمده و بايد... پس قرارمان درست سر ساعت... در هتل. نه، درست نميدانم چه ساعتي، اما قرارمان باشد ،هتل...من كار دارم..” وقتي ماياكوفسكي بالاخره برگشت هتل، فوقالعاده هيجان زده بود، لبخند ميزد و حواسش پرت پرت بود و اصلاً به ماياكوفسكي هميشگي شبيه نبود.
و اين زمينهاي شد براي سرودن شعر ابر شلوار پوش:
فكرتان خواب ميبيند
بر بستر مغزهاي وارفته
خوابش
نوكران پروار را ماند
بر بستر آلوده
بايد برانگيزم جل خونين دلم را
بايد بخندم به ريشها
بايد
عنق و وقيح
ريشخند كنم
بايد بخندم آنقدر
تا دلم گيرد آرام
بر جان من نه هيچ تار موي سفيد است
نه هيچ مهر پيرانه
من
زيبايم
بيست و دو ساله
تندر صدايم
ميدرد
گوش دنيا
پس ميخرامم
اي شما
ظريف ُظرفا
كه عشق را
با كمانچه ميخواهيد
اي شما
خشن ُخشنا
كه عشق را
با طبل و تپانچه ميخواهيد
سوگند
حتي يك نفرتان
نميتواند
پوستش را
چون من
شيار اندازد
تا نماند بر آن
جز
رد در رد لب و لب
***
گوش كنيد
در آنجا
در تالار
زني هست
از انجمن فرشتههاي آسمان
ميگيرد دستمزد
كتان تنش نازك است و برازنده
ميبينيدش
ورق ميزند لبهايش را به مثال كدبانويي
كتاب آشپزي
***
اگر بخواهيد
تن هار ميكنم
همانند آسمان
رنگ در رنگ
اگر ميخواهيد
حتي از نرم نرمتر ميشوم
مرد
نه
ابري شلوار پوش ميشوم
من
به گلبازار باور ندارم
چه بسيار فخر فروختهاند به من
مردان و زنان
مرداني كهنهتر از هر مريضخانه
زناني فرسودهتر از هر ضربالمثل
***
و مرد میتوانند با کمک گرفتن از دانش ستاره شناسی دارای فرزند شگفتانگیزی شوند.|
|
به اکلند بازگشتند. «جک» از اینکه دوباره می توانست نزدیک «الیزا» و «مامی جنی» باشد خوشحال بود. او در راه خانه به مدرسه، جنگیدن همانند پهلوان پنبهها را میآموخت. هر چند «جک»قوی جثه نبود ولی در حیلهگری و جنجال به پا کردن استعداد قابل توجهی داشت.
«جک» در سن 14 سالگی از مدرسه دستور زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد، اما به دلیل ناتوانی مالی نتوانست ادامه تحصیل دهد و به ناچار در کارخانه قوطیسازی مشغول به کار شد. خوشبختانه کار در دوران کودکی بدنش را نیرومند و مردانه کردهبود. کودکی «جک» در تنهایی گذشتهبود و کتابخانه محلشان اولین و تنها آشنایی او با فرهنگ بشمارمیرفت. کتابها، جهانی فراتر از اکلند را پیش روی او میگشودند.
در این زمان، «جک» در بخش ترشیجات یک فروشگاه مواد غذایی کار میکرد و هر چه بیشتر سرکه جا میانداخت، احساس بیقراری و فرار در او قویتر میشد و اغلب این احساس نفرت خود را با بدمستی کردن آرام میکرد.اوبه مست کردن در کافههای محله عادت کردهبود و در همین مکانها بود که با مردان دریا (ملوانان، شکارچیان خوک آبی و نهنگ و زوبینسازان) آشنا شد. فرصتی فراهم شدهبود تا به صید غیرقانونی صدف بپردازد و با کمال میل آن را پذیرفت. وقتی که فصل صید گذشت و او لذت کافی از این حرفه را در مدت سه ماه بدست آورد، به سن فرانسیسکو بازگشت.
«جک»، پس از تمام شدن مدت زمان ممنوعیت شکار، به دریا بازگشت و ماه ها از این فرصت پیش آمده برای تجربه کردن دریا و احساس آزادی استفاده کرد.
وقتی «جک» به کالیفرنیا بازگشت، یک سالی از سفرش به گوشه و کنار ایالات متحده میگذشت. حالا میخواست از عادتهای اوباش گونه دست برداشته و با تلاشی که در کسب و کار نشان میداد، مادرش را خوشحال کند. او میخواست با عهدهدارشدن وظیفه نان آوری خانواده مایه افتخار مادر باشد.
«جک» در سن 19 سالگی بر آن شد تا به دبیرستان باز گردد. او حالا هم کار میکرد و هم درس میخواند. کم کم، با توجه به آشناییاش با حزبهای سیاسی این کشور و بویژه حزب سوسیال، به نظریههای سیاسی علاقمند شد.
• «لندن»، سوسیالیسم را در سفرهایش به دیگر ایالتهای آمریکا شناخته و به آن علاقمند شدهبود. سوسیالیسم سالها فکر و هدف او را تشکیل میداد. از «جک لندن» به عنوان «پسر سوسیالیست اکلند» نیز یاد میشود. وی
چندین بار، در بزرگسالی، تلاش کرد که در انتخابات شهرداری پیروز شود اما موفق نشد.
«جک» میخواست وارد جریانهای انقلابی شود اما ابتدا میبایست دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه میشد. عضویتش در حزب کارگر سوسیالیست منجر به اخراجش از مدرسه شد. پس تصمیم گرفت که با تکیه بر علاقه شخصی خود به مطالعه پرداخته و وارد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی شود.
در دانشگاه پذیرفتهشد اما هنوز چهار ماه هم از ورودش نگذشتهبود که شرایط خفقان حاکم در دانشگاه وی را دلسرد کرده و مجبور به انصراف از ادامه تحصیل کرد. اوشروع به نوشتن و مطالعه کرد. در این زمان در یک لباسشویی کار میکرد تا هزینه زندگیش نیز تامین شود.
«جک» وقتی که تب یافتن طلای کلوندایک در آمریکا همهگیر شد، توانست به همراه شوهر «الیزا» و سرمایهای که او داشت به شمال سفر کند (1897-1898). شاید بتوان گفت آنچه که او در شمال دید و تجربه کرد مهمترین نکتههای قابل توجه در آثار موفقش را تشکیل میدهند.
سرانجام با بازگشت به اکلند، زمان موفقیت بزرگ «جک» نیز فرارسید؛ او کتاب «ادیسه شمال»_ داستان کوتاهی درباره یافتن طلا_را در سال 1900 منتشر کرد. اولین اثر وی بهخاطر نیرومندی و توصیف بسیار جالبش مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفت. «جک» در همان سال با دختری به نام «بسی (بکی) مادرن» که آموزگار ریاضی، بسیار رکگو و جوانی ایرلندی تبار، که دهه سوم جوانیاش را تجربه میکرد، آشنا شد و این آشنایی در مدت کوتاهی به ازدواج انجامید.
در همین مدت، پیشنهادهایی برای نویسندگی ازطرف ناشران مختلف دریافت کرد که پول بسیار زیادی را وعده می داد و می توانست او را از فقر خارج کرده و وارد دنیای سرمایهداری کند.
«بسی» (بکی) دختری بدنیا آورد. «جک» دخترش را بسیار دوست داشت اما نسبت به مادر فرزند خود احساس سردی میکرد. او پس ازازدواج بیشتر وقت خود را در میان دوستانی همچون «آنا استرانسکی» و «جورج استرلینگ» سپری میکرد. دوستانش لقب «گرگ» را برایش انتخاب کردهبودند.
خانواده «لندن» در سال 1901 به حومه اکلند مهاجرت کرد. «آنا» در این مدت برای دیدن و کمک کردن به «جک» در نوشتن داستانهایش به خانه آنها رفت و آمد میکرد و این کار او مخالفت و احساس حسادت «بسی» را بر میانگیخت. پس از مدتی «آنا» به نیویورک منتقل و ارتباطش با «جک» قطع شد.
«جک» در سن 25 سالگی احساس میکرد که دیگر نمیتواند قدرت گذشته خود در نوشتن را داشتهباشد و شاید سفر کوتاهی به انگلستان میتوانست مقداری از توانایی گذشتهاش را بازگرداند.
دومین دختر آنها در سال 1902 میلادی به دنیا آمد؛ یعنی همان سالی که «جک» نوشتن «آوای وحش»The Call of The Wild)) را آغاز کرد. این داستان نیز بسیار پر خواننده از کار در آمد و قدرت تصویرسازی مبهوتکننده خالق خود را
نشان میداد. پس از انتشار این داستان، سفرهای پی درپی «جک» و دیدار با افراد مختلف بخشی از زندگی او را تشکیل میداد. «جک» نتوانست به تعهد اخلاقی همسرداری وفادار بماند و این امر باعث شد «بسی» در سال 1903 از دادگاه درخواست طلاق کند. «جک» نیز پس از جدا شدن از «بسی» با زنی به نام «چارمیان کیتریج» ازدواج کرد تا شاید محبتی را که در بودن با «بسی» احساس نمیکرد در کنار همسر جدیدش پیدا کند. «چارمیان» از صبر و بردباری بیشتری در مقایسه با «بسی» برخوردار بود و اعتیاد به الکل و نوسانهای رفتاری و اخلاقی «جک لندن» را، بویژه هنگامی که مشغول نوشتن داستان جدیدی بود، با تحمل بیشتری درک میکرد.
تنها فرزندش از «چارمیان»، که «جویی» نام داشت، فقط 38 ساعت زندگی کرد.
در سال 1907 بههمراه «چارمیان» راهی سفرهای دریایی در اقیانوسهای کره خاکی شد و به دریاهای جنوبی اسنارک (Snark) رفت. وی ایده نوشتن کتاب «سفر به اسنارک» را از همین مسافرت گرفت.«جک» عاشق سفرهای دریایی بود و حتی با کشتی به برخی کشورهای آسیایی مانند ژاپن و کره سفر کردهبود.
ازدواج با «چارمیان» او را تشویق به خریدن مزرعهای به نام «هیل رنچ» در کالیفرنیا و توسعه چند مرحلهای آن کرد تا به دامداری بپردازد؛ 1400 هکتار زمین درختکاری، مزرعهها، چشمه، درهها، تپهها، و حیات وحش بخشی از زیبایی مزرعههای بزرگی بود که «لندن» بین سالهای 1905 تا 1913 خرید.
"The grapes on a score of rolling hills are red with autumn flame. Across Sonoma Mountain wisps of sea fog are stealing. The afternoon sun smolders in the drowsy sky. I have everything to make me glad I am alive. I am filled with dreams and mysteries. I am all sun and air and sparkle. I am vitalized, organic."
- Jack London
*املاک وی در حال حاضر جزو دارایی موزه طبیعی و تاریخی کالیفرنیا ثبت شدهاست.
«جک لندن» هرچند به موفقیت دست پیدا کرد اما هرگز از آنچه بدست میآورد احساس رضایت نداشت.
او سالهای آخر عمر خود را در مبارزه با بیماریهایی مانند ناراحتی کلیه ومعده و درصد بالای اوره که هر روز امید کمتری برایش باقی میگذاشتند، سپری کرد و سر انجام در تاریخ21 نوامبر 1916، درحالیکه عشق و دلسوزی «چارمیان» را در کنار خود داشت ، دیده از 40 سال دیدن جهان فرو بست.
هوش استثنایی، شخصیت مثبت اندیش و روح سبک «جک» در کنار تجربههای بسیاری که از زندگی پر فراز و نشیب دوران جوانی بدست آورد، باعث شد تا بسیاری از خوانندگانش با شخصیتهای داستانهایی که مینوشت
ارتباط نزدیکی برقرار کنند.
میدانی در اکلند بنام «جک لندن» نامگذاری شدهاست(تصویر روبهرو)
«جک لندن» اولین نویسنده موفق طبقه کارگر ایالات متحده آمریکاست.
توانایی وی در نوشتن بیش از یک هزار کلمه در روز باعث شد تا در مدت 18 سال نویسندگی آثار مشهور بسیاری را خلق کند. پرکاری «جک لندن» را میتوان در 51 کتاب و چند صد مقالهای که منتشر کرد، دید. او گران قیمتترین و پر خوانندهترین نویسنده آمریکا در زمان خود بود.
گفتنی است، آثار بسیار زیاد «جک لندن» را میتوان از نظر ادبی به رمان، داستان کوتاه، مقاله، نمایشنامه و آثار واقعگرایانه تقسیم کرد.
مشهورترین داستانهای کوتاه این نویسنده عبارتند از: The Call of The Wild, To Build a Fire و White Fang .
«جک لندن»:
«نمیتوانید منتظر وحی و الهام بمانید، بلکه باید آن را با تلاش بدست آورید.»
«جک لندن»:
« انداختن استخوان برای سگی را نمیتوان نیکوکاری نامید. نیکوکاری همانا تقسیم استخوان با سگی است که تو نیز به اندازه آن گرسنه باشی.»
تقديم به زيستن عزيز و دوست داشتني
ويكتور خارا آهنگ ساز و آوازخوان محبوب و انقلابي شيلي موسيقي فولكوريك را از مادرش آموخت و اوضاع كشور به او ياد داد كه چگونه از گيتارش
هم چو اصلحه در جنگ عليه درد و رنج مردمش استفاده كند.
او خود مي نويسد: "از زماني كه چشم به جهان گشودم، شاهد بي عدالتي، فقر و بدبختي اجتماعي در كشورم شيلي بوده ام. من معتقدم كه به خاطر همين دليل ضرورت آواز خواني براي مردم را احساس مي كنم. من قويا معتقدم كه انسان در مسير زندگي اش بايد آزاد شود و به به خاطر عدالت مبارزه و كار نمايد."
خارا در شهر هاي شيلي مي خواند و روحيه هم وطنان مظلومش را بالا مي برد و به قول پابلو نرودا اميد هاي نهاني آنان را سيراب مي نمود.
او تنها هنر مند نه بلكه مرد عمل نيز بود. او منبع بزرگ معنوي و حامي دولت دموكراتيك الينده بود.
در 11 سپتامبر 1973، روزي كه كودتاي نظامي به وقوع پيوست، او قصد داشت تا در افتتاح نمايش در پوهنتون تكنيك و فن در سانتياگو آواز بخواند. خبر كودتا در سراسر كشور از طريق راديو و تلويزيون پخش گرديد بنا بر اين هيچ كسي واقعا باور نمي كرد كه اين نمايش بر پا گردد. اما خارا با شهامت خانه را ترك گفت تا به هزاران محصل شيفته او كه در محوطه ي پوهنتون گرد آمده بودند، ملحق گردد.
او از پوهنتون تلفني با خانمش براي هميشه خداحافظي نمود. محوطه پوهنتون از طرف جلادان خون
آشام پينوشه محاصره شده بود. خارا با هزاران محصل و معلم دستگير و به استاديوم مشهور بكس برده شد. جلادان و شكنجه گران رفتار وحشيانه اي با او داشتند اما او مي خواهد و مي خواهد تا روحيه ي آناني را كه در بلاتكليفي مرگ و زندگي به سر مي بردند بالا ببرد. وقتي گيتارش را به زور از او گرفتند در اثر ضربه قنداق تفنگ شست دست او شكست كه ديگر نتوانست چنگ خود را به شور در آورد. با وجود درد و رنج طاقت فرسا او مشهورترين شعرش «استاديوم شيلي» را سراييد.
وقتي هم بندانش شعر او را شنيدند فضاي استاديوم به كانون مقاومت و مبارزه تبديل شد، فاشيست ها مي خواستند آواز او را براي ابد خاموش كنند و خواستند مجازات او درس عبرتي براي ديگران باشد، پس ستون فقراتش را شكستند و او را به حال خود گذاشتند تا در انتهاي درد و رنج جان دهد. بعدا جسد او را در كنار هزاران آزادي خواه ديگر كه به دست دژخيمان پينوشه كشته شده بودند در يك مرده خانه پيدا كردند.
خارا را كشتند اما آهنگ هاي او مايه الهام براي آناني شد كه به خاطر براندازي ستم و استمثار مي رزمند.
پينوشه به زباله دان تاريخ پيوست اما ويكتور خارا جاويدان به قرن ها و قلب ها پيوست.
در سوگ ويكتور خارا
در هياهوي دم افزون بادها
از مرزهاي مه گرفته
سايه وار مي گذزد
و قلب باكره اش را
چون گيتاري سرخ
در پنجه مي نوازد.
همواره
كوله باري از ترانه ها با خود دارد
و مرهم نوازش
دلتنگي سوسن هاي وحشي
و درد بنفشه هاي پرپر شده را
تسلي مي بخشد،
وقتي دهان به نغمه مي گشايد
آرزوهاي پژمرده
جوانه مي زنند
و فردا چراغان مي شود.
چهچه هايش
در دره هاي كوهستان جاريست
و رگبار زخمه هايش
چهره ي دشت هاي خون آلوده را مي شويد.
او را از حضور مهتابيش در نيمه شبان
مي شناسم،
كه بي قرار
بر كوره راه هاي پرت جنگل ها
پورزا مي كشد،
تا شبنم هاي آفتاب نخورده ي صبح گاهي را
بين پرندگان غريب
و گل هاي تشنه
قسمت كند.
او را در پرسه هاي بي پايان كولي وارش
در مي يابيم،
كه ترنم رنگ دارش
چون ناقوس شبان گاهي
خواب مسموم قاره را آشفته مي كند،
او بوميان پا برهنه
فرزند بي بديل خلق لاتين
ويكتور خاراست.
از: آله خاندرو گازلا
از كتاب: شعرهاي ممنوعه ي آمريكاي لاتين
استاديوم شيلي
(آخرين سروده ويكتور خارا)
پنج هزار نفر از ما اينجا هستيم
در اين بخش كوچك شهر ما پنج هزار نفريم
در اين انديشه ام كه همه چند نفريم
در همه شهر ها و در تمام كشور
اينجا تنها ده هزار دست هست كه دانه مي كارند
و كارخانه ها را به كار مي اندازند
چه ميزان انسانيت صرف گرسنگي، سرما، ترس ، درد، فشارهاي اخلاقي، ترور و ديوانگي مي شود؟
شش نفر از ما گم شدند
چونان كه انگار در فضاي ستارگان گم شوند
يكي مرده ،ديگري كتك خورده
چونان كه هرگز پيش از اين باورم نبود كه انساني چنين كتك بخورد
چهار نفر ديگر مي خواستند به وحشت خود خاتمه دهند
يكي با پريدن به هیچی
يكي با كوبيدن سرش به ديوار
اما همه به مرگ محتوم چشم دوخته اند
چه وحشتي چهره فاشيسم خلق مي كند!
آن ها برنامه هايشان را با صراحتي برنده به پيش بردند
هيچ چيز جلودارشان نبود
براي آن ها خون مساوي مدال ها بود
وسلاخي عملي قهرمانانه محسوب می شد
اوه خدايا، اين دنيايي است كه تو آفريده اي
براي اين ، هفت روز كار شگفت انگیز تو بود؟
در ميان اين چهار ديواري تنها تعدادي باقي ماندند كه پيشرفتي نداشتند
كه كم كم ،بيشتر و بيشتر آرزوي مرگ خواهند كرد
اما ناگهان ضمير من بيدار مي شود
و ديدم كه اين جريان ، ضربان قلب ندارد
تنها نبض ماشين ها و نظاميان است كه
چهره هاي شان را چون ماما ها سرشار از شيريني نمایش می دهند
بگذار مكزيك، كوبا و همه جهان در برابر اين بيرحمي قد علم كند
ما ده هزار دستيم
كه كاري از مان بر نمي آيد
چند نفر از ما در همه كشور است؟
خون رييس جمهور همراه ما
كوبنده تر از بمب ها و مسلسل هاست
مشت هامان دوباره كوبنده خواهند شد
چقدر سخت است آواز خواندن
وقتي بايد از وحشت بخواني
وحشتي كه در آن زندگي مي كنم
وحشتي كه در آن مي ميرم
تا خود را در ميان لحظات بي پايان بنگرم
كه در آن سكوت و فرياد
پايان ترانه من است
آن چه مي بينم، هرگز نديده بودم
آن چه حس كردم و حس مي كنم
تولدي به اين لحظه مي بخشد......
به نام مرداني كه در بند اند.
به نام زناني كه تبعيد شدند.
به نام ياران مان همه،
كه جان باختند و كشته گان؛
ز آنرو كه تن به تباهي ندادند!
پاول الوار، اسم مستعار اوژن گريندل (Eugene Grindel ) ، شاعر سوررئاليست و مبارز فرانسوي است. اشعار مقاومت پل الوار درحين اشغال فرانسه ازطريق فاشيسم آلمان و اشعاربعدازجنگ جهاني دوم او، درنظر شعرشناسان، از بهترين سرودههاي مدرن قرن بيستم درجهان هستند. منقدين چپ مينويسند كه او گرچه شاعري سوررئاليست بود ولي زير تعثير تجربه هاي تاريخي - اجتمايي، احساس آگاهانه سياسي درشعرنمود. او با برتون و آراگون از پايه گذاران مكتب ادبي سوررئاليسم در فرانسه بود. درغالب اشعار پل الوار موضوعاتي مانند عشق- سياست- و مبارزه- باهم تقاطع مي يابند. تاسال 1936 بهترين اشعار وي زير تعثير عشق نوشته شده اند. خواننده در شعر او با اعتراض به بي عدالتي هاي اجتمايي آشنا ميگردد. در طول سالهاي اشغال فرانسه، الوار شعرش را نه تنها درخدمت مبارزه با فاشيسم بلكه در راه مبارزه با بورژوازي خودي نيز قرار داد. شوق و شور شعر مبارزاتي او، در كيفيت شعر آراگون، در زمان اشغال فرانسه، ارزشيابي ميشود. تجربه هاي شركت او درجنگ داخلي اسپانيا و ساير حوادث زمان، باعث شدند كه او هميشه براي محرومان و آزاديخواهان ،موضعگيري نمايد. الوار در رابطه با جمهوريخواهان اسپانيايي، با گارسيا لوركا، در جنگ آشنا شد. شعر او با كمك محتواي قوي انساندوستانه و توصيف احساسات عميق و پرشور، تعثيري فراموش نشدني روي تمام اقشار خلق گذاشت. او بهترين شاعر نسل خودشد. شعر الوار: كوتاه – فشرده – و مخاطبه اي ،است. اولين شعر او در سال 1917 زير تعثير عقيده “روح جمعي“ سروده شد .
پل الوار در سال 1895 درفرانسه بدنيا آمد . پدرش كارمند جزء ومادرش خياط بود. اودرسال 1924 سفري طولاني به كشورهاي محروم آسياي شرقي نمود، و گرچه ازسال 1927 با كمونيست ها رابطه داشت ولي درسال 1942 در حين اشغال فرانسه و در رابطه با شوراي ملي مقاومت، وارد حزب كمونيست فرانسه شد. پل الوار پيش از عضويت در حزب كمونيست، درسال 1930 در كنگره انترناسيونال دوم نويسندگان انقلابي جهان در شوروي شركت نموده بود.. اوبعداز جنگ جهاني دوم بدليل اشعار اجتمايي و فعاليت هاي سوسياليستي مشهور شد؛ بعد از سالها ارتباط با تسارا، شاعر دادائيست – و آراگون، شاعر سوررئاليست، الوار در سال 1938 از آندو جدا گرديد. در اشعار الوار نشانه از سبك تمام شاعران سوررئاليست ديده ميشود. به نظر مورخين ادبي، پل الوار بيش از ديگران شعر بين دو جنگ جهاني در فرانسه را تحت تعثير خود قرار داده است.اوبعداز جنگ جهاني دوم، يكي از رهبران و نمايندگان جنبش صلحخواهي فرانسه نيز شد.
آزادی
بر دفترچه ترانه هایم
بر میز، بر درختان
با نقشی بر شن، با نقشی بر برف
می نویسمت
بر هر صفحه که می خوانم
بر هر صفحه ی سفید
برخاکستر کاغذها یا بر سنگ خون
می نویسمت
بر عکس های طلایی
بر زره جنگجویان
بر تاج هر شاه
می نویسمت
بر جنگل و صحرا
بر آشیانه و بر سرو کوهی
بر انعکاس کودکی ام
می نویسمت
بر مرمر شب ها
برسفیدی نان روزها
بر همه ی فصل های موعود
می نویسمت
بر هر وصله آبی در آسمان های سربی
بر برکه در آفتاب پوسیده
بر آبراه زندگی
می نویسمت
بر دشت ها، بر افق
بر هر بال هر پرنده
بر آسیاب سایه ها
می نویسمت
بر هر وزش غروب
بر دریا، بر کشتی ها
بر کوهستان دیوانه
می نویسمت
بر جوش و خروش ابرها
بر عرق توفان
بر بوی نا و انبوهی باران
می نویسمت
بر هر مساعدت
بر پیشانی دوستانم
بر هر دست کمک
می نویسمت
بر پنجره شگفتی ها
بر لبان شنونده
به مراتب برتر از سکوت
می نویسمت
بر بهشت های بر باد رفته ام
بر فانوس های دریایی مخروب
بر دیوارهای یاس
می نویسمت
بر غیبت بی آرزو
بر برهنگی تنهایی
حتی بر قدم های مرگ
می نویسمت
بر سلامت بازگشته
بر خطر بیهوده
بر امید بی عداوت
می نویسمت
و با قدرت یک کلمه
زندگی ام را دوباره باز می یابم
من زاده شدم تا ترا بشناسم
تا ترا نام دهم
آزادی
يک لبخند
شب هرگز مطلق نيست
سرانجام هر غمي به پنجره اي باز ختم مي شود
پنجره اي که آنجا ميدرخشد
هميشه روءيايي بيدار مي ماند
آرزويي که خشنود مي کند گرسنه اي را
قلبي سخي
دستي باز
چشمي مواظب
يک زندگي ، زندگي اي که با ديگران تقسيم کنيم