تبليغاتX
با پچپچه های پاییز

محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا ازمردان شعر و ادب و سياست و تاريخ معاصر ايران است. پدرش، محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود و در اعياد و مراسم مذهبی اشعاری را که به همان مناسبت سروده بود می خواند. پس از درگذشت او، محمد تقی، که قريحه ای سرشار در سرودن اشعار داشت، هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار به خراسان قصيده ای سرود و به اين طريق لقب پدر را به دست آورد.

ملک الشعرا بهار، که درمشهد متولد شده بود، زبان و ادب فارسی و عربی را نزد استاد معروف زمان خود، اديب نيشابوری آموخت و در جوانی وارد فعاليت های سياسی گرديد. در آن زمان اختلاف بين محمدعلی شاه و نمايندگان مجلس شورای ملی هر روز بالاتر می گرفت. بهار مقاله ها و ترانه های بسيار به نفع مشروطه خواهان در روزنامه خراسان مشهد انتشار داد و به تدريج مشهور شد. در سال های بعد که به عضويت کميته حزب دمکرات خراسان درآمد و روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب بود منتشر کرد. وی در مقالات خود بيش از همه به دفاع از آزادی زنان و لزوم کشف حجاب پرداخت و به اين جهت مورد تکفير قرار گرفت و حکم قتل او داده شد.

با درگرفتن جنگ جهانی و اشغال ايران به وسيله قوای بيگانه، ملک الشعرا که به نمايندگی مجلس شورای ملی انتخاب شده بود همراه ديگر آزادی خواهان تهران را ترک کرد و به هواداری از ارتش آلمان در روزنامه نوبهار مقالات تند نوشت و مظالم روسيه را برشمرد. ديری نگذشت که روزنامه توقيف و خود او به بجنورد تبعيد شد. با پايان گرفتن جنگ، ملک الشعرا بار ديگر به نمايندگی مجلس شورای ملی برگزيده شد. اما با روی کار آمدن رضا شاه پهلوی و پس از گذراندن يک دوره چهارده ماهه در زندان، ناچار از فعاليت در صحنه سياسی کناره گرفت. پس از آن در حدود هفده سال به کار تحقيق و تدريس در دانشکده ادبيات تهران مشغول بود و آثار متعدد نظم و نثر به وجود آورد. وی، در سال ۱۳۲۴ ش/ ۱۹۴۵ م، مدت چهارماه در دولت احمد قوام ( قوام السلطنه) وزارت فرهنگ را به عهده داشت و در همان سال ها بر اثر ابتلا به بيماری سل بستری شد. آخرين فعاليت اجتماعی او رياست جمعيت هواداران صلح بود.

اشعار کلاسيک بهار بيشتر مضمونی سياسی و اجتماعی دارد و بازتابنده خشم و اندوه آزادگان از اوضاع نابسامان جامعه است. بهار در کار تحقيق ادبی و تاريخی نيز سرآمد بود. نوشته هايش، غير از آنچه در روزنامه و مجلات به چاپ رسيده، بيشتر آثاری تحقيقی در ادب فارسی است. سبک شناسی وی در سه جلد، دگرگونی و تکامل نثر فارسی را از آغاز تا طلوع مشروطيت مورد بررسی قرار می دهد. اين مجموعه که به منظور تدريس در دانشکده ادبيات فراهم آمد، هنوز از کتاب های درسی معتبر به شمار می رود. ترجمه چند اثر از زبان پهلوی به فارسی نيز از ديگر آثار علمی او است. بر اين همه، تصحيح کتاب های متعددی از آثار گذشتگان را بايد افزود. از جمله تاريخ سيستان و مجمل التواريخ که منابعی معتبر درباره تحولات سياسی ايران در اواخر دوره قاجار و اوان دوران پهلوی است.

ملک الشعرا بهار در تصنيف سازی نيز دست داشت. در دوران مشروطيت اشعاری با وزن های خاص برای آواز در دستگاه های موسيقی ايرانی سروده می شد. عارف قزوينی، مرد سياست، شعر، و موسيقی و خواننده آن عصر، به سرودن اين گونه تصنيف های سياسی و اجتماعی شهرتی خاص داشت. ملک الشعرا نيز تصنيف هايی از اين گونه بسيار ساخته است که از آن ميان " مرغ سحر" در دستگاه ماهور با صدای قمرالملوک وزيری، برجسته ترين خواننده زن ايران در نخستين دهه های قرن بيستم، شهرت و مقبوليتی فراوان يافت و به تدريج به نوعی سرود ملی و سياسی تبديل شده است:

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
زآه شرربار، اين قفس را برشکن و زيروزبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه اين خاک توده را پرشرر کن
* * *
ظلم ظالم، جور صياد آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبيعت شام تاريک ما را سحر کن
نوبهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشين دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين بيشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران، مختصر مختصر، مختصر کن

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:10 توسط مزدک |

 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالي بود خاك پاك دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پاي دربند
چشمان پر از ابراند يك شام تاريك
 واندر لبان خورشيد لبخند
 آن يك درودي گفت بردوست
 اين يك نويدي را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جواني شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاك سرخ دامان
 .

سياوش کسرائی

 

« جان ريد»  يك خبرنگار امريكائی بود. پيش از انقلاب اكتبر رفته بود روسيه تا از رويدادهای انقلاب روسيه گزارش بنويسد. شانس بزرگ وقتی به او روی آورد كه در همان  روزهايی كه او به مسكو رفته بود انقلاب پيروز شد و او از نادر روزنامه‌نگاران خارجی شد كه عملا در جريان بزرگترين رويداد قرن بيست قرار گرفت. يعنی انقلاب اكتبر.

او توانست با بسياری از رهبران انقلاب كه در آن روزها اسم و رسمی‌نداشتند، اما بعدها به مردان بزرگ قرن بيستم تبديل شدند و نامشان برای هميشه در تاريخ جهان ماند ديدار و گفتگو كند. "دزرژينسكی” بنيانگذار سازمان اطلاعات مركزی شوروی،  " گورگی” داستان نويس انقلابی‌روسيه، ... در راس همه آ نها " لنين".

وقتی از روسيه بازگشت، سراپا دگرگون شده بود و با تمام وجود از انقلاب اكتبر دفاع كرد.

جان ريد بعدا رُمان معروف «10 روزی كه دنيا را لرزاند» را نوشت، كه يكی از زيباترين و مستندترين كتاب‌های مربوط به انقلاب اكتبر است. "رحيم نامور" آن را از انگليسی به فارسی ترجمه كرد و در دهه 1330 در‌ایران چاپ كرد. سرگذشت رحيم نامور خود يك رُمان است. روزنامه نگار صلح دوست دهه 30‌ایران.

نامور نيز مانند جان ريد روزنامه نگار بود و گرايش چپ و سپس تود‌ه‌ای پيدا كرد و بعدها عضو رهبری‌این حزب شد. در جواني‌اش يكی از روزنامه‌نگاران معروف و بسيار خوشنام‌ایران بود و سرمقاله‌هايش با سرمقاله‌های حسين فاطمی، وزير خارجه مصدق نوعی ديالوگ مطبوعاتی بود. در دهه 30  تا كودتای   28مرداد .  در جريان جنگ دوم جهانی منشي جمعیت مبارزه با استعمار درايران شد. اين کانون روزنامه " شهباز" را بعنوان بلند گوی ضد استعمار و بانگ بلند استقلال را منتشر می‌كرد و رحيم نامور سردبير آن بود. خانه‌ای كه در گوشه ای از میدان حسن آباد سابق تهران برای مبارزه در راه دفاع از استقلال ملی ایران فعال بود و حزب توده‌ايران هدايت كننده‌اش بود. خانه صلح، تشکل دیگری بود که علیه فاشیسم و علیه جنگ مبارزه می کرد و مرکز آن در خیابان فردوسی بود و لنکرانی ها زیر سایه حزب توده ایران آن را رهبری می کردند. نامور انگليسی را در كالج امريكائی‌ها در همدان ياد گرفته و سپس در تهران ادامه داده بود.

*********************************************************

در چهارم خرداد ۱۳۳۱ هيات منصفه دادگاه كيفري تهران با اكثريت هشت راي در برابر ۴ راي، رحيم نامور ناشر روزنامه شهباز را از اتهام اهانت به شاه تبرئه كرد. محاكمه نامور دو روز طول كشيد. رحيم نامو در دادگاه مي گويد كه در اينجا شخص شاكي را نمي بيند و اگر شاه شاكي پرونده است چرا در دادگاه حضور نيافته و شكايت خود را دنبال نكرده است. شكايت هم به خط و امضاي شخص شاكي نيست و دادگاه نبايد ميان مردم فرق بگذارد، شاه يك فرد است و من هم يك فرد. بايد هر دو در دادگاه در جايگاه خود حضور داشته باشيم. مقام جاي خودش را دارد. صرف نظر از مقام، من و شاه دو تبعه يك كشور هستيم. در پايان جلسات، اكثريت هيات منصفه نظر داد كه اشاره مقاله به «دربار» است كه يك بنياد مملكتي است و هدف انتقاد بوده نه شخص شاه و نامور تبرئه شد.

*******************************************************

پس از كودتای 28 مرداد، مانند بسياری از رهبران حزب توده ‌ايران و كادرهای فعال آن از‌ایران خارج شد. از جنوب و از طريق آب گريخت و به كويت رفت. خودش مي‌گفت كه يك روز صبح وقتی راديوی هتل محل اقامتش را در كويت باز كرد ناگهان خبر اعلام قيام نظامی‌های عراق به رهبری سرهنگ عبدالكريم قاسم در عراق را شنيد. افسری ميهن دوست و شجاع كه گرايش‌های چپ داشت. خبر را همراه با مارش نظامی‌از راديو بغداد شنيده بود. كيف و كلاهش را جمع كرد و از كويت به بغداد رفت. حزب كمونيست عراق كه با قيام افسران تحت فرمان عبدالكريم قاسم خود به شريك حكومت تبديل شده و وسيعا به فعاليت علنی پرداخته بود نامور را زير پروبال خود گرفت. نامور به برنامه‌های راديويی عراق كمك‌كرد و ميانجی اختلافات كردهای شمال عراق با حزب كمونيست عراق و دولت عبدالكريم قاسم شد. در‌این كار موفق شد و‌این يكی از صفحات درخشان فعاليت او در بغداد بود.  در بغداد كه بود به او از داخل‌ایران اطلاع دادند كه يك كودتا عليه دربار شاهنشاهی‌ایران در شرف وقوع است. او برای رساندن‌این خبر به رهبری حزب از عراق به زوريخ رفت تا با رهبری حزب تماس بگيرد. از طرف رهبری حزب كيانوری‌این تماس را گرفت. كيانوری  خيلی زود فهميد ‌این يكی از دام های تيموربختيار فرماندار نظامی‌تهران و رئيس بعدی ساواك است. نامور نيز كه با شك و ترديد نسبت به صحت‌این كودتا حامل خبر شده بود،‌این گمان كيانوری را تائيد كرد. او ديگر به بغداد بازنگشت و به خواست حزب كه نگران ترور او در عراق بود، راهی بلغارستان شد. در صوفيه برايش آپارتمانی گرفتند و در آن ساكن شد. از آن تاريخ تا لحظه‌ای كه راديو پيك‌ایران فعال بود (راديوی وابسته به حزب توده‌ايران كه در بلغارستان برنامه پخش مي‌كرد و بسيار موفق بود) در‌این راديو كار كرد و مقاله نوشت و سرگرم كارهای تحقيقاتی و ترجمه شد. بعد ازانقلاب 57 پير و بازنشسته به‌ایران بازگشت. كار چندانی در آن شتاب حوادث از او بر نمي‌آمد. پير شده بود و تمام عشق و علاقه‌اش ديدار با‌این و آن بود. خوش صحبت بود و مجلس را گرم می‌كرد. سينه اش پر از خاطره بود.
پيرمرد، پس از يورش دهه 60 به احزاب سياسی‌ایران و از جمله به حزب توده‌ایران، يكبار ديگر عصا بدست مجبور به مهاجرت شد. ديگران جوان و چابك و او پير و عصا بدست. او از نسل قديم و مهاجرين يورش دهه 60 از نسل جديد. نسل جديد مهاجرين سياسی  رو به ‌آینده و سينه‌ای پر كينه از آنچه بر آنها می‌گذشت، او رو به گذشته و يادآور تلخي‌های بر در خاطره مانده.

همزمان با سياوش كسرائی از مرز افغانستان گذشت و در‌این كشور اقامت گزيد. كسرايی چند روز زودتر و او چند روز ديرتر. نمي‌توانست راه برود، سر مرز خاكی و پر چاله چوله‌ایران و افغانستان سوار اسب شد. او سواره و همراهان جوانش پياده از مرز گذشتند.

رو‌زگار نه به سواره رحم كرد و نه به پياده! نه بر زود از مرز گذشته و نه بر دير از مرز عبور كرده! نه بر شاعر و نه بر روزنامه‌نگار!

در كابل، در يك آپارتمان سكنی گزيد و بار ديگر خواند و نوشت و ترجمه كرد.

در يك غروب دلتنگ پائيزی نفسش به شماره افتاد. قلبش نمي‌كشيد. به بيمارستان كابل منتقلش كردند، حالش بهتر شد. چند شبی‌گذشت. دسته دسته به ديدارش مي‌رفتند و او بسيار از‌این ملاقات‌ها خوشحال بود. از‌اینكه ديگران فراموشش نكرده بودند لذت مي‌برد. روز چهارم برای دو تن پيغام فرستاد كه سری به او در بيمارستان بزنند. آنان كه رفتند، بعدها گفتند پيرمرد صلح و روزنامه نگار ضد جنگ چيزی نمی‌خواست؛ فقط گفته بود دلم برايتان تنگ شده بود!

گفته بودند: ما كه صبح‌اینجا بوديم!

گفته بود: امروز دوبار دلم تنگ شده بود!

حالش خوب بود. نيمه نشسته و نيمه خوابيده، مثل هميشه چند كتاب انگليسی و فارسی كنار د ستش بود. انگليسی را در نوجوانی و همراه درس مکتب در همدان و سپس در جوانی و در كالج انگليسي‌ها در تهران خوب آموخته بود.

گفته بودند: همين هفته از بيمارستان مرخص خواهی شد.

گفته بود: آره حالم كاملا خوب شده.

اتاقش دونفره بود، اما مريض ديگرمرخص شده بود.

چشمهايش نوری نداشت.

ساعت 12 شب پيرمرد قلبش از طپش باز‌ایستاد! مراسم تدفين او با مارش نظامی‌از بيمارستان تا ميدان آريانای كابل برگزار شد. همان ميدانی كه سال‌ها بعد دكتر نجيب الله را در آن به دار كشيدند.

در بلندترين تپه مُشرف به كابل به خاكش سپردند )تپه شهدا). سنگی سياه با خطی خوش و پرچمی‌بر فراز آن: رفيق نامور، نويسنده، مترجم، روزنامه نگار و عضو كميته مركزی حزب توده‌ايران. مترجم رُمان تاريخی و مستند"10 روزی كه دنيا را لرزاند" بر فراز تپه‌ای مُشرف به كابل و "جان ريد" نويسنده رُمان در كدام نقطه نمي‌دانم در خاك شدند.

وقتی ربانی قدرت گرفت پرچم‌های آن تپه را كه به تپه شهدای معروف بود جمع كردند.

صدها نظامی‌و كادر حزبی ‌دولت دمكراتيك افغانستان كه در جنگ با همين دارودسته‌ بنيادگرايان كشته شده بودند در‌این تپه به خاك سپرده شده بودند. سنگ‌ها را برداشتند اما با قبرها و خفتگان در آن كاری نكردند. اما وقتی طالبان به كابل رسيدند آن تپه را با تراكتور كندند و روی استخوان‌های از زير خاك در آمده آهك ريختند. شايد استخوان دست، انگشت و يا پای ناتوانی كه نامور را تا كابل كشانده بود در ميان آن استخوان‌ها بود.

خم بر جنازه اي ديگر

نه بايسته شعرست و نه
شايسته من
 كه همواره خون بسراييم و
 خون
 و از عطر نياز
 و تركش بلندآواز
سخن نگوييم
از عشق سخن نگوييم و
 از غزل
اما در آن گذر
كه
 قلم و قدم
بر خون همي رود و
 باز
 اين منم كه بر جنازه اي ديگر
خم مي شوم
باري بشنويدم بانگ
كه در برابر چشمانم شهيد مي شوند
فرزندان اميدم
 آري بشنويد
افراسيابت
 به تيغ
از شاهنامه مي راند
 اي ستيزنده باستم
اي جزمت زيبايي جواني و جرئت راستي
 اما نامت
 در كارنامه او
 مي ماند
عقيق سرخ
اينك مهرباني همه بازوان برادري
سهرابانت
و خشم بي آتشي كين
 رستمانت
گرم است
 هنوز خون تو گرم است
ديرگاه
 بردندت
 و هم به شبانگاه
 از تو دست بداشتند
از پيكر بي جان تو
از خوشه خون
و هنوز
خون تو گرم است
 در قتلگاه تو چه گذشته است ؟
 اي شبنم سرخ
از آخرين برگه لرزان شب
 چگونه چكيدي
 تا سپيده دم چشم باز كرد ؟
جنايت
 بي حوصلگي مي كند و
 قساوت عجول است
 و شرف
درد شكيبايي را
تا ديار آرام مرگي زودرس
پيش مي برد
 و همچنان
 آزادگي با خون
راهش را خط كشي مي كند
 و جواني بر آن
گلهاي آفتابگردان
 مي نشاند
 تا شيار آفتابي اين مرز را
 در دود و دمه
 چراغان دارد
 اي گوهرهاي ناشناس
حجله هاي گلرنگ بي عروس
در بگشاييد و دهان
 تا مردمان
دامادان سر بلند را تعظيم كنند
و
 اي تو
 رفيق رزم آور بي خستگي
آرام
كه تا خاك
تن به بوسه آفتاب مي سپارد
 خشم دانه ها بر زمين
مزرع رستاخيز
 مي روياند
و دست بازوان رنج
 گهواره انديشه ات را
 مي جنباند
و در شاهنامه شهيدان
 خون سياوش
مي جوشاند
.

سياوش کسرائی.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:7 توسط مزدک |

تو و تخت و تاج سكندري
من و راه و رسم قلندري
اگر آن خوشست تو در خوري
و گر اين بدست مرا سزا
"قره العين"

اگر قرار باشد چنگي بزنيم در ميان انباشت فراموشي تاريخ مرد سالار اين سرزمين ، و از دل اين كلاف سر در گم ، زن مبارزي را نام ببريم كه به عنوان پيش قراول حركت رو به جلو و موج وار زنان ايراني ، پيش از مشروطيت و تحولات برخاسته از اين دگر گوني كلان اجتماعي و سياسي ، از خود چهره اي نمادين و مستحكم و ماندگار خلق كرده است ، بايد بي ترديد به  " طاهره قره العين " اشاره كنيم .
 مورخان و محققان ، قره العين را زني جسور مي نمايانند كه در واقع پرچم دار راستين حركت اعتراض وار زنان ، در اين برهه تاريخي ست . و با صراحت و اطمينان تاكيد مي كنند كه اين زن مبارز ، در شجاعت و هدايت حركت اجتماعي و مبارزه روشنگرانه ، در برخورداري از دانش ، آگاهي و خود آگاهي، در مخالفت با تعدد زوجات، حجاب ( به شكل تحميلي و تحجر آلود آن )  و در دفاع از حقوق زن ، به راستي سرآمد و بي همتاست .
“... حسن جمال، تنزيه و تقديس، شجاعت و شهامت شاعر محبوب ايران طاهره قره العين را تكريم بسيار قائلم كه در نهايت شجاعت و جانبازي، مشعل دار آزادي زنان گرديد. شهادت طاهره يكي از محزون ترين وقايع تاريخ معاصر است....“ اين را لرد كرزن ، نويسنده نام آور انگليسي مي گويد . ژول بوآ ، اسلام شناس فرانسوي  هم درباره مقام تاريخي طاهره قره العين سخن جالبي دارد . او مي گويد :" طاهره يك شاعر جوان و مبارز ايراني بود، همانند ژاندارك، هلوآز قرون وسطي و هايپات در دوره ي افلاطون. طاهره در تاريكترين عصر عليه نابرابريهاي اجتماعي و مشكلات زنان قد علم كرد و هر كس كلامش مي شنيد عرفان مي يافت. "
دور نمايي از تاريخ ، طاهره را زني معرفي مي كند كه در هنگامه تلخ انديشي ها ، تحجر زدگي ها و كوته فكري ها ، در زمانه و دوره اي كه زنان در پستوي خانه ها به فراموشي مرگ و تنهايي تكرار مي لغزيدند ، پرچم رفرم مذهبي را بر افراشت .
متاسفانه اطلاعات ما درباره سپيده دم زندگي طاهره و اساسا سراسر حياتش در پرده اي از ابهام فرو رفته است . علت اين ابهام هم به يك واقعيت تلخ تاريخي بر مي گردد و آن اين كه تمام اسناد مربوط به تاريخ دقيق تولد وي توسط قشريون درباري از ميان رفته است ، بر اساس اندك باز مانده هاي تاريخي ، ظاهرا طاهره در سال 1191 هجري شمسي مقارن با سال 1812 ميلادي در شهر قزوين ، در خانواده اي ثروتمند و مذهبي ، پا به دنيا نهاد. او فرزند حاج ملامحمد صالح برغاني قزويني از علماي معروف زمان خود در قزوين بود . او در دوران كودكي با خواهرش مرضيه مقدمات علوم را نزد پدر آموخت و بعد به تحصيل فقه و اصول و كلام و ادبيات عرب پرداخت. قره العين به ادبيات و فقه و اصول كلام و تفسير زمان خود مسلط بود مي گويند برادرش عبدالوهاب قزويني كه ازدانشمندان بوده درباره خواهرش گفته است : " درحضور او جرات تكلم نداشتيم و به حدي معلومات وي همه را مرعوب ساخته بود كه در مسائل مورد بحث چنان آن ها را واضح و روشن براي ما مدلل مي ساخت كه فوراً همه سرافكنده و خجلت زده بيرون مي رفتيم."
شايد آن چه قره العين را از صحنه تاريخ مي راند اعتقادات او بود . معروف است كه طاهره بعد از آشنايي با  افكار و باور هاي عرفاني ، مذهبي بابيت به اين فرقه گرايش پيدا كرد . و بعد تر به پشتوانه اين علاقه به تبليغ مذهبي مبادرت ورزيد. شور و هيجاني كه قره العين با سخنراني هاي نغز و شيواي خود در ميان مردم به پا مي كرد ، به زودي سبب شد كه عده زيادي را به گرد خود جمع كند . همين امر سبب مخالفت علماي روحاني ايراني مقيم كربلا و اعتراض آنها به دولت عثماني شد . قره العين و يارانش در سال 1221 شمسي از عراق اخراج و وارد ايران شدند . قره العين در تمام مدت سفر از هر كجا كه عبور مي كرد فعالانه به تبليغ مسلك جديد مي پرداخت و تصميم داشت به تهران برود و با علماي آنجا و نيز با محمدشاه قاجار به مباحثه بپردازد . پدرش كه از تصميم او مطلع گشت وي را به قزوين فراخواند . در آنجا به كمك شوهر و پدرشوهر تلاش كردند كه طاهره را از مرام جديدش منصرف گردانيده و او را به خانه شوهر نزد فرزندانش بازگردانند . ولي قره العين از اين كار سر باز زد و پس از كشته شدن پدر شوهرش به دست پيروان باب مخفيانه از قزوين گريخت و به تهران آمد . در تهران به مبارزه ادامه داده و از بابيت براي محدود كردن قدرت حكام ، مدد مي گرفت . او به سخنراني هاي پر شور پرداخته و در حركتي نمادين و مبارزاتي  صريحاً از مردم ميخواهد كه بهره مالكانه و ماليات به دولت و فئودال ها را نپردازند و زنان خود را از خانه ها بيرون آورده و به اجتماع وارد كنند . كنت دو گوبينو (سياستمدار ، محقق و وزير مختار فرانسه در ايران) در كتاب “مذاهب و فلسفه در آسياي ميانه“ نوشته است:
“ ... مي خواستم بدانم چه انگيزه اي موجب استقبال مردم از طاهره و سخنراني هاي وي بوده است. از چند نفر كه سخنراني هاي او را شنيده بودند، سوال كردم. مي گفتند، سخنانش بقدري نافذ بود كه در شنونده تاثير مي كرد. با آنكه علم بسيار داشت، ساده سخن مي گفت بطوريكه براي همه قابل درك بود. اول رو به مردها مي كرد و اشاره به زنها و مي گفت، اينها خواهران شما هستند در خانه يكديگر ، چطور مي توانيد بر خواهران خود و يكديگر ظلم و ستم روا داريد و گاهي اشك از چشمانش سرازير مي شد كه همه به گريه مي افتادند...“اما به دليل محدوديت ها و تعقيب هاي پي در پي به مازندران رفته و به تبليغ پرداخت . اما اين حركت  در واقع دولت مستعجلي بيش نبود . قره العين دستگير و به تهران فرستاده مي شود. و خانه محمودخان كلانتر محبوس ميگردد. پس از واقعه ترور ناموفق ناصرالدين شاه به دست بابيان در سال – قره العين را درسن36 سالگي به دليل توبه نكردن و راسخ ماندن دراعتقاداتش به دستور صدراعظم وقت،
ميرزا تقي خان امير كبير، خفه مي كنند و در حالي كه هنوز جان داشته بدنش را در چاهي مي اندازند .

+ نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 12:8 توسط مزدک |

درباره شعر گفته اند كه بايد انعكاس صداى روزانه باشد. سايه اى از واقعيت بنمايد و فراتر از زمان و زمانه خود پيش برود. دراين تعريف مسلماً شعر شعراى بسيارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با اين همه اما در ميان نام هاى ريز و درشتى كه در صد سال اخير سنگ بزرگ شعر را به پيش كشانده اند، نام هايى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج يا به قول خودش (ه- .ا.سايه) در اين ميان شايد زبانزدترين و سرشناس ترين شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبيات اورا "حافظ زمانه" ناميده اند به قدرى در ميان لايه ها و طبقات گوناگون مردم و جامعه نفوذ داشته كه از امى وعامى تا ملا و مكلا مى شناسندش و شعرش را از برند.
اين البته هنر اوست. هنر والاى فرزند زمان خويشتن بودن ودر زمانهاى فرار و زيستن.
شعر ابتهاج آينه اى را مى ماندكه شايد تا نسل ها بعد بشود خود را درقاب كلماتش ديد.
شعر ابتهاج داراى ابعاد و گستردگى بسيار است. ابتهاج از شعر به اشكال گوناگون استفاده مى كند. چنانكه زمانى شعر او داراى پيچيدگى هاى زبانى و هنرى است و زمانى ديگر براى بيان افكارش از شعر استفاده مى كند. گاهى شعر براى ابتهاج نقش يك رسانه را دارد كه آگاهى مى دهد و گاهى تصوير وتصاوير ذهن خلاق و بسيط اوست. به يك معنا امير هوشنگ ابتهاج يا همان ه-. ا.سايه با شعر زندگى كرده . شعر هم هنر اوست و هم ابزار اوبه عنوان يك روشنفكر كه در اجتماع اثرگذارى مى كند. با اين وصف ابتهاج شعر را از زواياى متعدد مى بيند و از هر زاويه هم با آن يك نوع برخورد مى كند. گاه دقت او در خدمت ترانه است، ترانه هايى كه به حافظه تاريخى مردم گره خورده اند مثل "تو اى پرى كجايى" و گاه ذوق اش حسرت جوانى و حكمت پيرى را متصور مى شود و گاه شعرش اندرز است و آگاهى. در واقع شعر ابتهاج منشورى است از هر زاويه كه درنور قرار مى گيرد به يك رنگ در مى آيد و اين همان ويژگى است كه شعر حافظ و شور مولانا را جاودانه كرده است. از اين منظر شايدعنايت ابتهاج به غزل و قصيده ارادت او به حافظ است. گرچه شور مولانا در ميان اغلب غزل هاى او موج مى زند.
ارادت و جان نثارى ابتهاج به حافظ را مى توان در كتاب ژرف و گرانبارش "حافظ به سعى سايه" ديد. كه در آن نگاه پژوهنده يك شاعر مسلط و بسيط بر غزل و قصيده وكلام را مى بينيم كه توانسته با اعراب گذارى هاى دقيق و مطنطن و قياس نسخه هاى متعدد خطى اختلاف ميان نسخ گوناگون را كشف كند و با درك وآشكار ساختن واژه هاى مشكوك موضوعات پيش پا افتاده حافظ شناسان را رفع و رجوع كند ونگاهى تازه به همراه درايتى تمام ناشدنى و زوال ناپذير حافظ پژوهان عرضه كند. از اين نظر "حافظ به سعى سايه" نقطه پايانى براى بسيارى از مباحث حافظ پژوهشى و نقطه آغازى براى مباحث تازه است.
شايد بتوان مدعى شد كه درميان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بيش از ساير قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهيم بلندى كه ايرانى جماعت قرنها با آن زيسته است و با آن نفس كشيده از قبيل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آميخته است وآنقدر اين كلمه جامد نزد شاعران، شخصيتى دارد كه رفتار خاص خود را مى طلبد.
هنر ابتهاج و همقطارانش در مورد غزل آن است كه آنها غزل را از روح بى زمان ايرانى اش خالى كرده اند و روح زمانمند خود را بر آن دميده اند و از اين منظر شايد ابتهاج با اشعار نئوكلاسيك سياسى - عرفانى اش تلاش مى كند تا پيش از آنكه شاعر بودن خود را به رخ مخاطب بكشد، انسان بودن و انسان قرن بيست و يكمى بودن خودرا به غزل بدمد و به دليل ارج نهادن او به روح ايرانى غزل است كه همه و همه او را مى شناسند يا لااقل شعرى از او شنيده اند و شعرى از او خوانده اند.
 ممكن است گفته شود كه دليل نفوذ اشعار ابتهاج در ميان طبقات مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسيقى به اشعار اوست. اين جمله غلطى نيست و ادعاى بى راهى نمى نمايد. اما بايد اضافه كرد كه تسلط و مهارت وشناخت ابتهاج بر موسيقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسيقيدانهاى ايرانى بويژه موسيقيدانان سرشناسى چون محمدرضا شجريان و لطفى و... جهت واقعى را نمايانده. و اين كار او نه از طريق زد و بند و نصيحت ونقد و غيره كه تنها از طريق همان شعر صورت پذيرفته است.
ابتهاج راهبر گروه چاووش يكى از مهمترين گروه هاى موسيقى در آستانه انقلاب مردمى ايران بود كه با حضور كسانى چون لطفى ، عليزاده، مشكاتيان، شجريان و... ماندگارترين تصنيف ها وترانه هاى انقلابى بعداز مشروطه را رقم زد. و يكى از دلايل مراجعه بسيار هنرمندان و موسيقيدانان و موسيقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسيقيايى نهفته در اشعار اوست. چنانكه همايون خرم آهنگساز معروف برنامه گلها كه با ترانه هاى ابتهاج آهنگ ساخته، دليل اصلى استفاده موسيقيدانان از اشعار ابتهاج را منبع سرشار والهام دهنده اين اشعار به موسيقى دانان مى داند. و ابتهاج پيش از آنكه شاعر باشد اهل موسيقى است و مى داند كه كلام آهنگ و نت و ريتم و ملودى قوى تر و نافذتر از كلمه است و به همين علت اغلب اشعارش در موسيقى غرق است. و جالب آن است كه در منزل اين بزرگمرد ادبيات معاصر ما، بيش از آن كه سخن از شعر و شاعرى در ميان باشد، صحبت از موسيقى و بحث درباره آن است كه سايه چه موسيقى كلاسيك غربى و چه موسيقى كلاسيك ايرانى را به غايت عميق و درست مى شناسد.
دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غير غم ‎/ يكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند
اميرهوشنگ در سال ۱۳۰۶ در رشت به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى را در اين شهرسپرى كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبيرستان را در تهران گذرانيد. آثار او كه "سايه" تخلص مى كنداز بدو شروع به شاعرى مورد توجه اهل ادب قرار گرفت و سخن منظوم او به تدريج در مطبوعات كشور منتشر شد تا آنكه هرچندگاه مجموعه اى از اين آثار به طور مدون طبع گرديد.224253.jpg
ابتهاج شعر گفتن را خيلى زودتر از تصور ما آغاز كرده است. اووقتى هنوز در دبيرستان تحصيل مى كرد اولين مجموعه شعرش را منتشر كرد. سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!‎/دير است گاليا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/اين هم حكايتى است‎/اما، درين زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست.‎/...
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين شعر سرايان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزلسراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد.
سايه در سايه بهره گيرى بجا و بهنجار از ناب ترين و زلالترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه "نخستين نغمه ها" را كه شامل اشعارى به شيوه كهن است، منتشركرد. "سراب" نخستين مجموعه دوست به اسلوب جديد، اما قالب، همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بيان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبيعى. مجموعه "سياه مشق" با آنكه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گيرد. دراين مجموعه، سايه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانايى خويش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترين غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود.
اما سايه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگير، پاسخگوى اين انديشه تازه اوست كه دراين رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پديد مى آورد.
سايه را مى توان از تواناترين شاعران وبهترين غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه "چندبرگ از يلدا" در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.
مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است.
گذشته از اينها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترين شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از انديشه به "هدف" غافل نمى ماند و درعين حال "جوهر شعرى" را با ظرافت تمام چون شيشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد.
ديگر اين پنجره بگشاى كه من‎/به ستوه آمدم از اين شب تنگ.‎/ديرگاهى است كه در خانه همسايه من خوانده خروس.‎/وين شب تلخ عبوس‎/مى فشارد به دلم پاى درنگ
ديرگاهى است كه من در دل اين شام سياه‎/،پشت اين پنجره بيدار و خموش‎/،مانده ام چشم به راه.‎/همه چشم و همه گوش.‎/مست آن بانگ دلاويز كه مى آيد نرم‎/محو آن اختر شبتاب كه مى سوزد گرم‎/مات اين پرده شبگير كه مى بازد رنگ.‎/آرى اين پنجره بگشاى كه صبح‎/مى درخشد پس اين پرده تار.‎/مى رسد از دل خونين سحر بانگ خروس.‎/وز رخ آينه ام مى سترد زنگ فسوس‎/بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار‎/خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ...
شعر ابتهاج و نام سايه را هرگز نمى توان فراموش كرد، اگر قرار باشد كه از ادب و ادبيات صدسال اخير سخن گفت و حرفى زد و مطلبى نوشت. غزل هاى او را بسيارى از بزرگان ادبيات دوران اخير تحسين كرده اند و شاعر نوجويى مثل فروغ غزل معروفى در استقبال از شعر سايه سروده است و دكتر شفيعى كدكنى كه گزينه اشعار او را با نام "آينه در آينه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گويد: "كمتر حافظه فرهيخته اى است كه شعرى از روزگار ما به يادداشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايى از شعر و غزل سايه نباشد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:0 توسط مزدک |

رحمان هاتفي، روزنامه نگار برجسته، سر دبير روزنامه ي كيهان در دوران انقلاب، بنيان گذار سازمان حزبي "نويد" و عضو هيأت سياسي حزب توده ايران، در يورش دوم به حزب توده ايران دستگير شد و سر از زندان "توحيد" كميته مشترك ضد خرابكاري ساواك شاهنشاهي در آورد. در فاصله 7 ارديبهشت 62 تا 19 تير ماه همين سال زير سخت ترين شكنجه ها قرار گرفت و به شهادت رسيد. شهادت او نه فقط براي حزب توده ايران يك ضايعه جبران ناپذير بود، بلكه براي جامعه ي مطبوعاتي ايران نيز ضربه اي بزرگ و جبران ناپذير بود.

 شعر زیر یکی از اشعار زیبای اوست.  با هم می خوانیم یاد و خاطره اش را گرامی می داریم.

 

 

دنیا دوباره باید فتح شود

 

دنیا دوباره باید فتح شود

گل های اطلسی،

موسیقی زرد قناری،

درخت سترگ شب

                               با سرسام میوه های نارنجی

اشباح عامی و عاشق اجداد ما

                               در جاری لحظه های تبخیر شده

تصاویر با کره غرق شده

                               در شط آیینه ها

دوباره باید فتح شود

                               ـ مناجات غزل های حافظ،

                               تبسم فیروزه ای گنبد مسجد

                                               شیخ لطف الله

                               بر کاکل ستارگان ـ

 

دنیا دوباره باید فتح شود

به بهانه تو

با طلسم نام تو

                               که خود عصاره دنیاست.

                               و معنی گل های اطلسی،

                               و قناری های مجنون

                                       که ار انتهای غزل ها

                                       و کاشی ها و آیینه ها

                                               چهچه می زنند.

 

من ترا در جادویی از خمیر استخوان و خون پدرانم

                                               کشف کردم

                               در خالصانه ترین رویاها و نمازها

                               و در مصب

                               تولد و شهادت

                               و سوگ و خاک

تو قطره ای از روحت را

                               در پلک من چکاندی

                               ـ چه روشنایی مهیب ذوب کننده ای ـ

دنیا دوباره باید فتح شود.

 

در پشت پنجره تو

جهان قد می کشد،

من صدای رشد جهان را

در دردناک ترین کسوف وجدان بشری

از دهان پاک تو شنیدم

                               در سوگ گل های سرخ

                               و قتل عام عاشق ترین پرنده های

سرزمین مغلوبم

 

در قاب پنجره تو

انسان از میان مشعل خدایان شراره می زد،

در میان اختران گام بر می داشت

و پیغام ماه را

به آفتاب می برد

 

در چارچوب پنجره تو

من خلقی شگرف را به شهادت نشستم

من خون بی مرگ تو را

در خاطره های متلاشی شده

در نهرهای باستانی این فلات محزون

                                       ملاقات کردم

                               ـ در شجره نامه یک تاریخ شقه شده

                               که جان حاصلخیزش در گرد باد

                                                       اعصار می چرخید

                               و در رعد و برق

                               با هزاران شاخه ارغوانی می شکفت ـ

 

در نجوای ذهن تو

اشباح مردگانی که به تمامی از این جهان نرفته اند،

در میان غبار و ویرانه

                               ترانه می خوانند

این ترانه ها که طعم مرگ و عسل می داد

تپش درفش کاوه را

در عضلات قلعه الموت می ریخت

و انالحق منصور را

از حنجره باروت

در سنگر ستارخان

                        اذان می گفت

و از قعر این ابدیت حماسه شده

به روی سحرگاه تیرباران روزبه

                               روزنه می گشود

                                و در تندیس آینده منتشر می شد.

 

دنیا دوباره باید فتح شود

تا خون سیاوش

که از زخم باستانی تو هنوز می چکد

                               در باغچه ها گل دهد

«و بر لب مردگانمان در زیر خاک

لبخند بروید»

و «زیبایی» و «حقیقت»

                               دست در زلف هم

به تبرک آن حجله گام بگذارند

که پیوند می دهد

                               درفش منتظر «کاوه» را

به رویای تیرباران شده «روزبه»

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1385ساعت 11:39 توسط مزدک |

گلِ عاشقى بود و عشقيش نام
به عشق وطن خاك شد, والسلام
نمو كرد و بشكفت و خنديد و رفت
چو گل, صبحى از زندگى ديد و رفت

ملك الشعراى بهار در رثاى عشقى

 

سيد محمد رضا فرزند حاج سيد ابوالقاسم كردستانى, ملقب به ميرزاده عشقى مدير هفته نامه سياسى  قرن بيستم  شاعر و روزنامه نويس پيشرو و بى باكى بود كه مانند بسيارى ديگر از متفكران و روزنامه نگاران آزاديخواه همچون صور اسرافيل, دکتر ارانی، فرخى يزدى, دكتر فاطمى,هوشنگ تیزابی، خسروگلسرخى, سعيدى سيرجانى, پوينده , مختارى و...گرفتار پنجه مرگ آور مستبدانى چون محمدعليشاه, رضا شاه , محمدرضاشاه و خمينى قرار گرفت. ميرزاده عشقى در تيرماه 1303 در سن 31سالگى توسط ماموران رضاشاه با گلوله ترور مىشود, و روسياهى براى رضاخان ابدى گشته و عشقى با زمزمه سروده هايش? توسط مردمان كوچه و بازار جاودانه مىشود

ميرزاده عشقى, شاعر و روزنامه نگارى بىباك و پرشور بود? با سروده هايى زيبا و مملو از روح وطنخواهى و آزاديخواهى. وى تحصيلاتش را در زادگاهش همدان و اصفهان و تهران انجام مىدهد. در خلال جنگ اول جهانى ضمن مسافرت به استانبول از راه بغداد و موصل از ويرانه هاى مدائن ديدن كرد, براثر اين مشاهدات روح شاعرانه وى به هيجان آمده و منظومه ?اپراى رستاخيز شهرياران ? را نوشت.? عشقى در سرآغاز آن مىنويسد: در حين مسافرت از بغداد، ويرانه هاى شهر بزرگ مداين را زيارت كردم، اين اپرا نشانه هاى اشكى است كه بر روى كاغذ به عزاى مخروبه هاى نياكان بدبخت ريخته ام.

مدتى در روزنامه ها و مجلات اشعار و مقالاتى كه جنبه وطنى و اجتماعى داشتند مىنوشت, بعدا روزنامه قرن بيستم را به چاپ رساند كه 17 شماره آن منتشر گرديد. هنگام به قدرت رسيدن رضاخان دوباره تصميم به انتشار روزنامه قرن بيستم نمود, اما اينبار توانست فقط يك شماره منتشر كند كه آن هم توقيف شد. يكى از رجال فاضل آزاديخواه قبل از شهيد شدن عشقى مى گفت: روز نشر روزنامه قرن بيستم به هيات وزرا رفتم, رئيس دولت را ديدم از هيات بيرون مىآمد, رضاخان رنگش مثل شاه توت سياه شده بود, با وزير فرهنگ وقت ملاقات داشتم او را هم پريشان ديدم, صندلى خود را نزد من آورد و گفت:? اگر اتفاق سوئى براى مدير اين روزنامه ?عشقى? امشب و فردا روى ندهد خيلى عجيب خواهد بود زيرا حضرت اشرف ازدست او خيلى اوقاتشان تلخ بود?? بدنبال انتشار اين شماره در دوازدهم تيرماه 1303 در خانه مسكونيش, جنب دروازه دولت, سه راه سپهسالار, كوچه قطب الدوله به دست دونفر نقابدار (مامورين رضاشاه) هدف گلوله قرار گرفت و كشته شد. عشقى فقط 31 سال عمر كرد

عشقى زندگى ساده اى داشت. با آنكه نيازمند بود هيچگاه قلم آتشين خود را نفروخت. قمر ملوك وزيرى خواننده پرآوازه مىگويد:? روزى براى ديدن او به منزلش رفتم, كف اتاق زيلويى پهن بود, دو صندلى لهستانى شكسته گوشه اتاق بود, از من اجازه خواست چند لحظه بيرون برود, به او اجازه دادم, وقت برگشتن, دو پاكت ميوه و شيرينى گرفته بود, بعد تحقيق كردم معلوم شد براى اين دو قلم, قوطى سيگار نقره اش را نزد بقال سركوچه گرو گذاشته است?

به هنگام گشايش دوره پنجم مجلس مقاله افشاگر ? اسكلت هاى جنبنده وكلاى پارلمان? را مىنويسد كه با اين كلمات كوبنده آغاز مىشد: ? اى اسكلت هاى جنبنده, اى استخوانهاى متحرك, اى هيكلهاى وصله وصله, دندان عاريه, عينك به چشم, عصا به دست گرفته, كرسى هاى پارلمانى تا عمر داريد در اجاره شما نيست, مدت كرسى نشينى طبقه شما مدتهاست گذشته, شما حالا وظايف ديگر داريد معطل نكنيد برخيزيد از اين ببعد ديگر نوبت جوانهاست ?

ملك الشعراىبهار درباره مرگ عشقى مىنويسد: ? اين جوان از صميمى ترين دوستان ما بود و در جرايد اقليت چيز مىنوشت تا اينكه روزنامه كاريكاتور قرن بيستم را انتشار داد و در روزنامه خود اشاره كرد كه ? بازيهاى اخير تهران به تحريك اجنبى است, دشمن در يك دست پول و در دست ديگر تفنگ دارد به قصد ربودن گوى از ميدان داخل بازى شده است? . روز 12 تيرماه قبل از ظهر جلسه علنى مجلس مفتوح بود خيلى كار داشتيم, هنوز گرفتار بعضى از اعتبارنامه ها بوديم. كسى به من خبر داد كه عشقى را تير زدند... بلافاصله از نظميه تلفن شد كه عشقى تو را مىخواهد ملاقات كند, به شتاب به اداره شهربانى رفتم داخل مريضخانه شدم مرا نزد تختخواب آن بيچاره هدايت كردند شخصى استنطاقش مىكرد... رنگش بكلى سفيد شده بود بدنش سرد و از سرما به خود مىپيچيد... مرا كه ديد آرام گرفت, راحت خوابيد, تبسم كرد چقدر پرمعنى بود با اين تبسم, نبضش را گرفتم كار خراب بود... جمعيت دوستان زياد آمده بودند و من در مجلس بايستى وظيفه اى انجام دهم, او را به رفقا مخصوصا آقاى رسا و اسكندرى سپردم و به مجلس رفتم. از مجلس آقاى اميراعلم را هم فرستادم به نظميه بعداز يك ساعت برگشتم ولى آن مرد آتشين قلبش از كار افتاده بود. روى ورقه كوچكى اين عبارت مختصر چاپ شده در شهر منتشر شد: عشقى مُرد, هركس بخواهد از جنازه اين سيد شهيد مشايعت كند فرذا صبح بيايد به مسجد سپهسالار

بچه هاى محل عشقى اطراف شاه آباد به رياست مرحوم نايب فتح الله, وابستگان و جوانمردان شاه آباد طوق و علم را بند كرد و جنازه روزنامه نويس و شاعر شوريده را بلند كردند در حالتى كه پيراهن خونين او روى تابوت بود برداشتند, زن و مرد تهران بر اين بيچاره مىگريستند, بازارها بسته شد, همه مردم راه افتادند, از شاه آباد به لاله زار, از آنجا به ميدان توپخانه به بازار چهارسو, مسجد جامع, سرقبر آقا, دروازه شاه عبدالعظيم و ابن بابويه مشايعت شد گفتند كه چنين وفادارى نسبت به هيچ پادشاهى نشده است ?

شهر تهران يكباره به سوگ نشست , در مسجد جامع اهالى چاله ميدان نمىگذاشتند جنازه را بردارند و مىگفتند تا قاتل عشقى را به ما ندهيد نمىگذاريم او را دفن كنيد. به هر زحمتى بود آنان را قانع كرديم و با دعوا و كشمكش جنازه را به شاه عبدالعظيم رسانديم...روزنامه سياست را هم توقيف كردند, جرايد بحال تعطيل درآمدند و مديران آنها در مجلس متحصن شدند. روز 15 تير خواستم در پايان جلسه به حكم سابقه در مجلس قضاياى شهر, قتل عشقى و تحصن مديران جرايد را شرح دهم و قضيه فرار قاتل را بگويم? اما اكثريت اچازه نداد

واقعا رفتار مچلس كه سرسپردگان رضاخان بودند مويد رفتار دولت بود و هردو باعث سلب آزادى و امنيت, ما حالا ديگر روزنامه نداريم, مديران چرايد? قانون ,? سياست , شهاب, آساى وسطى,? نسيم صبا و غيره در مچلس متحصن شدند, ولى يك كلمه از طرف رئيس مجلس و آقايان اكثريت از آنها سئوال نمىشود كه چه كار دارند و چرا اينجا آمده اند؟

برتارك شاخه تاج احمرشد و ريخت
بازيچه دست باد صرصر شد و ريخت
افسانه عمر بين كه دريك دم صبح
!
سربرزد و لاله گشت و پرپرشد و ريخت
رباعى از فضل الله تابش كه سپانلو آن را به عنوان چكيده زندگى عشقى در رساله ميرزاده عشقى شاگرد انقلاب، آورده است

-------------

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 17:25 توسط مزدک |

امروز به یقین می‌توان گفت که تا اکنون، چند نسل از فرزندان این آب و خاک که نامش ایران است، با شعر "به فردا"ی محمد زهری که با مصرع " به گُلگشت جوانان، یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!" شروع می شود، زیسته‌اند.
مردم میهن ما همواره این شعر را به یاد قربانیان استبداد – که بی‌شک این شعر برای آن‌ها سروده شده است – در کوچه و خیابان و گاه در سنگرهای نبرد خوانده اند. یا این‌که جوانان شعر "به فردا" را برای "محبوب" خود در نامه‌های عاشقانه برای ثبت لحظه های شگرف و انسانی به یادگار نوشته‌اند. با حال و هوایی آمیخته از رنج و حرمان، دوست داشتن و زنده نگه داشتن یاد یاران رفته - ولی نه از یاد رفته – هم‌چون "طعم بادام تلخی" در شیرینی لحظات زندگی در کام.

در بیوگرافی شعر "به فردا" گاه اتفاق افتاده که در فضای مختنق و کپک زده دیکتاتوری، روزنی خُرد برای تنفس هوای آزاد، دست داده است. آن‌گاه این شعر جان یافته و در مجلات و کتاب‌ها راه یافته است. ولی در عوض سالیان مدیدی نیز از سر ترس فقط آن را زیر لب زمزمه کرده اند و یا شبنامه بوده است در مخفی‌گاه و یا تنها آوایی از کوهنوردان بوده است، در کوه‌های دور از چشم اغیار، آن هم در حلقه اعتماد، شب‌هنگام در پای خرمن آتش...
***
محمد زهری، شاعر فردا و سراینده پر احساس ظریف‌‌ترین لحظات زندگی با زبان شعر، به سال

1305 در دهکده عباس‌آباد از توابع تنکابن (شهسوار سابق) متولد شد. پدرش از مبارزین دوره مشروطیت بود و بدین سبب رنج‌ها و دربدری‌هایی را به همراه خانواده خود از سر گذراند. مدت‌ها در زندان قصر در حبس بود. سپس به کرات به شهرهای مختلف مانند ملایر، شیراز تبعید شد...
محمد زهری از پانزده سالگی (سال 1320) شروع به نوشتن کرد و اولین گام‌های نگارشی وی چاپ مقاله و داستان های کوتاه و طنزآمیز در نشریه توفیق و دیگر روزٍنامه های آن دوره بود. در سال 1329 به دانشکده ادبیات تهران راه یافت و هم‌زمان سرودن شعر را آغاز کرد. مضامین بیشتر شعرهای او را "عشق" و "اجتماع" تشکیل می‌داد.

خود در مصاحبه‌ای درباره این دوره چنین گفته است: "بیشتر شعرهایم به اقتضای زمان اجتماعی بود و یا به اقتضای احوال عاشقانه... اما آن‌چه چاپ می‌شد اجتماعیاتش بود."
محمد زهری یکی از چند شاعر نوپردازی است که که بین دو دهه 1330 تا 1350 خوش درخشیدند و شعر نو و معاصر ایران را رقم زدند. این دوره یکی از مهم‌ترین و شکوفا‌ترین دوره های شعر نو در ایران محسوب می شود.

فریدون مشیری شاعر برجسته و از دوستان نزدیک محمد زهری در ستایش شخصیت و شعر وی پس از مرگش، چنین می گوید: "هرگاه، در هرجا، صحبت از او می شد می گفتم و اینک نیز می گویم، بی هیچ تعارف یا تردید: او نجیب ترین، متواضع ترین چهره شعر معاصر ایران بود... از همان آغاز، پخته و جا افتاده، همه چیز خوانده، از همه چیز آگاه م

ی نمود و بود. بی کمترین هیاهویی، بی کوچک‌ترین تظاهری به کار خود مشغول بود. زیاد می خواند، زیاد می نوشت، کم سخن می گفت. طبیعت آرام، موقر، صلح جو و مهربانش

جاذبه ای خاص داشت...

در یک بیان: آن‌چه در وجود دوست شاعرِ از دست رفته‌ام می‌دیدم این بود که ذره ذره وجود او با شعر آمیخته بود. هر حادثه ای، در هر لحظه و در هر جا بازتابی شاعرانه در وجود او داشت."

در سال 1332 دوره لیسانس ادبیات را به پایان رساند. در این سال در یک انجمن ادبی برای اولین بار نیما "پدر شعر نو" را ملاقات می کند. یک سال بعد به تحریریه مجله
فردوسی ملحق می شود و بعد از دوران کوتاهی مسئولیت صفحه شعر این مجله را بر عهده گرفت. مدتی پس از کودتای 28 مرداد، اولین مجموعه شعر خود را با نام "جزیره" توسط

انتشارات امیرکبیر به چاپ رساند. تا آستانه انقلاب بهمن مجموعاً هفت دفتر شعر از او منتشر گشت.
از سال 1335 به بعد، محمد زهری به کارهای مختلفی روی آورد و سال‌ها به عنوان دبیر ادبیات فارسی به دانش آموزان می‌آموخت. بعدها کتاب‌دار کتابخانه ملی و سپس معاون
این کتابخانه بود. محمد زهری هم‌زمان با کار در سال 1344 دوره دکترای ادبیات فارسی را در دانشگاه تهران به پایان رساند.
***



(به فردا)

به گُلگشت جوانان،
یاد ما را زنده دارید، ای رفیقان!
که

ما در ظلمت شب،
زیر بال وحشی خفاش خون آشام،


نشاندیم این نگین صبح روشن را،
به روی پایه انگشتر فردا.

و خون ما،
به سرخی گُل لاله
به گرمی لب تبدار بیدل
به پاکی تن بیرنگ

ژاله
ریخت بر دیوار هر کوچه،
و رنگی زد به

خاک تشنه هر کوه،
و نقشی شد به فرش سنگی میدان هر

شهری...

و این‌ست آن پرنده نرم شنگرفی،



که می‌بافید
و این‌ست آن گُل آتش‌فروز شمعدانی،
که در باغ بزرگ شهر می‌خندد
و این‌ست

آن لعل زنانی را که می خواهید
و پرپر می‌زند ارٍواح ما،
اندر سرود عشرت جاویدتان
و عشق ما

ست لای برگ‌های هر کتابی را
که می‌خوانید.



***

شما یاران نمی دانید،
چه

تب‌هایی، تن رنجور ما را آب می‌کرد
چه لب‌ها

یی، به جای نقش خنده، داغ می‌شد
و چه امیدهایی در دل غرقاب خون، نابود می‌گردید

ولی ما دیده‌ایم اندر نمای دوره خود،
حصار ساکت زندان

،
که در خود می‌فشارد نغمه‌های زندگانی را.


و رنجی کاندرون کوره خود می‌گدازد آهن تن‌ها،



طلسم پاسداران فسون، هرگز نشد کارا
کسی از ما،
نه پای از راه گردانید
و نه در راه دشمن

گام زد
و این صبحی که می‌خندد به روی بام‌هاتاٍن
و این نوشی که می‌جوشد درون جام‌هاتان گواه ماست، ای یاران!
گواه پایمردی ما
گواه

عزم ما
کز رزم‌ها
جانانه‌تر شد!




***
تهران- 19 دی ماه 1331

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 18:10 توسط مزدک |

نويسنده، مترجم و دگرانديش فرهيخته ايران، جهانی را وداع گفت که آن را دگرگون و انسانی می خواست. به آذين تنها از آزادی و عدالت سخن نمی گفت. سخن او با عمل آميخته بود. کارنامه زندگی پربار او اين يگانگی انديشه و عمل را به روشنی بازتاب می دهد.

 

محمود اعتمادزاده(به آذين) در سال ١٢٩٣ در شهر رشت بدنيا آمد. در سال ١٣١١ جزو دانشجويان اعزامی ايران به فرانسه رفت و از دانشکده مهندسی دريايی «برست» و دانشکده مهندسی ساختمانی دريايی در پاريس فارغ التحصيل شد. در سال ١٣٢٣ به عضويت حرب توده ايران درآمد. در سال های سکوت و سرکوب پس از کودتای خونين ٢٨ مرداد ١٣٣٢ برای باروری بذر اميد و برافروختن شعله اميد در قلب پويندگان راه آزادی و عدالت، به ترجمه شاهکارهای نويسندگان پيشرو و مترقی دست يازيد. با «ژان کريستف»، «جان شيفته» و «دن آرام» آتش عشق به آزادی، عشق به عدالت و عشق به مبارزه را در وجود ما برافروخت.

 

در سال ١٣٤٧ به آذين به همراه جلال آل احمد، يکی از دو تن بنيان گذاران اصلی «کانون نويسندگان ايران» است؛ و از اين رهگذر رهايی قلم و انديشه را از اسارت استبداد و سانسور پی می گيرد. در آستانه انقلاب در مهر ماه ١٣٥٦ به آذين به عنوان يکی از سازمان دهندگان برگزاری ده شب شعر و سخنرانی در محل انجمن فرهنگی ايران و آلمان ـ انستيتو گوته ـ همچنان ندای آزادی سر می دهد: «در اين جمع هر شب، بارها و بارها نام کانون نويسندگان به گوشتان خورده است... دوستان! جوانان! ده شب به صورت جمعيتی که اغلب سر به ده هزار و بيشتر می زد، آمديد و اين جا روی چمن و خاک نمناک، روی آجر و سمنت لبه حوض، نشسته و ايستاده در هوای خنک پاييز و گاه ساعت ها زير باران تند صبر کرديد و گوش به گويندگان داديد. چه شنيديد؟ آزادی و آزادی و آزادی.»

 

در آستانه سقوط رژيم سلطنتی ايران، در مهر ماه ١٣٥٧ مبتکر بنيان گذاری سازمان «اتحاد دمکراتيک مردم ايران» می شود. در کتاب «از هر دری»، جلد دو، در اين باب چنين می نويسد: «... وقتم همه به ديد و بازديد و بحث می گذرد... بيشتر تاکيدم در بحث، همه بر اتحاد نيروهاست برای رسيدن به آزادی و حکومت مردمی و استقلال کشور.»

 

با مسئوليت به آذين در طول سال های نخست پس از انقلاب، هفته نامه های «سوگند» و «اتحاد مردم» منتشر می شود. او همچنين به عنوان سردبير فصل نامه «شورای نويسندگان و هنرمندان ايران» و نيز دبير «جمعيت ايرانی هواداران صلح» نقش تعيين کننده ای در ترويج انديشه های پيشرو و مترقی ايفا می کند.

 

به آذين در ١٧ بهمن ١٣٦١ در جريان يورش اول به حزب توده ايران دستگير می شود و تحت شکنجه قرار می گيرد و تا سال ١٣٦٩ در اسارت باقی می ماند. او بارها نيز در زمان رژيم کودتا، زندان را تجربه کرده است.

 

جسم و جان او فرسوده است، اما دمی از پای نمی نشيند و پس از رهايی از زندان نيز، ١٦ اثر از خود برجای می گذارد. اين جان شيفته با کار و زندگی پربار خود پس از رهايی از زندان، گويا خطاب به سرکوبگران آزادی، اين شعر شاملو را فرياد می زند:

ياس سفيد و سوسن وحشی،

گردن به داس ضلالت،

تصديق می کنند که گل نيستند.

حق با تو نيست اسقف ری شهری

زمين می گردد!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم دی 1385ساعت 18:56 توسط مزدک |

 

"سياوش كسرايي" در پنجم اسفند سال 1305 در اصفهان زاده شد و بسيار زود همراه خانواده به پايتخت آمد، پس از پايان تحصيلات متوسطه، در دانشكده حقوق و علوم سياسي دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و همزمان با سرودن شعرهايي كه وجه اجتماعي آنها بر ديگر وجه‏هاي شعر او غالب بود به فعاليت هاي سياسي در حزب توده پرداخت، اما سرانجام به دليل مشكلات و مسائل سياسي تن به مهاجرتي ناخواسته داد و دوازده سال پايان عمرش را در غربت و تنهايي گذراند، اين سال‏ها براي او بسيار دشوار و طاقت‏فرسا بود، به طوري كه او در خاطراتش مدام نام ايران را تكرار مي‏كند و اينكه چقدر دلش مي‏خواهد كه بتواند به ايران باز گردد و در سرزمين مادري خويش باقي زندگي را سپري كند .
"كسرايي" ابتدا به كابل و سپس به مسكو و پس از آن به اتريش رفت و در وين پايتخت اتريش در 19 بهمن ماه سال 1374 به دليل بيماري قلبي زندگي را بدرود گفت و در گورستان مركزي وين بخش هنرمندان به خاك سپرده شد .
شعرهاي "سياوش كسرايي" نياز به معرفي ندارد، او يكي از شاگردان راستين "نيما يوشيج" بود . سروده‏هاي بسياري را به جامعه ادبي ايران تقديم كرد، اما از اين ميان، او با سرودن منظومه حماسي "آرش كمانگير" كه يكي از حماسي‏ترين شعرهاي معاصر به شمار مي‏رود، نام خود را در ميان تمام خاطرات و خاطره‏هاي مردم ايران به ثبت رساند . با اينكه او شعرهاي بي شماري سروده‏است، اما شايد تنها سروده‏اي كه نام او را به تنهايي در اذهان عمومي زنده نگه دارد، منظور حماسه "آرش كمانگير" باشد .
"سياوش كسرايي" خود در خاطراتش انگيزه سرودن منظومه "آرش كمانگير" را حفظ غرور ملي مي‏داند و پاسخي نمادين به "افراسياب" كه در دوران پادشاهي "منوچهر" در پي اين است كه غرور ملي ايرانيان را خدشه دار كند تا ايرانيان ديگر در پي اين نباشد كه دم از ايراني و غيرت ايراني بزند ، ايران را چندين سال مورد محاصره قرار مي‏دهد تا با تقاضاي صلح ، غرور ملي ايرانيان را كه از آغاز مردمي غيور و غيرتمند بودند، خدشه دار كند . اما از اين ميان با پيشنهادي كه مي‏شود يك تير انداز به نام "آرش" ،تيري در كمان مي‏گذارد و از بالاي كوه البرز آن را به آن سوي مرز پيشين ايران و توران مي‏اندازد و مرز ايران را گسترش مي‏دهد . با پرتاب اين تير و تعيين مرز جنگ تمام مي‏شود و "آرش كمانگير" كه جانش را در اين تير نهاده بود خاكستر مي‏شود و با گذشتن از جان، ايران را از زير سلطه و نابودي نجات مي‏دهد . من نيز با سرودن اين منظومه خواستم تا نام ايران را براي هميشه زنده و جاويدان نگه دارم .
"كسرايي" اساسا شاعري اجتماعي است. اما در شعرهاي او تغزل و تصوير فراواني به چشم مي‏خورد، " آوا "، نخستين مجموعه شعر "كسرايي" بيشتر حاوي شعرهاي وصفي بود. پس از "آوا"، "كسرايي" منظومه "آرش كمانگير" را سرود . اين منظومه با وصفي تغزلي آغاز مي شود، اما كم‏كم اوج مي‏گيرد و به بيان حماسي گرايشي پيدا مي‏كند . در اين منظومه، افسانه‏اي باستاني زنده مي‏شود و "آرش كمانگير"، پهلوان ديروز در صحنه زندگي امروز نمايان مي‏شود." كسرايي" براي نشان دادن دوره‏اي از زندگي اجتماعي ما از افسانه‏هاي باستان سود جسته است . مي‏توان او را از اين نظر راه گشاي منظومه‏هاي حماسي اجتماعي شعر نو پارسي دانست . تعبيرات و تصويرهاي بسيار زيبا و ابداع او در توصيف‏ها و تغزلات از ويژگي هاي شاعر او به شمار مي‏رود كه او را از هم‏نسلانش متمايز مي‏كند . در شعرهاي "سياوش كسرايي"، اميد به زندگي و دل بستن به آرمان‏هاي انساني و بشري به چشم مي‏خورد . البته اين دستاورد كمي براي شاعري مثل "سياوش كسرايي" نيست .

 

 

 

آرش كمانگير

 

 

برف مي بارد ‎‎؛

برف مي بارد به روي خار و خارا سنگ ؛

آنك ، آنك ، كلبه اي روشن ؛

در كنار شعله ي آتش ؛

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز ؛

‹‹گفته بودم زندگي زيباست ؛

‹‹ گفته و ناگفته ، اي بس نكته ها كاين جاست .

‹‹ آسمان باز ؛

‹‹ آفتاب زر ؛

‹‹ باغ هاي گل ؛

‹‹ دشت هاي بي در و پيكر ؛

‹‹ آمدن ، رفتن ، دويدن ؛

‹‹ در غم انسان نشستن ؛

‹‹ پا به پاي شادماني هاي مردم ، پاي كوبيدن ؛

‹‹ كاركردن ، كار كردن ؛

‹‹ آرميدن .

‹‹ آري ، آري، زندگي زيباست ؛

‹‹ زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست ؛

‹‹ گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست ؛

‹‹ ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست .

‹‹ زندگاني شعله مي خواهد .›› صدا در داد عمو نوروز :

‹‹ شعله ها را هيمه بايد روشني افروز ؛

‹‹ كودكانم ، داستان ما ز آرش بود .

‹‹ او به جان خدمتگزار باغ آتش بود .

               *****

روزگاري بود ؛

روزگار تلخ و تاري بود ؛

بخت ما چون روي بدخواهان ما تيره ؛

دشمنان بر جان ما چيره .

ترس بود و بال هاي مرگ ؛

كس نمي جنبد ، چون بر شاخه ، برگ از برگ ؛

سنگر آزادگان خاموش ؛

خيمه گاه دشمنان پر جوش ؛

انجمن ها كرد دشمن ؛

رايزن ها گرد هم آورد دشمن ؛

تا به تدبيري كه در ناپاك دل دارند ؛

هم به دست ما شكست ما بر انديشند .

نازك انديشانشان ، بي شرم ؛

-         كه مباداشان دگر ، روز بهي در چشم ؛

يافتند آخر فسوفي را كه مي جستند .

چشم ها با وحشتي در چشم خانه هر طرف را جستجو مي كرد .

وين خبر را هر دهاني زير گوشي بازگو مي كرد :

آخرين فرمان ؛

آخرين تحقير .

مرز را پرواز تيري مي دهد سامان ؛

گر به نزديكي فرود آيد ؛

خانه ها مان تنگ ؛

آرزومان كور

ور بپرد دور ؛

تا كجا ؟ تاچند ؟

آه ! كو بازوي پولادين و كو سر پنجه ي ايمان ؟

هر دهاني اين خبر را بازگو مي كرد؛

چشم ها ، بي گفتگويي ، هر طرف را جستجو مي كرد .

لشكر ايرانيان در اضطرابي سخت درد آور ؛

دو دو و سه سه به پچ پچ گرد يكديگر ؛

كودكان بر بام ؛

دختران بنشسته بر روزن ؛

مادران غمگين كنار در ؛

كم كمكدر اوج آمد پچ پچ خفته ؛

خلق چون بحري بر آشفته ؛

به جوش آمد ؛

خروشان شد ؛

به موج افتاد ؛

برش بگرفت و مردي چون صدف ؛

از سينه بيرون داد .

// منم آرش ! //

چنين آغاز كرد آن مرد با دشمن ؛

‹‹ منم آرش سپاهي مرد آزاده ؛

‹‹ به تنها تير تركش آزمون تلختان را اينك آماده ؛

‹‹ كمانداري كمانگيرم ؛

‹‹ شهاب تيز رو تيرم ؛

‹‹ مرا تير است آتش پر ؛

‹‹مرا باد است فرمانبر ؛

‹‹ وليكن چاره ي امروز ، زور و پهلواني نيست .

‹‹ رهايي با تن پولاد و نيروي جواني  نيست .

پس آنگه سر به سوي آسمان بر كرد ؛

به آهنگي دگر ، گفتار ديگر كرد :

‹‹ درود اي واپسين صبح ، اي سحر بدرود !

‹‹ كه با آرش ترا اين آخرين ديدار خواهد بود .

‹‹ به صبح راستين سوگند !

‹‹ به پنهان آفتاب مهر بار پاك بين سوگند !

‹‹كه آرش جان خود در تيرد خواهد كرد ؛

‹‹ پس آنگه بي درنگي خواهدش افكند ؛

درنگ آورد و يك دم شد به لب خاموش ؛‌

نفس در سينه ها بي تاب مي زد جوش ؛

زمين خاموش بود و آسمان خاموش ؛

تو گويي اين جهان را بود با گفتار آرش گوش.

به يال كوه ها لغزيد كم كم پنجه ي خورشيد ؛

هزاران نيزه ي زرين به چشم آسمان پاشيد ؛

نظر افكند آرش سوي شهر آرام ؛

كودكان بر بام؛

دختران بنشسته بر رو زن ؛‌

مادران غمگين كنار در ؛

مردها در راه ؛

دشمنانش در سكوتي ريشخند آميز ؛

راه واكردند .

كودكان از بام ها او را صدا كردند .

مادران او را دعا كردند ؛‌

پير مردان چشم گرداندند .

آرش اما هم چنان خاموش ؛

از شكاف دامن البرز بالا رفت ؛

وز پي او ؛

پرده ها ياشك پي در پي فرود آمد .

                ****
شامگاهان ؛

راه جوياني كه مي جستند ، آرش را به قله ها ، پي گير ؛

باز گرديدند ؛

بي نشان از پيكر آرش ؛

باكمان و تركشي بي تير ؛

آري ، آري ، جان خود در تير كرد آرش ؛

كار صدها صد هزاران تيغه ي شمشير كرد آرش ؛‌

تير آرش را سواراني كه مي راندند برجيحون؛

به ديگر نيمروزي از پي آن روز ؛

نشسته بر تناور ساق گردو يي فرو ديدند ؛

آنجا را از آن پس ؛

مرز ايرانشهر و توران باز ناميدند؛

              ****

آفتاب و ماه را در گشت ؛

سال ها بگذشت .

در تمام پهنه ي البرز ؛

وين سراسر قله ي مغموم و خاموشي كه مي بينيد ؛
وندرون دره هاي برف آلودي كه مي دانيد ؛
رهگذرهايي كه شب در راه مي مانند ؛

نام آرش را پياپي در دل كهسار مي خوانند ؛‌

و نياز خويش مي خواهند .

با دهان سنگ هاي كوه ، آرش مي دهد پاسخ ؛
مي كندشان از فراز و از  نشيب جاده ها ، آگاه ؛

مي دهد اميد ؛

 مي نمايد راه .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 10:43 توسط مزدک |