تبليغاتX
با پچپچه های پاییز

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 8:38 توسط مزدک |

در بارگاه منزلت افلاک
ای برترین ستارۀ دل روشن
وقتی که ابرهای سیه بگشود
بر آفتاب خویشتنت دامن
وقتی که چیره گشت
بر جلوۀ شراره ات اهریمن
اینسان خروش کردی
در کارزار دشمن . . . ای زن !

تاریخ را مگر به شهادت گرقته ای
وقتی که در دلالت هر دادخواهی ات
طغیان سال ها
فریاد قرن ها
بیداد عصرها . . .
از باور حدیث تو می گویند .


ای زن
اینک همۀ جهانیان می دانند
اینک همۀ جهانیان می دانند
از دستهای توست که در کارخانه ها
هم پای مرد
چرخ عظیم صنعت می چرخد
از دستهای توست که در کشتزار ها
هم پای مرد
دامان سرزمینها پُربار میشود .

***

وقتی که در اتاقک تاریک روستا
خود ماهرانه قالی " کرمان " را می بافی ،
یا در "عراق" ، در نخلستان ها
در گرمسیر دهکده ها کار می کنی ،
وقتی ، از سوی چایکاری " کلکته "
تا آفتاب شعله ور دره های " نیل "
محصول خویش را ، برداشت می کنی ،
و در فلات آهکی " صحرا " ، در ماسه زار ها
بزها و گوسپندان را، در جستجوی آب و علفزار
می آوری به این سو و آن سو ،
وقتی ، از سبزنای جنگل " گینه " ،
تا کشتزار چایی " سیلان "
تندیس خاک را . . . آذین برگ و حاصل می بخشی ،
در پیشگاه حق و عدالت
نفس برابری را ،
مشهود و آشکار و سزاوار
می آوری به صحنۀ آیین روزگار . . .


ای زن
در کارگاه " ازمیر "
یا آنکه در صنایع فولاد " انگلیس "
در سردسیر بندر " استکهلم "
تا سرزمین " چین " بر شالی زار

 

وقتی به زیر ظلم مضاعف
از دسترنج کمتر و کمتر . . . پاداش نابرابر . . . استثمار
فریاد می کنی ، همدوش مرد در صف پیکار . . . ،
وقتی ، در غمفزا کرانۀ " بیت المقدس "
همدوش مرد ، با خصم می ستیزی ،
لرزان بنای استثمار ، لرزان بنای سرمایه ،
از تندر خروش تو می لرزد . . .

ای زن
وقتی کنار " ولگا "
در موج خیز خرمن گندم زار
یا آنکه در صنایع " تاشکند "
در شور و شوق کار
با یاری شفیق رفیقان
دیر آشنای خوب رهایی را . . . احساس می کنی ،
وقتی کنار ساحل آرامش" دانوب "
در آبرفت خاکی ، حاصلخیز
هر گوشه بذر ذرت ، می پاشی ،
وفتی ، در انحنای درۀ " بلغار "
شاداب شاخه شاخه گلهای سرخ را
بر کوهسار گلها ، پرتاب می کنی ،
و در نسیم سرد سحرگاهان
مستانه عطر عاطفه می گیری ،
وقتی که در مزارع " کوبا "
بازار نیشکر را پُربار می کنی ،
وقتی که در فضای رهایی دستها
از کشتزارگندم اطراف " هیرمند "
تا در برنجزار " ویتنام "
آزاد از اسارت . . . پرواز می کنی . . .
اندیشه را ، امید ره آورد می دهی . . .
ای زن
ای از تبار " ژاندارک "
ای از نژاد " لیلا خالد "
ای بوده چون " جمیله بو پاشا "
ای عرصه دار راه " ترشکوا "
باید که در مبارزه با ظلم
همپای مرد
ویران ساز نظم کهن باشی !
باید که در تعالی دانش
همپای مرد
جولان سپار جهل شکن باشی !
ای ناجی حیات بشر ، مادر
باید ز پروریدن فرزندگان عصر
هر جا تو افتخار وطن باشی !
باید که در گشایش دروازه های صبح

یادآور ستاره شدن باشی
یادآور ستاره شدن باشی

 


13 / 12 / 1358
سپیده سامانی

در آستانۀ 8 مارس
1358
تهران

نقل از :
" نامۀ مردم "
ارگان حزب توده ایران
شنبه 18 اسفند 1358

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 14:12 توسط مزدک |

اگر ای مردک نامرد ! ، به شلاقِ سکوت

بشکنی بر لب من ، قصۀ گویای امید ،

اگر ای شاهِ همه روسیِِهان ، پاره کنی ،

دفتر شعر مرا تا ندَمَد صبح سپید

 

 

باز بر سینۀ دیوار نویسند به راه

مرگ بر شاه ، براین عامل رسوای سیاه

 

 

اگر ای شاه !  بیاویزیِم از چوبۀ دار

یا بتازی به سرم ، همچو ددِ آدمخوار

یا کنی طعمۀ سرنیزه ، تنم را صد بار

یا که چون شمع بسوزانیِم اندر شبِ تار

 

 

باز خاکسترِ من طعنه زند بر رهِ باد

که " بر این شاهِ فرومایۀ دون ، نفرت باد !"

 

 

اگر ای شاه !  من و  همسرِ زیبای مرا

در سحر هِدیه کنی ، چند گُلِ سُربِ مذاب

با سُمِ اسب ، بکوبـی به سـر و سینـۀ ما

یا شوی مست ز خون من و او ، جای شراب

 

صبحِ فردا ، پسرم ، باز بخواند به سرود

که : " به هشیاریِ حزبِ پدرم  باد درود ! "

 

زندان تیپ زرهی – 1332

سرگرد وکیلی

***

* این شعر که توسط  سرگرد وکیلی از اعضای سازمان نظامی حزب تودۀ ایران سروده شده است ، پس از تیرباران وی ، بر روی ديوار سياه چال که مخفیانه نوشته شده بود، به دست آمد .

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 10:19 توسط مزدک |