
رحمان هاتفي، روزنامه نگار برجسته، سر دبير روزنامه ي كيهان در دوران انقلاب، بنيان گذار سازمان حزبي "نويد" و عضو هيأت سياسي حزب توده ايران، در يورش دوم به حزب توده ايران دستگير شد و سر از زندان "توحيد" كميته مشترك ضد خرابكاري ساواك شاهنشاهي در آورد. در فاصله 7 ارديبهشت 62 تا 19 تير ماه همين سال زير سخت ترين شكنجه ها قرار گرفت و به شهادت رسيد. شهادت او نه فقط براي حزب توده ايران يك ضايعه جبران ناپذير بود، بلكه براي جامعه ي مطبوعاتي ايران نيز ضربه اي بزرگ و جبران ناپذير بود.
شعر زیر یکی از اشعار زیبای اوست. با هم می خوانیم یاد و خاطره اش را گرامی می داریم.
دنیا دوباره باید فتح شود
دنیا دوباره باید فتح شود
گل های اطلسی،
موسیقی زرد قناری،
درخت سترگ شب
با سرسام میوه های نارنجی
اشباح عامی و عاشق اجداد ما
در جاری لحظه های تبخیر شده
تصاویر با کره غرق شده
در شط آیینه ها
دوباره باید فتح شود
ـ مناجات غزل های حافظ،
تبسم فیروزه ای گنبد مسجد
شیخ لطف الله
بر کاکل ستارگان ـ
دنیا دوباره باید فتح شود
به بهانه تو
با طلسم نام تو
که خود عصاره دنیاست.
و معنی گل های اطلسی،
و قناری های مجنون
که ار انتهای غزل ها
و کاشی ها و آیینه ها
چهچه می زنند.
من ترا در جادویی از خمیر استخوان و خون پدرانم
کشف کردم
در خالصانه ترین رویاها و نمازها
و در مصب
تولد و شهادت
و سوگ و خاک
تو قطره ای از روحت را
در پلک من چکاندی
ـ چه روشنایی مهیب ذوب کننده ای ـ
دنیا دوباره باید فتح شود.
در پشت پنجره تو
جهان قد می کشد،
من صدای رشد جهان را
در دردناک ترین کسوف وجدان بشری
از دهان پاک تو شنیدم
در سوگ گل های سرخ
و قتل عام عاشق ترین پرنده های
سرزمین مغلوبم
در قاب پنجره تو
انسان از میان مشعل خدایان شراره می زد،
در میان اختران گام بر می داشت
و پیغام ماه را
به آفتاب می برد
در چارچوب پنجره تو
من خلقی شگرف را به شهادت نشستم
من خون بی مرگ تو را
در خاطره های متلاشی شده
در نهرهای باستانی این فلات محزون
ملاقات کردم
ـ در شجره نامه یک تاریخ شقه شده
که جان حاصلخیزش در گرد باد
اعصار می چرخید
و در رعد و برق
با هزاران شاخه ارغوانی می شکفت ـ
در نجوای ذهن تو
اشباح مردگانی که به تمامی از این جهان نرفته اند،
در میان غبار و ویرانه
ترانه می خوانند
این ترانه ها که طعم مرگ و عسل می داد
تپش درفش کاوه را
در عضلات قلعه الموت می ریخت
و انالحق منصور را
از حنجره باروت
در سنگر ستارخان
اذان می گفت
و از قعر این ابدیت حماسه شده
به روی سحرگاه تیرباران روزبه
روزنه می گشود
و در تندیس آینده منتشر می شد.
دنیا دوباره باید فتح شود
تا خون سیاوش
که از زخم باستانی تو هنوز می چکد
در باغچه ها گل دهد
«و بر لب مردگانمان در زیر خاک
لبخند بروید»
و «زیبایی» و «حقیقت»
دست در زلف هم
به تبرک آن حجله گام بگذارند
که پیوند می دهد
درفش منتظر «کاوه» را
به رویای تیرباران شده «روزبه»
در بارگاه منزلت افلاک
ای برترین ستارۀ دل روشن
وقتی که ابرهای سیه بگشود
بر آفتاب خویشتنت دامن
وقتی که چیره گشت
بر جلوۀ شراره ات اهریمن
اینسان خروش کردی
در کارزار دشمن . . . ای زن !
تاریخ را مگر به شهادت گرقته ای
وقتی که در دلالت هر دادخواهی ات
طغیان سال ها
فریاد قرن ها
بیداد عصرها . . .
از باور حدیث تو می گویند .
ای زن
اینک همۀ جهانیان می دانند
اینک همۀ جهانیان می دانند
از دستهای توست که در کارخانه ها
هم پای مرد
چرخ عظیم صنعت می چرخد
از دستهای توست که در کشتزار ها
هم پای مرد
دامان سرزمینها پُربار میشود .
***
وقتی که در اتاقک تاریک روستا
خود ماهرانه قالی " کرمان " را می بافی ،
یا در "عراق" ، در نخلستان ها
در گرمسیر دهکده ها کار می کنی ،
وقتی ، از سوی چایکاری " کلکته "
تا آفتاب شعله ور دره های " نیل "
محصول خویش را ، برداشت می کنی ،
و در فلات آهکی " صحرا " ، در ماسه زار ها
بزها و گوسپندان را، در جستجوی آب و علفزار
می آوری به این سو و آن سو ،
وقتی ، از سبزنای جنگل " گینه " ،
تا کشتزار چایی " سیلان "
تندیس خاک را . . . آذین برگ و حاصل می بخشی ،
در پیشگاه حق و عدالت
نفس برابری را ،
مشهود و آشکار و سزاوار
می آوری به صحنۀ آیین روزگار . . .
ای زن
در کارگاه " ازمیر "
یا آنکه در صنایع فولاد " انگلیس "
در سردسیر بندر " استکهلم "
تا سرزمین " چین " بر شالی زار
وقتی به زیر ظلم مضاعف
از دسترنج کمتر و کمتر . . . پاداش نابرابر . . . استثمار
فریاد می کنی ، همدوش مرد در صف پیکار . . . ،
وقتی ، در غمفزا کرانۀ " بیت المقدس "
همدوش مرد ، با خصم می ستیزی ،
لرزان بنای استثمار ، لرزان بنای سرمایه ،
از تندر خروش تو می لرزد . . .
ای زن
وقتی کنار " ولگا "
در موج خیز خرمن گندم زار
یا آنکه در صنایع " تاشکند "
در شور و شوق کار
با یاری شفیق رفیقان
دیر آشنای خوب رهایی را . . . احساس می کنی ،
وقتی کنار ساحل آرامش" دانوب "
در آبرفت خاکی ، حاصلخیز
هر گوشه بذر ذرت ، می پاشی ،
وفتی ، در انحنای درۀ " بلغار "
شاداب شاخه شاخه گلهای سرخ را
بر کوهسار گلها ، پرتاب می کنی ،
و در نسیم سرد سحرگاهان
مستانه عطر عاطفه می گیری ،
وقتی که در مزارع " کوبا "
بازار نیشکر را پُربار می کنی ،
وقتی که در فضای رهایی دستها
از کشتزارگندم اطراف " هیرمند "
تا در برنجزار " ویتنام "
آزاد از اسارت . . . پرواز می کنی . . .
اندیشه را ، امید ره آورد می دهی . . .
ای زن
ای از تبار " ژاندارک "
ای از نژاد " لیلا خالد "
ای بوده چون " جمیله بو پاشا "
ای عرصه دار راه " ترشکوا "
باید که در مبارزه با ظلم
همپای مرد
ویران ساز نظم کهن باشی !
باید که در تعالی دانش
همپای مرد
جولان سپار جهل شکن باشی !
ای ناجی حیات بشر ، مادر
باید ز پروریدن فرزندگان عصر
هر جا تو افتخار وطن باشی !
باید که در گشایش دروازه های صبح
یادآور ستاره شدن باشی
یادآور ستاره شدن باشی
13 / 12 / 1358
سپیده سامانی
در آستانۀ 8 مارس
1358
تهران
نقل از :
" نامۀ مردم "
ارگان حزب توده ایران
شنبه 18 اسفند 1358
و مرد میتوانند با کمک گرفتن از دانش ستاره شناسی دارای فرزند شگفتانگیزی شوند.|
|
به اکلند بازگشتند. «جک» از اینکه دوباره می توانست نزدیک «الیزا» و «مامی جنی» باشد خوشحال بود. او در راه خانه به مدرسه، جنگیدن همانند پهلوان پنبهها را میآموخت. هر چند «جک»قوی جثه نبود ولی در حیلهگری و جنجال به پا کردن استعداد قابل توجهی داشت.
«جک» در سن 14 سالگی از مدرسه دستور زبان انگلیسی فارغ التحصیل شد، اما به دلیل ناتوانی مالی نتوانست ادامه تحصیل دهد و به ناچار در کارخانه قوطیسازی مشغول به کار شد. خوشبختانه کار در دوران کودکی بدنش را نیرومند و مردانه کردهبود. کودکی «جک» در تنهایی گذشتهبود و کتابخانه محلشان اولین و تنها آشنایی او با فرهنگ بشمارمیرفت. کتابها، جهانی فراتر از اکلند را پیش روی او میگشودند.
در این زمان، «جک» در بخش ترشیجات یک فروشگاه مواد غذایی کار میکرد و هر چه بیشتر سرکه جا میانداخت، احساس بیقراری و فرار در او قویتر میشد و اغلب این احساس نفرت خود را با بدمستی کردن آرام میکرد.اوبه مست کردن در کافههای محله عادت کردهبود و در همین مکانها بود که با مردان دریا (ملوانان، شکارچیان خوک آبی و نهنگ و زوبینسازان) آشنا شد. فرصتی فراهم شدهبود تا به صید غیرقانونی صدف بپردازد و با کمال میل آن را پذیرفت. وقتی که فصل صید گذشت و او لذت کافی از این حرفه را در مدت سه ماه بدست آورد، به سن فرانسیسکو بازگشت.
«جک»، پس از تمام شدن مدت زمان ممنوعیت شکار، به دریا بازگشت و ماه ها از این فرصت پیش آمده برای تجربه کردن دریا و احساس آزادی استفاده کرد.
وقتی «جک» به کالیفرنیا بازگشت، یک سالی از سفرش به گوشه و کنار ایالات متحده میگذشت. حالا میخواست از عادتهای اوباش گونه دست برداشته و با تلاشی که در کسب و کار نشان میداد، مادرش را خوشحال کند. او میخواست با عهدهدارشدن وظیفه نان آوری خانواده مایه افتخار مادر باشد.
«جک» در سن 19 سالگی بر آن شد تا به دبیرستان باز گردد. او حالا هم کار میکرد و هم درس میخواند. کم کم، با توجه به آشناییاش با حزبهای سیاسی این کشور و بویژه حزب سوسیال، به نظریههای سیاسی علاقمند شد.
• «لندن»، سوسیالیسم را در سفرهایش به دیگر ایالتهای آمریکا شناخته و به آن علاقمند شدهبود. سوسیالیسم سالها فکر و هدف او را تشکیل میداد. از «جک لندن» به عنوان «پسر سوسیالیست اکلند» نیز یاد میشود. وی
چندین بار، در بزرگسالی، تلاش کرد که در انتخابات شهرداری پیروز شود اما موفق نشد.
«جک» میخواست وارد جریانهای انقلابی شود اما ابتدا میبایست دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه میشد. عضویتش در حزب کارگر سوسیالیست منجر به اخراجش از مدرسه شد. پس تصمیم گرفت که با تکیه بر علاقه شخصی خود به مطالعه پرداخته و وارد دانشگاه کالیفرنیا در برکلی شود.
در دانشگاه پذیرفتهشد اما هنوز چهار ماه هم از ورودش نگذشتهبود که شرایط خفقان حاکم در دانشگاه وی را دلسرد کرده و مجبور به انصراف از ادامه تحصیل کرد. اوشروع به نوشتن و مطالعه کرد. در این زمان در یک لباسشویی کار میکرد تا هزینه زندگیش نیز تامین شود.
«جک» وقتی که تب یافتن طلای کلوندایک در آمریکا همهگیر شد، توانست به همراه شوهر «الیزا» و سرمایهای که او داشت به شمال سفر کند (1897-1898). شاید بتوان گفت آنچه که او در شمال دید و تجربه کرد مهمترین نکتههای قابل توجه در آثار موفقش را تشکیل میدهند.
سرانجام با بازگشت به اکلند، زمان موفقیت بزرگ «جک» نیز فرارسید؛ او کتاب «ادیسه شمال»_ داستان کوتاهی درباره یافتن طلا_را در سال 1900 منتشر کرد. اولین اثر وی بهخاطر نیرومندی و توصیف بسیار جالبش مورد توجه بسیار زیادی قرار گرفت. «جک» در همان سال با دختری به نام «بسی (بکی) مادرن» که آموزگار ریاضی، بسیار رکگو و جوانی ایرلندی تبار، که دهه سوم جوانیاش را تجربه میکرد، آشنا شد و این آشنایی در مدت کوتاهی به ازدواج انجامید.
در همین مدت، پیشنهادهایی برای نویسندگی ازطرف ناشران مختلف دریافت کرد که پول بسیار زیادی را وعده می داد و می توانست او را از فقر خارج کرده و وارد دنیای سرمایهداری کند.
«بسی» (بکی) دختری بدنیا آورد. «جک» دخترش را بسیار دوست داشت اما نسبت به مادر فرزند خود احساس سردی میکرد. او پس ازازدواج بیشتر وقت خود را در میان دوستانی همچون «آنا استرانسکی» و «جورج استرلینگ» سپری میکرد. دوستانش لقب «گرگ» را برایش انتخاب کردهبودند.
خانواده «لندن» در سال 1901 به حومه اکلند مهاجرت کرد. «آنا» در این مدت برای دیدن و کمک کردن به «جک» در نوشتن داستانهایش به خانه آنها رفت و آمد میکرد و این کار او مخالفت و احساس حسادت «بسی» را بر میانگیخت. پس از مدتی «آنا» به نیویورک منتقل و ارتباطش با «جک» قطع شد.
«جک» در سن 25 سالگی احساس میکرد که دیگر نمیتواند قدرت گذشته خود در نوشتن را داشتهباشد و شاید سفر کوتاهی به انگلستان میتوانست مقداری از توانایی گذشتهاش را بازگرداند.
دومین دختر آنها در سال 1902 میلادی به دنیا آمد؛ یعنی همان سالی که «جک» نوشتن «آوای وحش»The Call of The Wild)) را آغاز کرد. این داستان نیز بسیار پر خواننده از کار در آمد و قدرت تصویرسازی مبهوتکننده خالق خود را
نشان میداد. پس از انتشار این داستان، سفرهای پی درپی «جک» و دیدار با افراد مختلف بخشی از زندگی او را تشکیل میداد. «جک» نتوانست به تعهد اخلاقی همسرداری وفادار بماند و این امر باعث شد «بسی» در سال 1903 از دادگاه درخواست طلاق کند. «جک» نیز پس از جدا شدن از «بسی» با زنی به نام «چارمیان کیتریج» ازدواج کرد تا شاید محبتی را که در بودن با «بسی» احساس نمیکرد در کنار همسر جدیدش پیدا کند. «چارمیان» از صبر و بردباری بیشتری در مقایسه با «بسی» برخوردار بود و اعتیاد به الکل و نوسانهای رفتاری و اخلاقی «جک لندن» را، بویژه هنگامی که مشغول نوشتن داستان جدیدی بود، با تحمل بیشتری درک میکرد.
تنها فرزندش از «چارمیان»، که «جویی» نام داشت، فقط 38 ساعت زندگی کرد.
در سال 1907 بههمراه «چارمیان» راهی سفرهای دریایی در اقیانوسهای کره خاکی شد و به دریاهای جنوبی اسنارک (Snark) رفت. وی ایده نوشتن کتاب «سفر به اسنارک» را از همین مسافرت گرفت.«جک» عاشق سفرهای دریایی بود و حتی با کشتی به برخی کشورهای آسیایی مانند ژاپن و کره سفر کردهبود.
ازدواج با «چارمیان» او را تشویق به خریدن مزرعهای به نام «هیل رنچ» در کالیفرنیا و توسعه چند مرحلهای آن کرد تا به دامداری بپردازد؛ 1400 هکتار زمین درختکاری، مزرعهها، چشمه، درهها، تپهها، و حیات وحش بخشی از زیبایی مزرعههای بزرگی بود که «لندن» بین سالهای 1905 تا 1913 خرید.
"The grapes on a score of rolling hills are red with autumn flame. Across Sonoma Mountain wisps of sea fog are stealing. The afternoon sun smolders in the drowsy sky. I have everything to make me glad I am alive. I am filled with dreams and mysteries. I am all sun and air and sparkle. I am vitalized, organic."
- Jack London
*املاک وی در حال حاضر جزو دارایی موزه طبیعی و تاریخی کالیفرنیا ثبت شدهاست.
«جک لندن» هرچند به موفقیت دست پیدا کرد اما هرگز از آنچه بدست میآورد احساس رضایت نداشت.
او سالهای آخر عمر خود را در مبارزه با بیماریهایی مانند ناراحتی کلیه ومعده و درصد بالای اوره که هر روز امید کمتری برایش باقی میگذاشتند، سپری کرد و سر انجام در تاریخ21 نوامبر 1916، درحالیکه عشق و دلسوزی «چارمیان» را در کنار خود داشت ، دیده از 40 سال دیدن جهان فرو بست.
هوش استثنایی، شخصیت مثبت اندیش و روح سبک «جک» در کنار تجربههای بسیاری که از زندگی پر فراز و نشیب دوران جوانی بدست آورد، باعث شد تا بسیاری از خوانندگانش با شخصیتهای داستانهایی که مینوشت
ارتباط نزدیکی برقرار کنند.
میدانی در اکلند بنام «جک لندن» نامگذاری شدهاست(تصویر روبهرو)
«جک لندن» اولین نویسنده موفق طبقه کارگر ایالات متحده آمریکاست.
توانایی وی در نوشتن بیش از یک هزار کلمه در روز باعث شد تا در مدت 18 سال نویسندگی آثار مشهور بسیاری را خلق کند. پرکاری «جک لندن» را میتوان در 51 کتاب و چند صد مقالهای که منتشر کرد، دید. او گران قیمتترین و پر خوانندهترین نویسنده آمریکا در زمان خود بود.
گفتنی است، آثار بسیار زیاد «جک لندن» را میتوان از نظر ادبی به رمان، داستان کوتاه، مقاله، نمایشنامه و آثار واقعگرایانه تقسیم کرد.
مشهورترین داستانهای کوتاه این نویسنده عبارتند از: The Call of The Wild, To Build a Fire و White Fang .
«جک لندن»:
«نمیتوانید منتظر وحی و الهام بمانید، بلکه باید آن را با تلاش بدست آورید.»
«جک لندن»:
« انداختن استخوان برای سگی را نمیتوان نیکوکاری نامید. نیکوکاری همانا تقسیم استخوان با سگی است که تو نیز به اندازه آن گرسنه باشی.»