با پچپچه های پاییز

گزیده هایی از شعر و ادبیات انقلابی

یادی از ملک الشعرا بهار

محمدتقی بهار ملقب به ملک الشعرا ازمردان شعر و ادب و سياست و تاريخ معاصر ايران است. پدرش، محمد کاظم صبوری، ملک الشعرای آستان قدس رضوی بود و در اعياد و مراسم مذهبی اشعاری را که به همان مناسبت سروده بود می خواند. پس از درگذشت او، محمد تقی، که قريحه ای سرشار در سرودن اشعار داشت، هنگام ورود مظفرالدين شاه قاجار به خراسان قصيده ای سرود و به اين طريق لقب پدر را به دست آورد.

ملک الشعرا بهار، که درمشهد متولد شده بود، زبان و ادب فارسی و عربی را نزد استاد معروف زمان خود، اديب نيشابوری آموخت و در جوانی وارد فعاليت های سياسی گرديد. در آن زمان اختلاف بين محمدعلی شاه و نمايندگان مجلس شورای ملی هر روز بالاتر می گرفت. بهار مقاله ها و ترانه های بسيار به نفع مشروطه خواهان در روزنامه خراسان مشهد انتشار داد و به تدريج مشهور شد. در سال های بعد که به عضويت کميته حزب دمکرات خراسان درآمد و روزنامه نوبهار را که ناشر افکار حزب بود منتشر کرد. وی در مقالات خود بيش از همه به دفاع از آزادی زنان و لزوم کشف حجاب پرداخت و به اين جهت مورد تکفير قرار گرفت و حکم قتل او داده شد.

با درگرفتن جنگ جهانی و اشغال ايران به وسيله قوای بيگانه، ملک الشعرا که به نمايندگی مجلس شورای ملی انتخاب شده بود همراه ديگر آزادی خواهان تهران را ترک کرد و به هواداری از ارتش آلمان در روزنامه نوبهار مقالات تند نوشت و مظالم روسيه را برشمرد. ديری نگذشت که روزنامه توقيف و خود او به بجنورد تبعيد شد. با پايان گرفتن جنگ، ملک الشعرا بار ديگر به نمايندگی مجلس شورای ملی برگزيده شد. اما با روی کار آمدن رضا شاه پهلوی و پس از گذراندن يک دوره چهارده ماهه در زندان، ناچار از فعاليت در صحنه سياسی کناره گرفت. پس از آن در حدود هفده سال به کار تحقيق و تدريس در دانشکده ادبيات تهران مشغول بود و آثار متعدد نظم و نثر به وجود آورد. وی، در سال ۱۳۲۴ ش/ ۱۹۴۵ م، مدت چهارماه در دولت احمد قوام ( قوام السلطنه) وزارت فرهنگ را به عهده داشت و در همان سال ها بر اثر ابتلا به بيماری سل بستری شد. آخرين فعاليت اجتماعی او رياست جمعيت هواداران صلح بود.

اشعار کلاسيک بهار بيشتر مضمونی سياسی و اجتماعی دارد و بازتابنده خشم و اندوه آزادگان از اوضاع نابسامان جامعه است. بهار در کار تحقيق ادبی و تاريخی نيز سرآمد بود. نوشته هايش، غير از آنچه در روزنامه و مجلات به چاپ رسيده، بيشتر آثاری تحقيقی در ادب فارسی است. سبک شناسی وی در سه جلد، دگرگونی و تکامل نثر فارسی را از آغاز تا طلوع مشروطيت مورد بررسی قرار می دهد. اين مجموعه که به منظور تدريس در دانشکده ادبيات فراهم آمد، هنوز از کتاب های درسی معتبر به شمار می رود. ترجمه چند اثر از زبان پهلوی به فارسی نيز از ديگر آثار علمی او است. بر اين همه، تصحيح کتاب های متعددی از آثار گذشتگان را بايد افزود. از جمله تاريخ سيستان و مجمل التواريخ که منابعی معتبر درباره تحولات سياسی ايران در اواخر دوره قاجار و اوان دوران پهلوی است.

ملک الشعرا بهار در تصنيف سازی نيز دست داشت. در دوران مشروطيت اشعاری با وزن های خاص برای آواز در دستگاه های موسيقی ايرانی سروده می شد. عارف قزوينی، مرد سياست، شعر، و موسيقی و خواننده آن عصر، به سرودن اين گونه تصنيف های سياسی و اجتماعی شهرتی خاص داشت. ملک الشعرا نيز تصنيف هايی از اين گونه بسيار ساخته است که از آن ميان " مرغ سحر" در دستگاه ماهور با صدای قمرالملوک وزيری، برجسته ترين خواننده زن ايران در نخستين دهه های قرن بيستم، شهرت و مقبوليتی فراوان يافت و به تدريج به نوعی سرود ملی و سياسی تبديل شده است:

مرغ سحر ناله سر کن داغ مرا تازه تر کن
زآه شرربار، اين قفس را برشکن و زيروزبر کن
بلبل پربسته زکنج قفس درآ نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه اين خاک توده را پرشرر کن
* * *
ظلم ظالم، جور صياد آشيانم داده بر باد
ای خدا، ای فلک، ای طبيعت شام تاريک ما را سحر کن
نوبهار است گل به بار است ابر چشمم ژاله بار است
اين قفس چون دلم تنگ و تار است
شعله فکن در قفس ای آه آتشين دست طبيعت گل عمر مرا مچين
جانب عاشق نگه ای تازه گل از اين بيشتر کن
مرغ بی دل، شرح هجران، مختصر مختصر، مختصر کن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 11:10  توسط مزدک  | 

محمود درویش شاعر مقاومت

محمود درویش، در ۱۳ مارس ۱۹۴۱، در دهكده‌ای از فلسطین به نام "بروه" متولد شد. این "بروه" همان است كه ناصر خسرو از آنجا گذر كرده و می‌نویسد: "به دیهی رسیدم كه آن را برده می‌گفتند. آنجا قبر عیش و شمعون علیهما‌السلام را زیارت كردم."
اسرائیلی‌ها این دهكده را به آتش كشیدند و محمود درویش شش ساله بود كه مجبور شد به همراه خانواده‌اش به لبنان پناهنده شود.
سرانجام پس از مقاومت‌های بسیار دهكده «بروه» از دست اسرائیلی‌ها خارج شد و هنگامی كه اهالی وارد دهكده شدند همه چیز از بین رفته بود.

محمود درویش در گفت‌وگویی می‌گوید: "به یاد دارم كه شش ساله بودم. در دهكده‌ای آرام و زیبا زندگی می‌كردیم. خوب به یاد دارم. در یكی از شب‌های تابستان كه معمولا عادت اهل ده این است كه روی پشت بام بخوابند. مادرم ناگهان مرا از خواب بیدار كرد و دیدم كه داریم با صدها تن از مردم دهكده در میان بیشه‌ها فرار می‌كنیم. گلوله‌های سربی از روی سر ما می‌گذشت..."
بعدها در مبارزات مردم فلسطین شركت كرد و این زمانی بود كه
۱۴ سال بیشتر نداشت. در شهر حیفا به زندان افتاد و از آن پس مرتب گرفتار پلیس بود. باید مرتب خود را به صورت هفتگی معرفی می‌كرد.
در سال
۱۹۷۰ برای ادامه تحصیل به مسكو سفر كرد و پس از مدتی به قاهره رفت.
نخستین مجموعه شعرش را در سال
۱۹۷۰ با عنوان «گنجشك‌های بی‌بال» منتشر كرد. با مجموعه دومش «برگ‌های زیتون» جای خود را در شعر فلسطین و جهان عرب باز كرد.
محمود درویش چند سال عضو كمیته اجرایی سازمان آزادی بخش فلسطین بود. درویش همچنین رئیس اتحادیه نویسندگان فلسطینی است و بنیان‌گذار یكی از مهمترین فصل‌نامه‌های ادبی و مدرن جهان عرب به نام «الكرمل» است. درویش همراه با «ژاك دریدا»، «پی‌یر بوردیو»، پارلمان بین‌المللی نویسندگان را تاسیس كردند.
محمدرضا شفیعی كدكنی درباره محمود درویش می‌نویسد: اگر یك تن را برای نمونه بخواهیم انتخاب كنیم كه شعرش با نام فلسطین همواره تداعی می‌شود، محمود درویش است.
او تاكنون بیست و دو مجموعه شعر منتشر كرده است: برگ‌های زیتون (
۱۹۶۴)؛ عاشقی از فلسطین (۱۹۶۶)؛ آخرشب (۱۹۶۷)؛ دلدار من از خواب خود برمی‌خیزد (۱۹۷۰)؛ گنجشك‌ها در الجلیل می‌میرند (۱۹۷۰)؛؛ دوستت می‌دارم، یا دوستت نمی‌دارم(۱۹۷۲)؛ اقدام شماره۷ (۱۹۷۴)؛ آنك تصویر او و اینك انتحار عاشق (۱۹۷۵)؛ جشن‌ها (۱۹۷۶)؛ ستایش سایه بلند (۱۹۸۳)؛ محاصره‌ای برای مدایح دریا (۱۹۸۴)؛ آن ترانه است، آن ترانه است (۱۹۸۶)؛ سرخ گلی كمتر (۱۹۸۶)؛ تراژدی نرگس، كمدی نقره (۱۹۸۹)؛ آنچه را می‌خواهم می‌بینم (۱۹۹۰)؛ یازده ستاره (۱۹۹۲)؛ چرا اسب را تنها گذاشتی؟ (۱۹۹۶)؛ سریر زن غریبه (۱۹۹۵)؛ دیوارنگاره (۲۰۰۰)؛ حالتی از شهربندان (۲۰۰۲)؛ بر كرده خود پوزش مخواه(۲۰۰)؛ چون شكوفه بادام یا دورتر (۲۰۰۵)
چند كتاب در نثر نیز از او منتشر شده است كه از درخشان‌ترین آنها یادداشت‌های روزانه اندوه عادی (
۱۹۷۶) و حافظه‌ای برای فراموشی (۱۹۸۷) است.

در زیر چهار شعر از محمود درویش آمده است:

● به قاتلی دیگر

اگر جنین را سی روز مهلت داده بودی،
احتمال‌های دیگری بود:
شاید اشغال به پایان می‌رسید
و آن شیرخواره زمان محاصره را به یاد نمی‌آورد،
آن‌گاه چون كودكی سالم بزرگ می‌شد و به جوانی می‌رسید
و با یكی از دخترانت در یك كلاس،
درس تاریخ باستان آسیا را می‌خواند
شاید هم به تور عشق یكدیگر می‌افتادند،
شاید صاحب دختری می‌شدند [كه یهودی زاده می‌شد]
پس ببین چه كرده‌ای؟
حالا دخترت بیوه شده
و نوه‌ات یتیم
ببین بر سر خانواده در به درت چه آورده‌ای
و چگونه با یك تیر، سه كبوتر زده‌ای.
***

● در محاصره

اگر باران نیستی، محبوب من!
درخت باش،
سرشار از باروری.... درخت باش!
و اگر درخت نیستی، محبوب من!
سنگ باش،
سرشار از رطوبت.... سنگ باش!
و اگر سنگ نیستی، محبوب من!
ماه باش،
در رؤیای عروست.... ماه باش!
[چنین می‌گفت زنی در تشییع جنازه فرزندش.]
***

● صلح آه دو عاشق است كه تن می‌شویند

با نور ماه
صلح پوزش طرف نیرومند است از آن‌كه
ضعیف‌تر است در سلاح و نیرومندتر است در افق.
صلح اعتراف آشكار به حقیقت است:
با خیل كشتگان چه كردید؟
شاعر در شعرهای دیگر، از دوستی می‌گوید و عشق:
«یا او، یا من!»
جنگ چنین می‌شود آغاز.
اما با دیداری نامنتظر، به سر می‌رسد:
«من و او!»
و نیز از قدرت و معجزه عشق می‌گوید:
بیست سطر درباره عشق سرودم
و به خیالم رسید كه این دیوار محاصره
بیست متر عقب نشسته است.
***

● جمله‌ای موسیقایی

شاعری اكنون سرودی می‌نویسد
به جای من
بر روی بیدبن دوردست باد
پس چرا گل سرخ در دیوار
برگ‌هایی تازه بر تن می‌كند؟
پسری اكنون كبوتری به پرواز درآورد
به جای ما
سوی بالا، سوی سقف ابر
پس چرا این برف را جنگل
گرد لبخند چون اشك می‌ریزد؟
پرنده‌ای اكنون نامه‌ای با خود می‌برد
به جای ما
به آبی سرزمین غزال
پس چرا صیاد به صحنه پای می‌نهد
تا تیرهای خود را پرتاب كند؟
مردی اكنون ماه را می‌شوید
به جای ما
و بر بلور رود راه می‌رود
پس چرا رنگ بر زمین می‌افتد
و چرا ما چون درختان برهنه تن می‌شویم؟
عاشقی اكنون به سان سیل معشوق را با خود می‌برد
به جای من
سوی گل چشمه‌های پرژرفا
پس چرا سرو در اینجا ایستاده است
و دربانی باغ می‌كند؟
شهسواری اكنون اسب خود را نگه می‌دارد
به جای من
و در سایه سندیان می‌آساید
پس چرا مردگان به سوی ما
از دیواری و گنجه‌ای بیرون می‌شوند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 12:40  توسط مزدک  | 

شاعر كولي

درباره‌ي زندگي و آثار فدريكو گارسيا لوركا

فدريكو گارسيا لوركا در پنجم ژوئن 1898 در منطقة «فوئنته واكروس»[1] گرانادا به دنيا آمد. وي كه فرزند يك زمين‌دار ليبرال بود از همان كودكي نشانه‌هاي خلاقيت بسياري از خود بروز داد. لوركا را در كودكي به عنوان فردي مي‌شناختند كه با موجودات بي‌جان صحبت مي‌كرد. او در كودكي شخصيتي براي اشياء انتخاب مي‌كرد و به گونه‌اي با آنها سخن مي‌گفت كه گويي آنها موجودات زنده هستند و به حرف‌هاي او پاسخ خواهند داد.
در دوران كودكي به فراگرفتن موسيقي پرداخت اين كار باعث شد كه حس طبيعي ريتم و وزن در او تقويت شود. در اواخر دوران نوجواني به سرودن شعر پرداخت و اشعار خود را در يك رستوران محلي مي‌نواخت.
در جواني به تحصيل فلسفه و قانون در دانشگاه گرانادا پرداخت اما خيلي زود ترك تحصيل كرد و به تحصيل در رشتة ادبيات، هنر و تئاتر روي آورد.
در سال 1918 وي كتاب نثري نوشت كه الهام گرفته از سفري بود كه به شهر «كاستيل»[2] داشت. در سال 1919 به دانشگاه مادريد نقل مكان كرد و در آنجا توانست نمايش‌هاي خود بر صحنة تئاتر سازماندهي كرده و اشعار خود را براي مردم بخواند. در طول اين دوران لوركا در جمع گروهي از هنرمندان وارد شد كه بعداً به نام «نسل 27»[3] معروف شد. جمعي كه هنرمنداني چون «سالوادوردالي» نقاش، «لوييز بونئول» فيلم‌ساز و «رافائل آلبرتي» شاعر در آن حضور داشتند.
اولين اثر نمايشي لوركا به نام «كلام شيطاني پروانه (1920)»[4] در سالن تئاتر «اسلاوا» شهر مادريد به روي صحنه رفت. اگر چه اين نمايش تنها يك شب به روي صحنه بود اما بدين شكل اولين تجربة لوركا رقم خورد.
لوركا نخستين كتاب شعر خود را در سال 1921 منتشر كرد. هفت سال بعد با ديوان شعر «قصيده‌هاي كولي»[5] در سراسر اسپانيا به شهرت دست يافت. عامه‌ي مردم بلافاصله به لوركا لقب «شاعر كولي» دادند كه چندان مورد استقبال لوركا قرار نگرفت.
در سال 1929 به نيويورك مهاجرت كرد تا در دانشگاه كلمبيا زبان انگليسي بياموزد. در آنجا با يك گروه آماتور تئاتر و مجامع حرفه‌اي آشنا شد. اين سفر همچنين باعث شد كه لوركا كتاب شعري به نام «شاعري در نيوريورك»[6] را بنگارد.
وي در 1931 به اسپانيا بازگشت و شركت تئاتري تأسيس كرد كه بيشتر دانشجويان را در برمي‌گرفت. شركت «لا باراسا»[7] با سفر به سراسر اسپانيا نمايش‌هاي مجاني از آثار كلاسيك اسپانيا اجرا مي‌كرد. نمايشهايي چون «لوپادي وگا»، «پدروكالدرون دي لا بارسا» و «ميگوئيل سروانتس» به اجرا در آمدند و شهرت فراواني براي لوركا به ارمغان داشت.
اولين تراژدي او، «عروسي خون»[8] (1933) براساس فرار يك نو عروس در شب عروسي به همراه معشوقة خود تدوين شد. لوركا در اين نمايشنامه كشمكش عروس جوان را با قراردادن وي در ميان كينة خانوادگي‌ نشان مي‌دهد. عروسي خون به عنوان بخشي از داستان سه گانة «زمين اسپانيا»[9]ديوان شعري تراژيك در نمايش اسپانيايي قلمداد مي‌شود.
«يرما»[10] بخش ديگري از اين داستان سه گانة زمين اسپانيا است و داستان زني است كه عاشق مادر شدن است ولي همسر وي توانايي صاحب فرزند شدن را ندارد و اين زن به خاطر رسوم اجتماعي نمي‌تواند شوهرش را ترك كند و مي‌خواهد با مرد ديگري به خواسته‌اش برسد و در نهايت شوهر عقيم خود را به قتل مي‌رساند.
از يرما به اندازة عروسي خونين استقبال نشد زيرا محافظه‌كاران اسپانيا اين داستان را توهين به ارزشهاي سنتي اين كشور خواندند.
تراژدي خانة «برناردا آلبا»[11] ديگر داستان لوركا است كه به اشتباه از آن به عنوان بخش سوم سه‌گانة «زمين اسپانيا» نام مي‌برند. اما واقعيت اين است كه داستان سه‌گانة لوركا هيچگاه به پايان نرسيد.
داستان خانة برناردا آلبا داستان پنج دختر است كه مادري ستمكار دارند كه از لحاظ رواني فشار زيادي بر آنها وارد مي‌آورد. اين دختران بالغ و تشنة عشق بازي هر يك بصورت ناموفقي تلاش مي‌كنند كه راهي براي گريز از خانة مادري پيدا كنند. در پايان دختر كوچك خانواده به خاطر آنكه فكر مي‌كند عشق مورد نظرش توسط مادر سختگير وي كشته شده است دست به خودكشي مي‌زند.
نقش برناردا براي بزرگترين بازيگر تراژيك زن اسپانيا يعني «مارگارتا ژيرگو»[12] نوشته شد. اگر چه اين نمايشنامه هيچ‌گاه در زمان حيات لوركا به نمايش در نيامد ولي به عنوان بزرگترين اثر لوركا شناخته مي‌شود.
اگر چه لوركا را با تراژدي‌هاي معروفش مي‌شناسند ولي او داستانهاي خنده‌داري چون «زن عجيب آقاي كوبلر»[13] (1930) و «عشق دون پرليمپرين»[14] در سال 1933 از آن جمله هستند.
«ماريانا پنيه‌دا»[15] اولين موفقيت نمايشي وي است كه در سال 1929 خلق شد. طراحي اين نمايش با «سالوادوردالي» يكي از نقاشاني انجام شد كه با وي همكاري مي‌كرد.اين نمايش داستاني تاريخي به نظم است كه ماجراي قهرمان قرن نوزدهم منطقة گرانادا را تشريح مي‌كند. وي به خاطر توطئه عليه حكومت ظلم فرديناند هفتم اعدام شد.
شايد بهترين آثار مطلوب لوركا دو اثر «وقتي 5 سال گذشت»[16] و «مخاطب»[17] باشد كه از آثاري سورئال هستند. هر دو اثر معيارها و نرم‌هاي رئاليسم در تئاتر را مورد حمله قرار مي‌دهند.
لوركا كمي پيش از مرگ، اين دو اثر را بيش از ديگر نوشته‌هايش به خود متعلق مي‌دانست.
متأسفانه لوركا از جمله افرادي بود كه در همان اوايل جنگ‌هاي داخلي اسپانيا كشته شد. ژنرال فرانكو ديكتاتور اسپانيا، دانشمندان را خطر بزرگي مي‌دانست و به اين ترتيب در بامداد روز 19 سال 1936 در سرزميني در پاي رشته كوههاي سيرانوادا به ضرب گلوله كشته شد و محل دفن وي معلوم نيست.
وي تنها توانست نسخة پيش‌نويس اول داستان خانة برناردآلبا را دو ماه قبل از مرگش به رشته تحرير در آورد. وي پيش از مرگ خود به يكي از روزنامه‌نگاران اسپانيايي گفته بود:
«من همچنان خود را يك مبتدي مي‌دانم و هنوز از حرفة خود مي‌آموزم. بايد در هر زمان تنها يك قدم برداشت. نبايد كسي در جستجوي ماهيت، روحيه و پيشرفت عقلاني من باشد. اين مسائل چيزي نيست كه نويسنده‌اي بتواند تا مدت‌ها به كسي عطا كند. كار من تازه آغاز شده است.»
نوشته‌هاي لوركا غيرقانوني اعلام شد و آثارش در گرانادا سوزانده شد و حتي ذكر نام وي نيز ممنوع شد. اين شاعر جوان به سرعت به شهيد اسپانيا تبديل شد و سمبل بين‌المللي سركوب سياسي گشت. نوشته‌هايش تا دهة 1940 انتشار نيافت و حتي تا سال 1971 ممنوعيت آثارش ادامه داشت. امروزه از لوركا به عنوان بزرگ‌ترين شاعر و داستان‌سراي اسپانيا در قرن بيستم ياد مي‌كنند.
گارسيا لوركا در آثار منظوم و داستاني خود ميان سنت و مدرنيته و همچنين ميان متولوژي و شيوه‌هاي فرهنگي موقت، توازن ايجاد كرده است.
«توبي كول»[18] در سال 1961 دربارة نمايشنامه نويسي و نمايشنامه‌هاي گارسيا لوركا چنين بيان مي‌كند:
«بسياري از منتقدين مادريدي قابليت‌هاي دراماتيك و ادبي داستان «ماريانا پنيه‌دا» را چنان ستوده‌اند كه باعث تعجب من است. به عبارت كلي آنها اين اثر را چيزي بيش از اثري اميدواركننده خوانده‌اند. اين اثر نشان دهندة توان نمايشنامه‌نويس در گنجاندن تكنيكها به تئاتر با توجه به محدوديتهاي موجود در داسانهاي تاريخي است. اين اثر ذكر مداوم و طبيعي كلام شاعرانه نه تنها در شخصيت‌هاي داستاني بلكه در محيط اطراف آنها نيز هست. اين موضوع را مي‌توان در قدرت احساسي‌اي پيدا كرد كه به صورت واضحي در عبارات «ماريانا پنيه‌دا» به خوبي مشاهده كرد. مفهوم «ماريانا پنيه‌دا» مفهومي است كه مرا مجذوب مي‌كند زيرا اعتقاد دارم كه تئاتر چيزي جز احساس و شعر نبوده و نمي‌تواند باشد.»
 

شعري از فدريكو گارسيا لوركا


                                               همسر بي‌وفا

پس او را به كرانه رود بردم
گمان‌كردم كه دوشيزه است
اما شوهر كرده‌بود.
شب و كناره‌ي سنت جيمز
  و من مثل آدمي كه مجبور به كاري باشد.
                             فانوس‌ها خاموش
                                          و  زنجره‌ها در آواز
در گوشه‌ي دنج خيابان
سينه‌هاي لرزانش را به‌دست گرفتم
                               ناگهان چون سنبل بر من شكفتند.
و صداي لغزش زير دامني‌اش
مثل تكه‌اي حرير
               در گوشم پيچيد.
درختان كه نوري از شاخ و برگشان نمي‌گذشت
                                       بزرگ‌تر از معمول مي‌نمودند
صداي پارس سگ‌ها از دور‌دست
                            و خرمن موهايش انبوه و بوته‌وار
كراواتم را درآوردم
    او لباس‌اش را
    كمربندم را كه هفت‌تيري برآن بود كندم
او نيم‌تنه‌اش را.
هيچ صدف و مرواريدي
                         پوستي چنان دلپذير نداشت
وهيچ بلور نقرفامي
                           چنان درخشندگي‌اي.
ران‌هايش مي‌گريختنداز دستانم
  چون ماهي جهنده
و تنش
                نيمي آتش و
                                   نيمي يخ.
آن شب من در بهترين جاده‌ها راندم
سوار برمادياني چالاك
                       بي ركاب و بي لگام.

بسان يك مرد، تكرار نخواهم كرد
        آن چه را كه او با من گفت.
           آن روشني ادراك را.
 

 

1- Fuente Vaqueros
2-Castile
3- Generacion del 27
4- Butterfly Evil spell (1920)
5- Gypsy Ballads
6- Poet in NewYork
7- La Barrace
8- Blood Wedding
9-Spanish earth
10- Yerma
11- The house of Bernarda Alba
12- Margarita Xirgu
13- Prodigious Cobbler’s Wife
14- The love of Don Perlimplin
15- Mariana Pineda
16- When five Years pass
17- Audience
18-Toby cole , 1967

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 10:42  توسط مزدک  | 

پابلو نرودا، اسطوره ای جاودان

پابلونرودا، شاعر، فعال سياسی و انسان بی‌آلايش، در دوران زندگی خويش، به افسانه پيوست و بسياری بر اين باورند که او پس از مرگش، هم‌چون شخصيت‌های اسطوره‌ای، نه تنها به حيات خود ادامه داد، بلکه بيش از پيش به الهام‌بخشِ توده‌های مردم تبديل شد. گابريا گارسيا مارکز، او را بزرگ‌ترين شاعر سده‌ی بيستم می‌خواند و در هندوستان، نرودا شاعری است که آثارش، بيش از شاعران ديگر زبان‌ها، ترجمه شده و مورد استقبال قرار گرفته است. در واقع از سر تصادف نيست که در بسياری از آثار داستانی و رمان‌های نويسندگان آمريکای لاتين، پابلونرودا، چونان اسطوره و چهره‌ی آرمانی، پديدار می‌شود. در يکی از آثار مارکز به نام «روياهايم را می‌فروشم»  که در مجموعه‌ای تحت عنوان «داستان‌های دوازده زائر»  منتشر شده است؛ نرودا در قالب شخصيتی ظاهر می‌شود که با قاطعيتی کامل اعلام می‌کند که «تنها شعر است و نه چيز ديگر که با الهام و بصيرت ويژه‌ی خود به آدمی اعطا می‌شود.» نرودا به قدرت اثرگذاری شعر، باوری شگرف داشت. هزاران بيت شعرهايی را که او سرود؛ توده‌های مردم آمريکای لاتين، با جان و دل خواندند و به خاطر سپردند. او در خاطرات خود می‌نويسد: «وقتی نخستين مجموعه‌های شعريم منتشر می‌شد؛ هرگز به ذهنم خطور نمی‌کرد که روزی آن‌ها را در ميادين شهرها، خيابان‌ها، کارخانه‌ها، سالن‌های همايش، تئآترها و بوستان‌ها برای هزاران نفر خواهم خواند. من سراسر شيلی را زير پا گذاشته‌ام و بذرهای شعرم را در ميان مردم ميهنم افشانده‌ام.» رمان «پستچی نرودا» اثر «آنتونيو اسکارمتا»  (2001) حقيقتی را که نرودا به آن اشاره کرده؛ به زيباترين و رساترين شکلی به تصوير کشيده است. اين رمان تخيلی اين نکته را به خوبی خاطرنشان می‌کند که کم‌تر نويسنده يا شاعری قادر است چنين تأثير ژرفی بر ادبيات جهان باقی بگذارد.

«ريکاردو نفتالی‌ری‌يز» (1904-1973) که به پابلونرودا شهرت يافت، 69 سال زيست که 55 سال آن با آفرينش شعر هم‌راه بود. در اين دوران، او هزاران شعر و آثار بسياری به‌صورت نثر خلق کرد. پدر و مادر نرودا که از ميان تهی‌دستان برخاسته بودند؛ در شهر کوچکی به نام «تموکو»  زندگی می‌کردند. تمام خاطرات دوران کودکی نرودا که در شعرهای او بازتاب يافته است؛ درواقع از همين شهر کوچک الهام گرفته است که چشم‌‌اندازهای حيرت‌انگيز آن را، آداب و رسوم اجتماعی يا دينی يا آن‌چه آن را «پيشرفت‌ تمدنی» می‌نامند تحت تأثير قرار نداده بود. به همين خاطر، در شعرهای او از پيش‌داوری‌های غرض‌آلود مکتب‌های ادبی يا نظريه‌پردازی‌های رايج در شهرها اثری نيست. آن‌چه در شعر او حضوری همواره دارد؛ همانا طبيعت شگفت‌انگيزی است که او در آن زيسته است. نرودا می‌گويد: در واقع شعر من با سخن گفتن درباره‌ی ماه‌ها و سال‌های کودکيم آغاز شد. از آن پس، باران برای من حضوری هميشگی يافت؛ آن باران‌های سهمناک جنوبی که چونان آبشار از آسمان‌های کيپ‌هورن  بر سراسر سرزمين من می‌باريد. احتمالاً، آن حضور قاطع طبيعت و نيز شگفتی‌های حيرت‌آور آن بود که زمينه‌ی مناسب را برای آفرينش شعر در وجود نرودا پديد آورد. او نخستين شعرش را در سيزده سالگی سرود در شانزده‌سالگی «تموکو» را به قصد سانتياگو ترک کرد تا تحصيلات خود را ادامه دهد. در اين شهر شلوغ و پر هياهو، او خود را انسانی تنها يافت، اما شعر، همواره همراهش بود. نرودا نخستين مجموعه‌ی شعر خود را تحت عنوان «بامدادان» در سال 1923 و مجموعه‌ی «بيست شعر عاشقانه و يک ترانه‌ی يأس‌آلود»  را در سال 1924 منتشر کرد و از آن پس ديگر از گذشته‌ها گسست. می‌گويند که نرودا شاعری گوشه‌گير بود که اشعارش را در تنهايی و عزلت می‌سرود. اين سخن درست است زيرا که او در دوران‌های گوناگون زندگی تنها زيست: در تموکو، در سمت کنسول در شرق دور، - و همان‌جا بود که مجموعه‌ی «اقامت روی زمين»  (1933-1947) را سرود- و سال‌های بسيار طولانی در فعاليت‌های زيرزمينی سياسی و سرانجام در دوران تبعيد.

به‌هر حال، مطالعه‌ای دقيق در زندگی نرودا و آثارش بيانگر آن ايت که او انسان تنهايی بوده است که آگاهانه می‌کوشيده است تا خود را از اين تنهايی نجات دهد. با گذشت زمان نرودا را حلقه‌ای از دوستان فراوان فرا گرفت. «و.تليل‌بويم» دوست ديرين و رفيق نرودا می‌گويد: بار سنگين تنهايی بر دوش نرودا فشار می‌آورد؛ به همين خاطر، جنوب را رها کرد و به سمت شمال رهسپار شد، باران را پشت سر گذاشت و به خورشيد پناه آورد. در جستجوی شعر و در آرزوی کشف جهان، در جستجوی عشق و در آرزوی دوستی. نرودا در جستجوی خويش برای يافتن دوستی و عشق، می‌خواست کوله‌بار سنگين تنهايی خويش را بر زمين بگذارد و همگان را در عشق سرشار قلبش سهيم کند. با اين وجود، پنج سال زندگی تنها و در انزوا در آسيا، اثر خود را بر او باقی گذاشت. او سال‌ها از محيط آشنای اجتماعی و خانوادگی خود دور افتاد و رابطه‌اش حتا با زبان مادريش از هم گسست. اين دوران، تنها دورانی است که در اشعار نرودا، اندوه و يأس سايه می‌افکند و به‌گونه‌ای باور اگزيستانسياليستی در او ريشه می‌گيرد. شاعر در نامه‌ای که از رينگون به دوستش ويکتوراندی می‌نويسد؛ يادآور می‌شود که: «اشعارم مملو از يک‌نواختی و کسالت است؛ همه تکراری، پر از رمز و راز و سراسر اندوه.»

نرودا شاعری بود که از حس نيرومند انتقاد از خود و واکنش نسبت به خود برخوردار بود. او بدون لحظه‌ای ترديد، ديدگاه‌های نادرست گذشته‌ی خود را نقد و رد می‌کرد و انديشه‌های نو و تصحيح شده را می‌پذيرفت. همين حس بود که سرانجام به نرودا کمک کرد تا در شخصيت و آثار خود تغييری بنيادين ايجاد کند. به همين دليل منتقدان آثار او، زندگی شاعر را به دو دوره تقسيم کرده‌اند؛ دوره‌ای که اشعار «ديگری» می‌سرود و دورانی که به سرودن اشعار سياسی متعهدانه روی آورد. اما من با اين تقسيم‌بندی موافق نيستم. گفته‌اند که سياست تنها يکی از جنبه‌های شخصيت انسان است؛ اما به باور من بايد به اين گفته اين نظر را هم افزود که هيچ تجربه‌ی انسانی بدون اين جنبه- يعنی جنبه‌ی سياسی- قابل توضيح نيست. اين تقسيم‌بندی در واقع، آن‌چه را که انسانی است نفی می‌کند. نرودا در آثار شعری خود به جنگ و ماشين پرداخته است او درباره‌ی شهر، خانه، درباره‌ی عشق و شراب و درباره‌ی مرگ و آزادی، قضاوت زيبايی را آفريده است.

بنابراين جدا کردن اخلاق و آرمان نرودا از اصول زيباشناسی که او به آن اعتقاد داشت؛ به معنای آن است که نرودا را به عنوان انسان از شعرش جدا کنيم. به باور نرودا، آنانی که شعر سياسی را از ديگر انواع شعر جدا می‌کنند؛ دشمنان شعرند. اين سخن نرودا، درواقع، برآمده از تجربياتی است که او در زندگی گذرانده بود.

در سال 1936 آتش جنگ داخلی اسپانيا شعله‌ور شد. مردم اين کشور به مقاومت قهرمانانه‌ای در برابر يورش نيروهای فاشيستی دست زدند. در اين شرايط نرودا نمی‌توانست بی‌تفاوت باشد. شاعر که در اين زمان سمت کنسول شيلی در اسپانيا را به‌عهده داشت؛ به کمک مبارزانی شتافت که جان آن‌ها در خطر بود و امکان مهاجرت از اسپانيا را برای آنان فراهم آورد. نرودا را به خاطر اين مبارزه از سمت خود برکنار کردند. پس از اين رويداد، نرودا، به شاعری تبديل شد که با بانگ بلند عليه جنايت‌های فاشيست‌ها، که اينک در اسپانيا آشکارا به آن دست می‌زدند؛ خروشيد. به تدريج در مادريد خود را در کنار شاعرانی ديد که با توده‌های عادی خلق پيوند داشتند. او هم‌نشين و هم‌سخن لورکا، آلبرتی، ميگوئل هرناندز، لوئيس سرنودا، لئون فيليپ و... شد و هم اينان بودند که او را برای نخستين بار با دنيای سياست آشنا کردند. دوستی با رافائل آلبرتی که خانه‌اش را در سال 1934، نيروهای فاشيستی که هر روز قدرتمندتر می‌شدند؛ به آتش کشيده بودند و لورکا که اندکی پس از شعله‌ور شدن جنگ داخلی، در سال 1936 به قتل رسيد؛ در اشعار نرودا، به ويژه در مجموعه‌ای تحت عنوان «اسپانيا در قلب من»  (1936)؛ بازتاب يافت. خشم بی‌پايان او نسبت به جنايت‌ها و بی‌رحمی‌های ارتش فاشيست اسپانيا، الهام‌بخش سرودن مشهورترين اثر او «من چند چيز را توضيح می‌دهم»  شد. اين شعرها آن‌چنان ساده و رسا و از آن چنان «قدرت کلامی» برخوردار بودند که به‌زودی به ترجيع‌بند خلق برای مقاومت در جتگ داخلی تبديل شدند. می‌توان انتظار داشت که در اين زمان، شاعر درمی‌يابد که بايد دايره‌ی انديشه‌های شعری خود را از محدوده‌ی کوچک فردی، به دنيای پهناور جمعی سوق دهد. ناگهان  مخاطبان شعر نرودا، اساساً تغيير کردند و مضمون و سبک آثار او کاملاً متحول شدند. جين‌فرانکو می‌گويد: شعرهای او ديگر واژگانی نبودند که بر جان کاغذ آرام می‌گيرند؛ بلکه فرياد و خروشی بودند که خلق را به واکنش برمی‌انگيختند. اين تحول به نرودا ياری کرد تا دريابد که شعر به خودی خود واکنشی فردی نيست بلکه شکلی از اشکال سخن است که به حيطه‌ی جمع تعلق دارد.

تحول او در گزينش مخاطبان جديد و نيز ارتباط و پيوند با خلق را می‌توان به خوبی در مجموعه‌ی شعر او تحت عنوان «شعر مردم» يافت. اين مجموعه‌ی شعری را معمولاً «شعر حماسی شيلی» می‌نامند. اين کتاب که در پانزده بخش است و در سال 1950 منتشر شده، در واقع مهم‌ترين شعرهای او را شامل می‌شود. مضمون اين شعرها را زندگی مردم عادی آمريکای لاتين تشکيل می‌دهد. اين شعرها در طول دوازده سالی سروده شده‌اند که نرودا به مبارزه سرسختانه‌ای دست يازيده بود. نرودا به مبارزه‌ی دشوار کارگران معدن شيلی پيوست و در مبارزات انتخاباتی استان‌های «تارپاکا» و «آنتوفگستا»  که به خاطر مبارزات پر شور اتحاديه‌های کارگری زبان‌زد بودند؛ شرکت کرد و سرانجام در سال 1945 به‌عنوان «سناتور» برگزيده شد. در همين زمان به عضويت حزب کمونيست شيلی درآمد. شاعر هرچه بيش‌تر با دشواری‌های زندگی عادی مردم شيلی آشنا می‌شد، به همان اندازه با خشم بيش‌تری به انتقاد از حزب حاکم کشور که تحت رهبری ديکتاتوری به نام گنزالس ويدلا بود؛ می‌پرداخت. سرانجام دادگاه عالی شيلی نرودا را به خاطر سخن‌رانی‌ای که در ژانويه‌ی 1948 در مجلس ملی کشور ايراد کرده بود- و متن آن‌ها بعدها تحت عنوان «من متهم می‌کنم» منتشر شد- ؛ از مقام سناتوری برکنار کرد و دستور بازداشت او را صادر نمود. شاعر مجبور شد به مبارزه‌ی مخفی روی آورد. در اين دوران است که کارگران به ياريش می‌شتابند و هم‌راه دهقانان انقلابی، او را از خانه‌ای به خانه‌ی ديگر منتقل و از چشم دشمن پنهان می‌دارند. به همين دليل است که اکثر شعرهای مجموعه‌ی «شعر مردم» به کارگران و دهقانانی تقديم شده است که شاعر را در خانه‌ها و تجربه‌های خود شريک کرده‌اند. هنگامی‌که اين اشعار را می‌خوانيد، احساس می‌کنيد که اين خلق شيلی است که کلام خود را به شاعر وام داده است. در اين شعرها، نرودا، داستان سرکوب و استثمار زحمت‌کشان توسط فاتحان و ديکتاتورها را باز می‌گويد. اين مجموعه‌ی شعرها با اشعاری که به زندگی خود شاعر باز می‌گردند؛ خاتمه می‌يابد.

مجموعه‌ی «شعر مردم» بدون ترديد، مهم‌ترين اثر شعری هنرمند است که بيانگر آرزوهای شاعر و مبارزات او برای تحقق آن‌هاست. اين آرزوها و آرمان‌ها هم در زمينه‌ی جهان بينی معين هنرمند و هم در ديدگاه‌های زيبا شناختی اوست. در شعرهايی چون «ارتفاعات مچوبيکو »، «کاشفان شيلي »، «قلب مگلانز »، حيوان‌ها ، برای شاعر، خودِ شعر است که اصل است. گرچه در اين شعرها، هنرمند درپی ارتباط و انتقال پيام است؛ اما از مضمون فارغ است و برای آن نيست که شعر می‌سرايد. او فرماليست نيست زيرا نمی‌کوشد بر پيچيدگی عناصر زبانی چيزی بی‌افزايد. پيام‌های نرودا تنها بيانگر واقعيت‌ها نبودند، بلکه می‌کوشيدند که چگونگی درک واقعيت‌ها را کشف کنند. در اين زمان، نگارش تاريخ روزشمار آمريکا را آغاز می‌کند.در اين اثر، او نقاط مثبت اين تاريخ را می‌ستايد اما بر نقاط منفی آن سخت می‌تازد. او توضيح می‌دهد که تاريخ آمريکا مشمول از مبارزات هميشگی سرکوب‌گران و آزادی‌خواهان بوده است. شعر «ارتفاعات مچوپيچو» که شعر بسيار مهمی در مجموعه‌ی «دوازده ترانه» است؛ در واقع توصيف روشن و صريح رنج و آلام انسان است.

نرودا پس از مجموعه‌ی شعر «شعر مردم» بيش از پيش به زبان خود توجه می‌کند و به‌خوبی درمی‌يابد که اگر او به عنوان فعال سياسی می‌خواهد با توده‌های عادی مردم که عموماً بی‌سواد و ناآگاه هستند، ارتباط برقرار کند، لازم است که کوتاه، ساده و روشن سخن بگويد. اين دريافت شاعر به خلق اثری منجر شد به نام «تفاوت‌های بنيادين»  (1957) که در آن شعرها کوتاهند و مسأله‌ی اصلی آن‌ها در درجه‌ی اول انسان است و شرايط او. اين مجموعه‌ی شعر، بيانگر آن است که شاعر از شعرهای بلند و توصيفی که ويژگی مجموعه‌های پيشين اوست؛ با قاطعيت عبور می‌کند و به شعر ساده و کوتاه می‌رسد. نرودا در عرصه‌ی ادبيات به هيچ مرز انسانی اعتقاد نداشت. نوآوری در آغاز هر کتاب او هويدا بود و نيز پايانی شگفت. شاعر در خاطرات خود می‌نويسد:

 شعر من و زندگی من مانند رودخانه‌های آمريکا هميشه در جريان است. شعر من مانند امواج اين رودخانه‌ها در قلب گرم کوه‌های جنوب متولد می‌شود و با به حرکت درآوردن آب، آن‌ها را به سوی درياها می‌راند. در اين مسير هيچ چيز را رد نمی‌کند. عشق را می‌پذيرد، از رمز و راز دوری می‌کند و راه وخويش را به سوی قلب‌های ساده‌ترين مردم باز می‌کند. من می‌بايد تحمل می‌کردم و به مبارزه دست می‌زدم، بايد عشق می‌ورزيدم و سرود سر می‌دادم، من سهم خود را از پيروزی‌ها و شکست‌های جهان به‌چنگ آورده‌ام. من هم طعم گواری نان را چشيده‌ام و هم طعم گس و تلخ خون را. و مگر يک شاعر چه می‌خواهد؟ در شعر همه چيز هست: اشک، بوسه، عزلت و تنهايی و برادری و همبستگی انسانی. اين‌ها نه تنها در شعر من خانه دارند، بلکه بخش‌های مهم آنند. زيرا من برای شعرم زيسته‌ام و شعر من بوده است که مرا در مبارزات خود، ياری داده است.

پابلو نرودا تا آخرين روز زندگی يعنی تا 23 سپتامبر 1973 از آفرينش دست نکشيد. نه روز پيش از مرگش و هفتاد و دو ساعت پس از کودتای فاشيستی، آخرين بخش از خاطرات خود را نوشت و در آن کودتای پينوشه را کودتای فاشيستی نافرجام عليه مردم شيلی خواند. مراسم بدرود با نرودا، به تظاهرات گسترده‌ی مردم سانتياگو عليه ديکتاتور نظامی تبديل شد.

ما امروز ياد پابلو نرودا را گرامی می‌داريم زيرا او به شعر قدرت بخشيد؛ عليه فاشيسم و سرکوبگری مبارزه کرد و شعر را به خروش توده‌های ساده‌ی مردم شيلی مبدل ساخت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 11:27  توسط مزدک  | 

ویلیام شکسپیر شاعر و نمایشنامه نویس بزرگ انگلستان

 در اوايل قرن شانزدهم ميلادي در دهكده اي نزديك شهر استراتفورد در ايالت واريك انگلستان زارعي موسوم به ريچارد شكسپير زندگي ميكرد.يكي از پسران او به نام «جان» در حدود سال 1551 به شهر استراتفورد آمد و در آنجا به شغل پوست فروشي پرداخت و «ماري اردن» دختر يك كشاورز ثروتمند را به همسري برگزيد.اين زن در 26 آوريل 1564 پسري بدنيا آورد و نامش را «ويليام» گذاشت.
اين كودك به تدريج پسري فعال و شوخ و شيطان شد و به مدرسه رفت و مقداري لاتين و يوناني آموخت،ولي به علت كسادي شغل پدرناچار شد براي امرار معاش مدرسه را ترك گويد و شغلي براي خود  دست و پا كند.گفته اند كه ابتدا شاگرد قصاب شد ،ولي چندان به ادبيات علاقه داشت كه هنگام كشتن گوساله ها خطابه مي گفت و شعر مي سرود.در سال 1852 ، در هجده سالگي،دلباخته دختري بيست و پنج ساله به نام «آن هاتاوي» ،از اهالي دهكده مجاور شد.اين دو عروسي كردندو به زودي صاحب فرزند شدند .در اين ايام زندگي پر حادثه شكسپير آغاز شد.او به قدري تحت تاثير هنر پيشگان سيار و هنر نمائي آنان قرار گرفت كه تنها به لندن رفت تا موفقيتي كسب كند و بعدا زندگي مرفه تري براي خانواده اش فراهم آورد .

پس از ورود به لندن به سراغ تماشاخانه هاي مختلف رفت.در آغاز اغلب به حفاظت اسبهاي مشتريان مشغول بود، ولي كم كمبه درون تما شاخانه راه يافت و به تصحيح و تكميل نمايشنامه هاي نا تمام پرداخت و خود روي صحنه آمد و نقشهايي ايفا كرد و وظايف ديگر پشت صحنه را بر عهده گرفت.اين تجارب همه برا ياو مفيد واقع شد.در همين دوره كارش را چنان با مهارت انجام ميداد كه حسادت همقطاران را بر مي انگيخت.شبها در ساعت فراغت همه در ميكده ي «دوشيزه دريا» جمع ميشدند و به خنده و تفريح و صحبت ي پرداختند. در آنجا لطيفه گويي و شوخ طبعي و بيان جذاب او اطرافيان را مسحور مي ساخت . در آن دوره هنر پيشگي و نمايشنامه نويسي حرفه ي محترم و محبوبي تلقي نمي شد.افراد طبقه متوسط،كه تحت تاثير شديد تلقينات مذهبي قرار داشتند،آن را مخالف شئون خود مي دانستند.تنها طبقه اعيان و مردم فقير بودند كه علاقه اي به نمايش و تماشا خانه نشان ميدادند.
شكسپير قطعات منظومي سرود كه باعث كسب شهرت او شد. در سال 1594 شكسپير در نمايشنامه اي كمدي در حضور ملكه اليزابت اول در قصر گرينيچ بازي كرد و در سال 1597 اولين كمدي خود را به نام «تلاش بيهوده عشق» در حضور ملكه نمايش داد.از آن پس نمايشنامه هاي او مرتبا تحت حمايت ملكه نمايش اده مي شد.اليزابت در سال 1603 زندگي را بدرود گفت،ولي تغيير خاندان سلطنتي باعث تغيير رويه اي نسبت به شكسپير نگشت و جيمز اول به او و بازيگرانش اجازه رسمي براي نمايش اعطا كرد.نمايشنامه هايش در تماشاخانه «كلوب» در ساحل جنوبي رود تيمز بازي مي شد.اين تماشاخانه به صورت مربع مستطيل دو طبقه ايساخته شده بود كه مسقف بود،ولي خود صحنه از اطراف باز بود و تقريبا در وسط قرار داشت و به ساختمان دو طبقه منتهي مي گشت . از قسمت فوقاني آن اغلب به جاي ايوان استفاده مي شد . شكسپير به زودي موفقيت مادي بدست آورد و سر انجام در مالكيت تماشاخانه سهيم شد.

اين تماشاخانه در سال 1613 در ضمن بازي نمايشنامه «هنري هشتم» سوخت و سال بعد كه افتتاح شد شكسپير حضور نداشت،چون با دارايي سرشارش به شهر خويش باز گشته بود تا به استراحت بپردازد.در آوريل 1616 شكسپير چشم از جهان فرو بست و گنجينه بي نظير ادبي خود را براي هموطنان و تمام مردم جهان به جاي گذاشت . آرامگاه ويليام شكسپير در كليساي شهر استراتفورد قرار دارد و خانه مسكوني او به همان وضع اوليه،در همان شهر،همواره زيارتگاه دوستداران ادبيات و هنر بوده است.هر سال در آن شهر جشني سه ياد اين مرد شهير بر پا مي شود

آثار شكسپير :

شكسپير در طي 24 سالي كه به نويسندگي و كارگرداني اشتغال داشته (يعني از 1588 تا 1611 ) حدودا 27 اثر معروف و مشهور دارد كه به ترتيب تاريخ نگارششان در زير ذكر شده

1.  تيتوس اندرونيكوس (تراژدي)، ۹۰- ۱۵۸۸پ

2.  تلاش بيهوده عشق (كمدي)، ۱۵۹۰

3.  كمدي اشتباهات (كمدي)، ۱۵۹۱

4.  رومئو و ژوليت (تراژدي)، ۹۵- ۱۵۹۱

5.  دو نجيب زاده ي ورونا (كمدي)، ۹۳-۱۵۹۲

6.  روياي يك شب نيمه تابستان (كمدي)، ۹۴-۱۵۹۳

7.  تاجر ونيزي (كمدي)، ۱۵۹۶

8.  رام كردن زن سركش (كمدي)، ۱۵۹۷

9.  زنان شوخ طبع وينزر (كمدي)، ۱۵۹۸

10.   هياهوي بسيار براي هيچ (كمدي) ،۱۵۹۸

11.   آنچه دلخواه توست (كمدي)،۱۵۹۹

12.  شب دوازدهم (كمدي) ، ۱۶۰۰

13.قيصر (ژوليوس سزار) (تراژدي)،۱۶۰۱

14.آنچه به نيكي پايان پذيرد نيك است (كمدي) ،۲-۱۶۰۱

15.هاملت (تراژدي)، ۱۶۰۲

16. كلوخ انداز را پاداش سنگ است (كمدي معمايي) ،۱۶۰۳

17. ترويلوس و كرسيدا (كمدي-تراژدي معمايي)، ۱۶۰۳

18. اُتللو (تراژدي)، ۱۶۰۴

19.لي ير شاه (تراژدي)، ۱۶۰۵

20.   مكبث (تراژدي)، ۱۶۰۶

21.آنتوني و كلئو پاترا (تراژدي)، ۱۶۰۷

22. تيمون آتني (تراژدي) ، ۸-۱۶۰۷

23. كوريولانوس (تراژدي) ، ۱۶۰۸

24. پريكلس (تراژدي) ،۱۶۰۸

25. سيمبلين (تراژدي)، ۱۶۰۹

26. توفان (كمدي)،۱۶۱۰

27.داستان زمستان (كمدي)،۱۱-۱۶۱۰

بن جانسن، كه از نويسندگان معاصر شكسپير بود و شهرت داشت كه از تمجيد كسان خودداري مي كند،در باره شكسپير گفت«من اين مرد را دوست داشتم و به خاطره ي او،مثل ديگران،به حد پرستش احترام ميگذارم شكسپير د ر نيمه قرني ميزيست كه انگلستان يكي از مهمترين ادوار تاريخ خود را طي مي كرد.پيرامونش مملو از سياستمداران،مكتشفان،نويسندگان، و سيا حان نامدار بود؛ولي او توانست بين اين مشاهير مقامي بلند پايه براي خود كسب كند.طي پنجاه و دو سال عمر خود سي و شش نمايشنامه و يكصد و پنجاه و چهار غزل يا قصيده،باضافه قطعات منظوم ديگر نوشت.اگر چه شكسپير در عصري مي زيست كه حوادث شگفت انگيز بيشمار روي مي داد،ولي اين وقايع براي وي موضوع نمايشنامه هايي كه مورد پسند مردم همان دوره باشد قرار نگرفت.تمايل او بيشتر بر اين بود كه به گذشته بازگردد و به دنياي تصوير و خيال و عشق و ارواح و پريان پا گذارد.
شكسپير در حقيقت شاعر انسانيت و نقاش خصايل نيك و بد انسان است.نميشنامه هاي تاريخي او به وقايع بيروح و كهنه روح تازه مي بخشند و شخصيتهاي واقعي ادوار مختلف را با طرز فكر و عادات و خصوصيات هر كدام براي خواننده مجسم مي سازند.قدرت او در تلفيق و تركيب صحنه هاي پراكنده و ارائه آنها به صورت يك جريان واحد حاكي از زبردستي بي نظير او در فن نمايش است.نمونه ي اين هنر را مي توان در تشريح دوره ي نفرت انگيز سلطنت جان يا كناره گيري ريچارد دوم يا مصيبتهاي هانري چهارم يافت . هنر او در تجسم صحنه هاي تراژدي و كمدي به اوجي مي رسد كه بي سابقه است.او قادر است تماشاچي را بي اختيار به خنده وادارد يا اشك تاثر او را سرازير كند.بازيگراني از قبيل فالستاف و گوبو و دلقك هاي نمايشنامه هاي مختلف او همه نمونه هاي جالبي از اين قدرت ابداع است.در صحنه هاي درام كمتر وقايعي در ادبيات مانند مرگ كلئو پاترا،رفتار دختران لير شاه نسبت به پدر،مرگ رومئو و ژوليت،خفه شدن دزدمونا بدست اتللو ، و برخي از صحنه هاي مكبث يافت مي شود.
در اغلب نمايشنامه هاي او ارواح يا پريان و جادوگران نقش دارند.نمونه ي آن اوبرون و پك،روح قيصر ،روح پدر هاملت ،و سه خاهر جادو گر(در مكبث) است.مي توان گفت كه نمايشنامه هاي او از لحاظ تنوع موضوع،دامنه وسيع واژگان ،طرز تشريح وقايع،و وحدت هدف و نتيجه ،كم نظير است و اگر چه در هر نمايشنامه وقايع متعددي مانند رشته هاي رنگارنگ به هم بافته شده ولي گويي كه همه ي اين رشته ها تزييناتي است كه در عين حالي كه به اين قالب بزرگ ادبي شكوه و جلوه خاص مي بخشد،سادگي و پيوستگي ووحدت زمينه ي اصلي را از بين نمي برد و از لطف وتناسب آن نمي كاهد.
صحنه ي تئاتر دوره ي شكسپير شكوه و جلال و ابزار و وسايل تماشاخانه ي امروزي را نداشت و به صورت سكويي باز و ساده ساخته شده بود ه بازيگران با البسه دوره ي خود،بدون هيچ گونه دكور،روي آن بازي ميكردند . در نتيجه درك بسياري از تغييرات صحنه و مفهوم خقيقي آن به عهده ي تماشاچي گذاشته ميشد و تعجب در اين است كه با وجود فقدان اين وسايل نمايشنامه هاي شكسپير هنوز ارزش واقعي خود را از كف نداده و مورد پسند بسياري از مردم قرار ميگيرد.البته در تماشاخانه هاي امروزي و فيلمها دخل و تصرف زيادي در وضع صحنه ها به عمل مي آيد تا بيننده (و شنونده) به آساني بتواند پيوستگي وقايع و تغييرات صحنه ها را درك كند و همين نكته گواه بر اين است كه تئاتر روندگان عصر شكسپير تا چه حد به هنرو نمايش علاقه داشتند كه بدون وجود تسهيلات امروزي حداكثر لذت را از آثار شكسپير مي بردند .

هنر شكسپير در نمايشنامه نويسي تنها ار لحاظ توجه كامل به وضع صحنه و تغييرات آن نيست،بلكه او مانند يك روان شناس مي داند كه چطور صحنه ي غم انگيز را با صحنه ي خنده آور تلفيق كند تا جنبه هاي مختلف حواس پنجگانه را اقناع كند و با ايجاد اوضاع متضاد بر يك احساس معين با نكته ي مخصوص تاكيد ورزد و از پيمودن راه افراطي خودداري نمايد.در تمام موارد شكسپير مجبور بود متكي به قوت و قدرت موضوع داستان و طرز تشريح آن باشد.در اين دوره هم هر هنر پيشه انگليسي كه آرزو دارد به اوج شهرت هنري برسد ابتدا سعي مي كند شهرتي به عنوان بازيگر نمايشنامه هاي شكسپير پيدا كند،زيرا تنها آهنگ و بيان و حركات و فصاحت اوست كه مي تواند در تماشاچي تاثير گذارد نه زمينه هاي كمكي و تزيينات و وسايل كه در عين حالي كه براي مجسم ساختن صحنه ضروري است ولي مانع آن است كه هنر پيشه بتواند كمال هنر خود را عرضه بدارد. هدف شاعر تنها بحث در اخلاقيات نيست و منظوري وسيع تر از ترويج يك مكتب يا ايمان يا نكته ي اخلاقي دارد. هنر نويسنده نمايشنامه در اين است كه به جاي تشريح افكار يا خصايص معين ،جنبه هاي مختلف زندگي واقع و در آثار متاخر خود زندگي معنويي را ترسيم كند كه كمتر مربوط به زمان يا مكان يا شرايط معيني باشد و واكنش افرادي را كه از لحاظ فكري،احساسي ،بدني يا روحي با هم متفاوتند ولي گردش روزگار آنها را در يك جا جمع كرده است نسبت به يكديگر مجسم سازد.بنابر اين ،نمايشنامه نويس بايد مفهوم زندگي را درك كرده و با انواع مردم نقاط مختلف دنيا خوب آشنا شده باشد.يعني در حقيقت قدرت مشاهده و قوه تشخيص او در مورد خصوصيات اخلاقي افراد به حداكثر تقويت شده باشد و در نمايشنامه ي خود اين افراد را تحت شرايط معيني كه ساخته و پرورده فكر خود اوست قرار دهد تا نتيجه معيني را به دست آورد.

اين افراد بايد تا حدي حقيقي و واقعي جلوه گر شوند ،نه به صورت عروسكهايي كه در دست نويسنده به اين سو و آن سو كشيده ميشوند.قهرمان داستان بايد حقيقتا صورت قهرمان را پيدا كند و شياد به شكل شياد در آيد و دلقك خنده آور گردد و فيلسوف خود را فيلسوف نشان دهد و زنان داستان خصلتهاي زنان را به نمايش گذارند. اگر نويسنده نمايشنامه زياده از حد در اعمال و طرز فكر بازيگران خود مداخله كند فاصله ي زيادي بين افراد حقيقي و بازيگران داستان به وجود مي آورد كه ديگر نمي توان حقيقت وجود آنها را باور كرد.
شكسپير خود را در اين مورد قاضي بي طرفي نشان ميداد كه شخصيتهاي داستان را به حال خود وا مي گذاشت تا حقيقت دروني خويش را نشان دهند.به همين جهت نمي توان به آساني فهميد كه نظر شكسپير دربارهي زندگي چيست.افكار و عقايد ي كه اين شخصيتها ابراز مي دارند به قدري متنوع و در بسياري از موارد متضاد است كه بايد آنرا متعلق به خود آنها دانست و نمي توان گفت همه آنها نماينده افكار شكسپير است و همين نكته دليل بزرگي يك نويسنده است،كه خود را طوري مسلط به انواع نظريه ها ميسازد كه نمي توان او را بصورت معين و مشخصي شناخت.
از لحاظ خصوصيات روحي و احساسي شك نيست كه شكسپير به كشور خود و وقايع هيجان انگيز آن علاقه مفرطي داشت و به كوچه و خيابان و جنگل و مرغزارو موجودات وحشي و اهلي و مردم مملكتخويش دلبستگي نشان مي داد و طبيعتي رئوف و پر از همدردي نسبت نسبت به نوع بشر ظاهر ميساخت.با وجود اين نمي توان پس از خواندن نمايشنامه هاي كه عقايد او درباره سياست يا يا مذهب يا ادب انگلستان چه بوده است.ذهن او مانند فيلم عكاسي تمام جزييات و تاثيرات و تجارب و معلوماتي را كه را كه در دسترس او قرار مي گرفت ثبت مي كرد و به موقع خود در نمايشنامه ها ،در مناسب ترين وضعيت ازآنها استفاده مي نمود و مي توانست هم جنبه هاي لذت بخش و هم جنبه هاي غم انگيز آنها را ترسيم كند .

يك فرد معمولي براي صحبتهاي عادي احتياج به دو يا سه هزار واژه دارد و برخي مردم هم تعداد كمتري از ن به كار مي برند.ميلتون،شاعر معروف انگليسي ،كه از نوابغ محسوب ميشود،در حدود هشت هزار واژه به كار برد؟ولي در آثار شكسپير در حدود بيست و يك هزار لغت ديده ميشود.به همين جهت خواندن متون اصلي او به زبان انگليسي خالي از اشكال نيست و نه تنها احتياج به فرهنگهاي جامع دارد بلكه در بسياري از موارد مراجعه به توضيحات نقادان و محققان ضرورت پيدا مي كند و گذشته از آن قوه حدس و تشخيص خواننده،پس از آشنايي كافي با آثار او،درك مطلب بغرنج را كه اكثرا در قالبي بسيار موجز به رشته تحرير در آمده آسان تر ميسازد . سبك تحرير نمايشنامه هاي شكسپير مخلوطي از اشعار مقفي ،ابيات بي قافيه،و قطعات منثور است كه هركدام در جاي معيني به كار مي رود.

تعبيرات و تشبيهات اين آثار برخي متعلق به زمان خود شكسپير و بعضي ديگر مربوط به منابعي است كه مورد استفاده وي قرار گرفته و نماينده طرز فكر ادواري است كه شكسپير آن را تشريح مي كند . نكته ي ديگر كه ذكر آن بيراه نيست،عفت قلم شكسپير و اصولا اخلاقي بودن نمايشنامه هاي اوست .شكسپير در عين حالي كه قالبي نمي انديشد،سخت در قيد آن است كه نمايشنامه هايش به نتايج اخلاقي جهانشمول برسد و مخصوصا دغدغه ي تحكيم روابط خانواده از صدر تا ذيل نوشته هايش را در بر گرفته است.تاكيد بر ارجمندي عفت و تقوا ي انسان ،به ويژه زن ،امري است كه گاه گويي تنها هدف نويسنده است و گويي همه ي تهميدات هنريش را بكار مي گيرد تا به اين نتيجه برسد كه هدف از خلقت انسان اصولا به نمايش گذاشتن زيبايي پاكي و پاكدامني و تعادل است و همه چيز ،از شكوه شاهان تا فقز بينوايان ،در خدمت اين هدف. شكسپير ،حتي آنگاه كه راوي واقعه ميگردد-واقعه تاريخي يا معاصر-هدفش نمايندن زشتي افراط و تفريط است و به كرسي نشاندن حرف اصلي خود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 10:8  توسط مزدک  | 

ماکسیم گورکی پیشوای بزرگ ادبیات سوسیال رئالیسم

ماکسیم گورکی

الکسی ماکسیمویچ پشکو (ماکسیم گورکی(در 16 مارس 1868 در" نزنی نوگورو" که بعد ها به گورکی تغییر نام پیدا کرد، متولد شد. در کودکی پدرش را در اثر بیماری وبا از دست داد،انعکاس غم او رابه دلیل از دست دادن پدر و پریشانی مادرش در داستان" کودکی من" می توان دید.

"همه جای لباسش پاره شده بود. موهایی رو که همیشه با سلیقه شونه می کرد و مثل یه کلاه باشکوه خاکستری می بست حالا روی شونه های لختش ریخته بود و توی صورتش آویزون بود، یه مقدار از موهاشم که بافته بود، دور وبرش پخش بود و داشت صورت به خواب رفته پدر رو نوازش می کرد."

(از داستان کودکی من)

 بعد از فوت پدر به مدت چند سال با ناپدری خود زندگی سختی را گذراند و پس از فوت مادرش بر اثر سل، بکلی یتیم شد و با مادر بزرگش که زنی انسان دوست و علاقمند به افسانه های رمانتیک بود زندگی کرد. در سن 12 سالگی خانه را ترک کرد و در منطقه ولگا با عناوین مختلف کارگری کرد.

"با شغل نقاشی به زندگی- زندگی فعال- قدم نهادم. بعد به نانوایی پرداختم، شمایل کشیدم، اسب چرانی کردم، برای نیازمندیهای مختلف مثل گور مرده ها زمین کندم،باربری کردم، نگهبان شدم، ریشه درختان را از زمین بیرون آوردم، باغبانی کردم و به آزمایش بسیاری از مشاغل آزاد دیگر پرداختم." از داستان چند روز در نقش سر دبیر روزنامه پس از بسته شدن مدارس دولت تزاری به روی روستاییان، او خودش به تحصیل ادامه داد و تجربیاتش را در "دانشگاههای من" در سال 1923 نوشت. پس از کارگریهای فراوان به روزنامه نگاری روی آورد و با یکی از همفکران خود ازدواج کرد ولی به دلیل فساد جامعه کوچک اطرافش، این شغل را از دست داد.

در سال 1898 "مجموعه طرح ها و داستان ها"ی او توسط یک ناشر به چاپ رسید. این مجموعه شامل داستان های رمانتیکی است در رابطه با قدرت و اصالت خانوادگی طبقه روستایی و کارگر در روسیه. در حدود سال 1900 شروع کرد به نوشتن رمان های" سوسیال رئالیسم" که از آن جمله میتوان به رمان "مادر" اشاره کرد.

قهرمان زن داستان مادر، که پسرش به عنوان یک فعال سیاسی دستگیر شده و همسرش هم فردی الکلیست، هیچ پناهی جز عقیده مذهبی خود ندارد. همسرش فوت می کند و پسرش به صورت یک مبلغ سوسیایسم در می آید و هر روز دوستان انقلابی خود را به خانه می آورد و راهنمایی می کند. روزی به جرم حمل یک پرچم انقلابی دستگیر می شود. پس از دستگیری او، مادرش به گروه انقلابیون می پیوندد ولی به وسیله یک جاسوس به پلیس معرفی شده و دستگیر می شود.

گورکی این داستان را بر اساس زندگی واقعی" آنا زالموا" نوشته است. آنا پس از آنکه پسرش در یک جلسه انقلابی دستگیر می شود، برای پخش اعلامیه های انقلابی به سراسر کشور سفر می کند.

در سال های 1900 گورکی با" تولستوی و چخوف" دوستی نزدیکی پیدا می کند و درباره هر دو آنها در سال 1946" خاطره ها" را می نویسد.

گورکی عمده در آمدش را صرف جنبش انقلابی می کرد. او به خاطر شهرتی که داشت محتاطانه عمل می کرد ولی با این وجود مرتبا دستگیر می شد. دولت روسیه تزاری انتخاب شدن او را برای فرهنگستان روسیه در سال 1902 رد کرد و اعتراض چخوف و" کرولنکو" هم تاثیری نداشت.گورکی 15 نمایشنامه نوشت که دو تا از آنها به سختی سانسور شد ولی اکثر آنها در تاتر مسکو با موفقیت روبرو شدند. نمایشنامه های اولیه او به سبک چخوف هستند و بر توصیف موضوع تاکید دارند.

بعد از ناکام ماندن شورش انقلابی سال 1905، گورکی به فکر جمع آوری پول برای انقلاب افتاد و برای این منظور امریکا را انتخاب کرد و در سال 1906 به امریکا رفت و در آنجا نویسنده آمریکایی "مارک تواین" طی یک مهمانی شام تامین هزینه های انقلابی را پذیرفت و گفت"به طور قطع، دلسوزی من همراه انقلاب روسیه است."

او پیش از بازگشت به روسیه در 1914، در" کاپری" اقامت گزید و در آنجا یک محفل تبلیغاتی "بلشویک" بنا کرد.

اگر چه گورکی به سبب نزدیکی که با لنین داشت می توانست از مساعدتهای خوبی بهره مند شود، ولی از ریاست چاپخانه و انتشارات استعفا داد و در 1921 به دنبال آرامش از روسیه خارج شد و در 1928 به روسیه بازگشت.آخرین کار او که ناتمام هم ماند "زندگی کلیم سامگین" نام دارد که اغلب شاهکار او معرفی می شود. این رمان که در 4 جلد نوشته شده، نمایی است از وضعیت اجتماعی روسیه از سال 1880 تا 1917.

آثار گورکی از نظر نیک اندیشی و قدرت قابل توجه هستند. و او با آثارش به اعماق تفکر اتحاد جماهیر شوروی نفوذ کرده است. همچنین گرایشات عمیق شاعرانه و توجه همیشگی به عدالت در آثار او مشهود است.

گورکی در سن 68 سالگی (1926) توسط یک گروه "ضد شوروی" با زهر مسموم شد و در گذشت.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 12:23  توسط مزدک  | 

رحیم نامور، شخصیتی دوست داشتنی

 عطر طراوت بود باران
 آغوش خالي بود خاك پاك دامان
 اما ستوه از دست بسته
اما فغان از پاي دربند
چشمان پر از ابراند يك شام تاريك
 واندر لبان خورشيد لبخند
 آن يك درودي گفت بردوست
 اين يك نويدي را صلا داد
تا سرب و باروت
بر ناتمام نغمه هاشان نقطه بنهاد
 عطر جواني شست باران
آغوش پر آغوش عاشق ماند خاك سرخ دامان
 .

سياوش کسرائی

 

« جان ريد»  يك خبرنگار امريكائی بود. پيش از انقلاب اكتبر رفته بود روسيه تا از رويدادهای انقلاب روسيه گزارش بنويسد. شانس بزرگ وقتی به او روی آورد كه در همان  روزهايی كه او به مسكو رفته بود انقلاب پيروز شد و او از نادر روزنامه‌نگاران خارجی شد كه عملا در جريان بزرگترين رويداد قرن بيست قرار گرفت. يعنی انقلاب اكتبر.

او توانست با بسياری از رهبران انقلاب كه در آن روزها اسم و رسمی‌نداشتند، اما بعدها به مردان بزرگ قرن بيستم تبديل شدند و نامشان برای هميشه در تاريخ جهان ماند ديدار و گفتگو كند. "دزرژينسكی” بنيانگذار سازمان اطلاعات مركزی شوروی،  " گورگی” داستان نويس انقلابی‌روسيه، ... در راس همه آ نها " لنين".

وقتی از روسيه بازگشت، سراپا دگرگون شده بود و با تمام وجود از انقلاب اكتبر دفاع كرد.

جان ريد بعدا رُمان معروف «10 روزی كه دنيا را لرزاند» را نوشت، كه يكی از زيباترين و مستندترين كتاب‌های مربوط به انقلاب اكتبر است. "رحيم نامور" آن را از انگليسی به فارسی ترجمه كرد و در دهه 1330 در‌ایران چاپ كرد. سرگذشت رحيم نامور خود يك رُمان است. روزنامه نگار صلح دوست دهه 30‌ایران.

نامور نيز مانند جان ريد روزنامه نگار بود و گرايش چپ و سپس تود‌ه‌ای پيدا كرد و بعدها عضو رهبری‌این حزب شد. در جواني‌اش يكی از روزنامه‌نگاران معروف و بسيار خوشنام‌ایران بود و سرمقاله‌هايش با سرمقاله‌های حسين فاطمی، وزير خارجه مصدق نوعی ديالوگ مطبوعاتی بود. در دهه 30  تا كودتای   28مرداد .  در جريان جنگ دوم جهانی منشي جمعیت مبارزه با استعمار درايران شد. اين کانون روزنامه " شهباز" را بعنوان بلند گوی ضد استعمار و بانگ بلند استقلال را منتشر می‌كرد و رحيم نامور سردبير آن بود. خانه‌ای كه در گوشه ای از میدان حسن آباد سابق تهران برای مبارزه در راه دفاع از استقلال ملی ایران فعال بود و حزب توده‌ايران هدايت كننده‌اش بود. خانه صلح، تشکل دیگری بود که علیه فاشیسم و علیه جنگ مبارزه می کرد و مرکز آن در خیابان فردوسی بود و لنکرانی ها زیر سایه حزب توده ایران آن را رهبری می کردند. نامور انگليسی را در كالج امريكائی‌ها در همدان ياد گرفته و سپس در تهران ادامه داده بود.

*********************************************************

در چهارم خرداد ۱۳۳۱ هيات منصفه دادگاه كيفري تهران با اكثريت هشت راي در برابر ۴ راي، رحيم نامور ناشر روزنامه شهباز را از اتهام اهانت به شاه تبرئه كرد. محاكمه نامور دو روز طول كشيد. رحيم نامو در دادگاه مي گويد كه در اينجا شخص شاكي را نمي بيند و اگر شاه شاكي پرونده است چرا در دادگاه حضور نيافته و شكايت خود را دنبال نكرده است. شكايت هم به خط و امضاي شخص شاكي نيست و دادگاه نبايد ميان مردم فرق بگذارد، شاه يك فرد است و من هم يك فرد. بايد هر دو در دادگاه در جايگاه خود حضور داشته باشيم. مقام جاي خودش را دارد. صرف نظر از مقام، من و شاه دو تبعه يك كشور هستيم. در پايان جلسات، اكثريت هيات منصفه نظر داد كه اشاره مقاله به «دربار» است كه يك بنياد مملكتي است و هدف انتقاد بوده نه شخص شاه و نامور تبرئه شد.

*******************************************************

پس از كودتای 28 مرداد، مانند بسياری از رهبران حزب توده ‌ايران و كادرهای فعال آن از‌ایران خارج شد. از جنوب و از طريق آب گريخت و به كويت رفت. خودش مي‌گفت كه يك روز صبح وقتی راديوی هتل محل اقامتش را در كويت باز كرد ناگهان خبر اعلام قيام نظامی‌های عراق به رهبری سرهنگ عبدالكريم قاسم در عراق را شنيد. افسری ميهن دوست و شجاع كه گرايش‌های چپ داشت. خبر را همراه با مارش نظامی‌از راديو بغداد شنيده بود. كيف و كلاهش را جمع كرد و از كويت به بغداد رفت. حزب كمونيست عراق كه با قيام افسران تحت فرمان عبدالكريم قاسم خود به شريك حكومت تبديل شده و وسيعا به فعاليت علنی پرداخته بود نامور را زير پروبال خود گرفت. نامور به برنامه‌های راديويی عراق كمك‌كرد و ميانجی اختلافات كردهای شمال عراق با حزب كمونيست عراق و دولت عبدالكريم قاسم شد. در‌این كار موفق شد و‌این يكی از صفحات درخشان فعاليت او در بغداد بود.  در بغداد كه بود به او از داخل‌ایران اطلاع دادند كه يك كودتا عليه دربار شاهنشاهی‌ایران در شرف وقوع است. او برای رساندن‌این خبر به رهبری حزب از عراق به زوريخ رفت تا با رهبری حزب تماس بگيرد. از طرف رهبری حزب كيانوری‌این تماس را گرفت. كيانوری  خيلی زود فهميد ‌این يكی از دام های تيموربختيار فرماندار نظامی‌تهران و رئيس بعدی ساواك است. نامور نيز كه با شك و ترديد نسبت به صحت‌این كودتا حامل خبر شده بود،‌این گمان كيانوری را تائيد كرد. او ديگر به بغداد بازنگشت و به خواست حزب كه نگران ترور او در عراق بود، راهی بلغارستان شد. در صوفيه برايش آپارتمانی گرفتند و در آن ساكن شد. از آن تاريخ تا لحظه‌ای كه راديو پيك‌ایران فعال بود (راديوی وابسته به حزب توده‌ايران كه در بلغارستان برنامه پخش مي‌كرد و بسيار موفق بود) در‌این راديو كار كرد و مقاله نوشت و سرگرم كارهای تحقيقاتی و ترجمه شد. بعد ازانقلاب 57 پير و بازنشسته به‌ایران بازگشت. كار چندانی در آن شتاب حوادث از او بر نمي‌آمد. پير شده بود و تمام عشق و علاقه‌اش ديدار با‌این و آن بود. خوش صحبت بود و مجلس را گرم می‌كرد. سينه اش پر از خاطره بود.
پيرمرد، پس از يورش دهه 60 به احزاب سياسی‌ایران و از جمله به حزب توده‌ایران، يكبار ديگر عصا بدست مجبور به مهاجرت شد. ديگران جوان و چابك و او پير و عصا بدست. او از نسل قديم و مهاجرين يورش دهه 60 از نسل جديد. نسل جديد مهاجرين سياسی  رو به ‌آینده و سينه‌ای پر كينه از آنچه بر آنها می‌گذشت، او رو به گذشته و يادآور تلخي‌های بر در خاطره مانده.

همزمان با سياوش كسرائی از مرز افغانستان گذشت و در‌این كشور اقامت گزيد. كسرايی چند روز زودتر و او چند روز ديرتر. نمي‌توانست راه برود، سر مرز خاكی و پر چاله چوله‌ایران و افغانستان سوار اسب شد. او سواره و همراهان جوانش پياده از مرز گذشتند.

رو‌زگار نه به سواره رحم كرد و نه به پياده! نه بر زود از مرز گذشته و نه بر دير از مرز عبور كرده! نه بر شاعر و نه بر روزنامه‌نگار!

در كابل، در يك آپارتمان سكنی گزيد و بار ديگر خواند و نوشت و ترجمه كرد.

در يك غروب دلتنگ پائيزی نفسش به شماره افتاد. قلبش نمي‌كشيد. به بيمارستان كابل منتقلش كردند، حالش بهتر شد. چند شبی‌گذشت. دسته دسته به ديدارش مي‌رفتند و او بسيار از‌این ملاقات‌ها خوشحال بود. از‌اینكه ديگران فراموشش نكرده بودند لذت مي‌برد. روز چهارم برای دو تن پيغام فرستاد كه سری به او در بيمارستان بزنند. آنان كه رفتند، بعدها گفتند پيرمرد صلح و روزنامه نگار ضد جنگ چيزی نمی‌خواست؛ فقط گفته بود دلم برايتان تنگ شده بود!

گفته بودند: ما كه صبح‌اینجا بوديم!

گفته بود: امروز دوبار دلم تنگ شده بود!

حالش خوب بود. نيمه نشسته و نيمه خوابيده، مثل هميشه چند كتاب انگليسی و فارسی كنار د ستش بود. انگليسی را در نوجوانی و همراه درس مکتب در همدان و سپس در جوانی و در كالج انگليسي‌ها در تهران خوب آموخته بود.

گفته بودند: همين هفته از بيمارستان مرخص خواهی شد.

گفته بود: آره حالم كاملا خوب شده.

اتاقش دونفره بود، اما مريض ديگرمرخص شده بود.

چشمهايش نوری نداشت.

ساعت 12 شب پيرمرد قلبش از طپش باز‌ایستاد! مراسم تدفين او با مارش نظامی‌از بيمارستان تا ميدان آريانای كابل برگزار شد. همان ميدانی كه سال‌ها بعد دكتر نجيب الله را در آن به دار كشيدند.

در بلندترين تپه مُشرف به كابل به خاكش سپردند )تپه شهدا). سنگی سياه با خطی خوش و پرچمی‌بر فراز آن: رفيق نامور، نويسنده، مترجم، روزنامه نگار و عضو كميته مركزی حزب توده‌ايران. مترجم رُمان تاريخی و مستند"10 روزی كه دنيا را لرزاند" بر فراز تپه‌ای مُشرف به كابل و "جان ريد" نويسنده رُمان در كدام نقطه نمي‌دانم در خاك شدند.

وقتی ربانی قدرت گرفت پرچم‌های آن تپه را كه به تپه شهدای معروف بود جمع كردند.

صدها نظامی‌و كادر حزبی ‌دولت دمكراتيك افغانستان كه در جنگ با همين دارودسته‌ بنيادگرايان كشته شده بودند در‌این تپه به خاك سپرده شده بودند. سنگ‌ها را برداشتند اما با قبرها و خفتگان در آن كاری نكردند. اما وقتی طالبان به كابل رسيدند آن تپه را با تراكتور كندند و روی استخوان‌های از زير خاك در آمده آهك ريختند. شايد استخوان دست، انگشت و يا پای ناتوانی كه نامور را تا كابل كشانده بود در ميان آن استخوان‌ها بود.

خم بر جنازه اي ديگر

نه بايسته شعرست و نه
شايسته من
 كه همواره خون بسراييم و
 خون
 و از عطر نياز
 و تركش بلندآواز
سخن نگوييم
از عشق سخن نگوييم و
 از غزل
اما در آن گذر
كه
 قلم و قدم
بر خون همي رود و
 باز
 اين منم كه بر جنازه اي ديگر
خم مي شوم
باري بشنويدم بانگ
كه در برابر چشمانم شهيد مي شوند
فرزندان اميدم
 آري بشنويد
افراسيابت
 به تيغ
از شاهنامه مي راند
 اي ستيزنده باستم
اي جزمت زيبايي جواني و جرئت راستي
 اما نامت
 در كارنامه او
 مي ماند
عقيق سرخ
اينك مهرباني همه بازوان برادري
سهرابانت
و خشم بي آتشي كين
 رستمانت
گرم است
 هنوز خون تو گرم است
ديرگاه
 بردندت
 و هم به شبانگاه
 از تو دست بداشتند
از پيكر بي جان تو
از خوشه خون
و هنوز
خون تو گرم است
 در قتلگاه تو چه گذشته است ؟
 اي شبنم سرخ
از آخرين برگه لرزان شب
 چگونه چكيدي
 تا سپيده دم چشم باز كرد ؟
جنايت
 بي حوصلگي مي كند و
 قساوت عجول است
 و شرف
درد شكيبايي را
تا ديار آرام مرگي زودرس
پيش مي برد
 و همچنان
 آزادگي با خون
راهش را خط كشي مي كند
 و جواني بر آن
گلهاي آفتابگردان
 مي نشاند
 تا شيار آفتابي اين مرز را
 در دود و دمه
 چراغان دارد
 اي گوهرهاي ناشناس
حجله هاي گلرنگ بي عروس
در بگشاييد و دهان
 تا مردمان
دامادان سر بلند را تعظيم كنند
و
 اي تو
 رفيق رزم آور بي خستگي
آرام
كه تا خاك
تن به بوسه آفتاب مي سپارد
 خشم دانه ها بر زمين
مزرع رستاخيز
 مي روياند
و دست بازوان رنج
 گهواره انديشه ات را
 مي جنباند
و در شاهنامه شهيدان
 خون سياوش
مي جوشاند
.

سياوش کسرائی.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:7  توسط مزدک  | 

میخائیل شولوخوف خالق دن آرام

" دن آرام " از آثار جاويدانه ادبيات جهان بشمار ميرود که به شيوه رئاليزم اجتماعي به نگارش درآمده و رويدادهای يک دوره بسيار با اهميت تاريخ مردم روسيه را به بهترين طرز و عاليترين بيان بازتاب ميدهد. ميخائيل شولوخف در 24 ماه مه سال 1905 در روستاي كروژلين واقع در بخش قزاق نشين وشنسكايا پابه عرصه‌ وجود گذاشت. پدرش يك دهقان خرده مالك بود. شولوخف تا سال 1918 تحصيل ‌كرد، ابتدا در دبستان روستا و سپس در دبيرستان شهر به تحصيل پرداخت ، ولي جنگ داخلي كه در آنزمان آغاز گرديد وی را از تحصيل بازداشت و از سال 1918 مشغول كار شد. در مدت پنج سال او بارها پيشه خود را تغيير داد. از سال 1923 نوشته‌هاي شولوخف در مطبوعات به چاپ رسيد. در جنگ دوم جهاني شولوخف به عنوان خبرنگار در جنگ شركت داشت. ميخائيل شولوخف، به خاطر خدماتش در زمينه‌ رشد و تكامل ادبيات شوروي به لقب نويسنده‌ ملي، دريافت عالي‌ترين نشان لنين ، مدال قهرمان كار سوسياليستي ، جايزه‌ دولتي و جايزه نوبل سال 1965 موفق شد. او به عنوان آكادميسينی كه آثار ادبيش داراي شهرت جهانيست و نويسنده‌ يي كه نام وي بر ادبيات شوروي مي‌درخشد شناخته شده است و با نوشته‌هاي خود عشق و علاقه‌ مردم را به خود جلب کرد. شولوخف با قلم تواناي خويش مناظري از زندگي و اخلاق انساني را بگونه استادانه خلق كرده و تجسم بخشيده که موجب شهرت جهاني وی گرديده است. مطبوعات جهان ضمن تفسير كتاب‌هاي شولوخف آنها را : « شاهكارهاي قرن » و « صخره‌هاي ادبيات جهاني » و « فرهنگ شكوهمند قرن بيستم » ناميده‌اند .ژان كاتالا نويسنده‌ فرانسوي درباره‌ او نوشته است: « شولوخف نويسنده‌ يي است كه افكار او با هنرش چنان در آميخته كه نمي‌توان يكي را از ديگري جدا ساخت و نويسنده‌ يي كه خلاقيت او عبارتست از بيان زندگاني انسانيت.» ميخائيل شولوخف داستان‌هاي بسيار نگاشته كه بعضی از آنها مانند «سرنوشت يك انسان »،« كره اسب»، « دون آرام »، «‌زمين نوآباد » و « آنها براي ميهن پيكار مي‌كردند » به فارسي ترجمه شده است و يادداشت‌ها و مقالات بسيار نيز به رشته‌ تحرير در آورده است. كتاب‌هاي او به بيش از هفتاد زبان ترجمه گرديده و در ميليون‌ها نسخه منتشر شده و از روی برخي از آنها فيلمنامه ها تهيه و ساخته شده است.
ميخائيل شولوخف بدين سبب براي مردم گرامي است كه هر فرد مي‌تواند در كتاب‌هاي او نكته‌هاي بسيار از زندگاني خود بيابد. تمام داستان‌هاي اوليه كه شولوخف نوشته در واقع طرح و استخوان بندي آثار حماسي « دن آرام » و « زمين نوآباد » بوده كه از نظر تلفيق نيروي هنري واقعيتي اعجاب انگيز است. آثار شولوخف سه مرحله تاریخ روسیه را منعكس مي‌کند. اين سه مرحله در « دن آرام » و «‌زمين نوآباد » و «‌آنها براي ميهنشان مي‌جنگند » جلوه ‌گر است. رمان « دن آرام » از نظر توصيف عميق زندگي و كثرت قهرمانان داستان و از نظر وصف طبقات مختلف جامعه و سرنوشت افرادي كه به وقايع انقلاب و جنگ‌هاي داخلي جلب شده‌اند تا اندازه‌ يي همانند رمان « جنگ و صلح » لئو تولستوي است. شولوخف در ادبيات روس بارزترين و عميق‌ترين بيان كننده‌ روحيه‌ قشرهاي مردم بشمار مي‌رود. تحول در زندگاني دهقانان در رمان‌هاي او متجلي است و اين بزرگ‌ترين موفقيت ادبيات معاصر روس است و چنان تاثير بزرگي در حيات اجتماعي مردم به جا گذاشت كه مي‌توان آن را با تاثير نداي نيرومند لئو تولستوي در مردم روسيه، مقايسه نمود. رمان « دن آرام »، « از زبان » مردم و گوئي با الهام از احساسات دروني آنها نوشته شده است. گريگوري ملخوف قهرمان اصلي رمان از همان اول جواني، هنگامي كه به خاطر عشق به آكسينيا با خانواده‌اش قطع رابطه مي‌كند رفتاري سركشانه از خود نشان مي‌دهد. اين رويداد در محيط قزاق‌ها، در شرايط پدر سالاري كه كودكان بايد بي‌چون و چرا از والدين خود تبعيت كنند واقعه‌ منحصر به فردي مي‌باشد. گناه گريگوري ملخوف بويژه از اين لحاظ بزرگ‌تر مي‌نمايد كه او به عنوان يك قزاق به خاطر زني شوهردار خانه‌ پدري خود را ترك كرد و به عنوان دهقان مزدور به كار پردخت. او مورد خشم شديد پدر و تحقير دهقانان قرار گرفت. ولي هنوز بسيار جوان بود و براي او همه چيز بي‌تفاوت بود. او با همان رشادتي كه از پرچين به خانه‌ي همسايه پريد تا از آكسينا در برابر مشت‌هاي آهنين شوهرش استپان دفاع كند خانواده‌اش را نيز ترك مي‌كند و به اتفاق آكسينيا فقط با لباسي كه در تن داشت زادگاه خود را ترك مي‌نمايد و به ملك يكي از ملاكان مي‌رود. براي ملخوف استقلال و شايستگي انسان از هرچيزي پرارزش‌تر است و او از همه‌ي ثروت پدري فقط به اسب اكتفا كرد. او در اين دوران زندگي، اعتماد بسيار به خود داشت و مي‌دانست كه پيدا كردن راه به سوي سعادت فقط به خود انسان بستگي دارد. اعتماد مبهم او نسبت به هم باعث بسياري از اشتباهات گريگوري گرديد. او در سال‌هائي كه در انديشه‌ راه صحيح به سوي حقيقت اجتماعي بود نه فقط از ملت خويش جدا شد بلكه عليه منافع بنياني قزاق‌ها گام برداشت. گريگوري با شمشير عليه ارتش سرخ مي‌جنگيد.اما بعد در راهي كه برگزيده بود دچار شك و ترديد بسيار گرديد. در اين هنگام جاه طلبي او باعث غروري گشته بود زيرا به فرماندهي لشكري منصوب گشت كه گويا به خاطر استقلال و خودمختاري دون مي‌جنگيد در حاليكه وجدانش از اين كار در عذاب بود. ولي در زندگاني گريگوري لحظه‌اي فرا مي‌رسد كه آن چيزي كه در نهاد وي مكتوم است نضج يافته به هيجان مي‌آيد. عشق صادقانه به سرزمين و خانه‌ي پدري كه آندو را پشت سر گذاشته بود و كودكاني كه يتيم شده بودند و آكسينياي محبوب روز به روز شديدتر مي‌گشت.
« دن آرام » اثر عميقي است كه از نظر حقيقت عيني انسان را دچار حيرت مي‌سازد. ماكسيم گوركي بنيان گذار ادبيات شوروي براي اين اثر شولوخف ارزش بسيار قائل شد. گوركي چنين گفته بود: « اين رمان را فقط با جنگ و صلح اثر تولستوي مي‌توان سنجيد. » لوناچارسكي نيز درباره‌ اين رمان چنين نوشته بود: «رمان دن آرام شولوخف كه هنوز به پايان نرسيده، اثري است موثر و تصويري است از زندگاني مردم و از نظر هنري بهترين پديده در تاريخ ادبيات روس مي‌باشد. » مرحله‌ي دوم خلاقيت شولوخف عبارت است از انعكاس دوران تعاونی ها .كتاب « زمين نوآباد » كه به تشكيل تعاون دسته جمعي و تحول مربوط است گوئي دنباله « دون آرام » به شمار مي‌رود، كه سرنوشت روسيه دوران انقلاب را هنگامي كه كشور در راه جديدي گام برمي‌دارد منعكس مي‌كند. نخستين فصل‌هاي اين رمان در سال 1954 در مجله‌ « آگانيوك » و بعد هم در صفحات روزنامه‌ي « پراودا » و در مجلات ادبي و هنري منتشر گرديد. در آخرين روزهاي ماه دسامبر سال 1959 آخرين فصل اين اثر به پايان رسيد و در آن هنگام در حضور نويسنده با صداي بلند در دفتر مجله « آگانيوك » خوانده شد. ميخائيل سافررونوف سردبير مجله مذكور اين واقعه را چنين به خاطر مي‌آورد : « او / شولوخف / كنار ما نشسته بود، در حاليكه به سبيل‌هاي سفيد و خرمائي خود دست مي‌كشيد، با دقت گوش مي‌داد و گاه لبخندي مي‌زد گویي تعجب مي‌كرد از اين كه به قهرمانانش چه گذشته و مثل اين كه هر كلمه‌اي را كه ادا مي‌شد با دقت مي‌سنجيد. » شولوخف در رمان « زمين نوآباد » شيوه‌اي سواي شيوه‌ « دون آرام » براي توصيف قهرمانان خود در عرصه‌ي جهان پيش گرفته. او اين عمل را به طور كلي بوسيله‌ دوقهرمان خود ماكارناگولنوي و پولوتف افسر ارتش پيشين قزاق كه به دستور متحدين گارد سفيد عليه شوروي تدارك شورش مي‌ديد انجام مي‌داد. او در پرتو همين اثر شهرت جهاني يافت. در رمان « زمين نوآباد » در واقع در آباد كردن زمين بوسيله‌ كالخوز گريمياچينسك گفتگو شده است. ولي هدف اساسي بالابردن نيروي ادراك دهقانان مي‌باشد. « آنها به خاطر ميهنشان مي‌جنگيدند » كه سومين مرحله خلاقيت شولوخف به شمار مي‌رود به همان نسبت آثار ديگر او جالب است. نوآوري اين اثر مقدم بر همه در تجسم هنرمندان وقايع غم انگيز سال مخوف 1942، دوران عقب نشيني نيروهاي شوروي در زمان جنگ دوم جهاني نهفته است. در واقع چه نيروي روحي و چه عشق و علاقه‌ي محو نشدني نسبت به زندگي در مردمي كه دشوارترين لحظات سرنوشت خود را مي‌گذراندند وجود داشت كه حتي در چنين روزگار سختي گاهگاه به شوخي و طنز مي‌پرداختند. اين نويسنده‌ پرآوازه سرانجام روز 22 فوريه 1984 چشم از جهان فروبست.

+ نوشته شده در  شنبه نهم تیر 1386ساعت 10:49  توسط مزدک  | 

آینه در آینه

درباره شعر گفته اند كه بايد انعكاس صداى روزانه باشد. سايه اى از واقعيت بنمايد و فراتر از زمان و زمانه خود پيش برود. دراين تعريف مسلماً شعر شعراى بسيارى از دوران معاصر گنجانده مى شود. با اين همه اما در ميان نام هاى ريز و درشتى كه در صد سال اخير سنگ بزرگ شعر را به پيش كشانده اند، نام هايى هستندكه هم عوام مى شناسندشان و هم خواص. هوشنگ ابتهاج يا به قول خودش (ه- .ا.سايه) در اين ميان شايد زبانزدترين و سرشناس ترين شاعر دوران ما باشد. كسى كه بزرگان ادب و ادبيات اورا "حافظ زمانه" ناميده اند به قدرى در ميان لايه ها و طبقات گوناگون مردم و جامعه نفوذ داشته كه از امى وعامى تا ملا و مكلا مى شناسندش و شعرش را از برند.
اين البته هنر اوست. هنر والاى فرزند زمان خويشتن بودن ودر زمانهاى فرار و زيستن.
شعر ابتهاج آينه اى را مى ماندكه شايد تا نسل ها بعد بشود خود را درقاب كلماتش ديد.
شعر ابتهاج داراى ابعاد و گستردگى بسيار است. ابتهاج از شعر به اشكال گوناگون استفاده مى كند. چنانكه زمانى شعر او داراى پيچيدگى هاى زبانى و هنرى است و زمانى ديگر براى بيان افكارش از شعر استفاده مى كند. گاهى شعر براى ابتهاج نقش يك رسانه را دارد كه آگاهى مى دهد و گاهى تصوير وتصاوير ذهن خلاق و بسيط اوست. به يك معنا امير هوشنگ ابتهاج يا همان ه-. ا.سايه با شعر زندگى كرده . شعر هم هنر اوست و هم ابزار اوبه عنوان يك روشنفكر كه در اجتماع اثرگذارى مى كند. با اين وصف ابتهاج شعر را از زواياى متعدد مى بيند و از هر زاويه هم با آن يك نوع برخورد مى كند. گاه دقت او در خدمت ترانه است، ترانه هايى كه به حافظه تاريخى مردم گره خورده اند مثل "تو اى پرى كجايى" و گاه ذوق اش حسرت جوانى و حكمت پيرى را متصور مى شود و گاه شعرش اندرز است و آگاهى. در واقع شعر ابتهاج منشورى است از هر زاويه كه درنور قرار مى گيرد به يك رنگ در مى آيد و اين همان ويژگى است كه شعر حافظ و شور مولانا را جاودانه كرده است. از اين منظر شايدعنايت ابتهاج به غزل و قصيده ارادت او به حافظ است. گرچه شور مولانا در ميان اغلب غزل هاى او موج مى زند.
ارادت و جان نثارى ابتهاج به حافظ را مى توان در كتاب ژرف و گرانبارش "حافظ به سعى سايه" ديد. كه در آن نگاه پژوهنده يك شاعر مسلط و بسيط بر غزل و قصيده وكلام را مى بينيم كه توانسته با اعراب گذارى هاى دقيق و مطنطن و قياس نسخه هاى متعدد خطى اختلاف ميان نسخ گوناگون را كشف كند و با درك وآشكار ساختن واژه هاى مشكوك موضوعات پيش پا افتاده حافظ شناسان را رفع و رجوع كند ونگاهى تازه به همراه درايتى تمام ناشدنى و زوال ناپذير حافظ پژوهان عرضه كند. از اين نظر "حافظ به سعى سايه" نقطه پايانى براى بسيارى از مباحث حافظ پژوهشى و نقطه آغازى براى مباحث تازه است.
شايد بتوان مدعى شد كه درميان تمام قالب هاى شعر فارسى، ارادت ابتهاج به غزل بيش از ساير قالب هاست. چه غزل ازمنظر او بامفاهيم بلندى كه ايرانى جماعت قرنها با آن زيسته است و با آن نفس كشيده از قبيل عشق و رندى و قلندرى و ملامت ومرگ آگاهى و... در آميخته است وآنقدر اين كلمه جامد نزد شاعران، شخصيتى دارد كه رفتار خاص خود را مى طلبد.
هنر ابتهاج و همقطارانش در مورد غزل آن است كه آنها غزل را از روح بى زمان ايرانى اش خالى كرده اند و روح زمانمند خود را بر آن دميده اند و از اين منظر شايد ابتهاج با اشعار نئوكلاسيك سياسى - عرفانى اش تلاش مى كند تا پيش از آنكه شاعر بودن خود را به رخ مخاطب بكشد، انسان بودن و انسان قرن بيست و يكمى بودن خودرا به غزل بدمد و به دليل ارج نهادن او به روح ايرانى غزل است كه همه و همه او را مى شناسند يا لااقل شعرى از او شنيده اند و شعرى از او خوانده اند.
 ممكن است گفته شود كه دليل نفوذ اشعار ابتهاج در ميان طبقات مختلف اجتماعى و دو، سه نسل گذشته و امروز توسل خوانندگان موسيقى به اشعار اوست. اين جمله غلطى نيست و ادعاى بى راهى نمى نمايد. اما بايد اضافه كرد كه تسلط و مهارت وشناخت ابتهاج بر موسيقى چنان است كه با اشعارش بارها به موسيقيدانهاى ايرانى بويژه موسيقيدانان سرشناسى چون محمدرضا شجريان و لطفى و... جهت واقعى را نمايانده. و اين كار او نه از طريق زد و بند و نصيحت ونقد و غيره كه تنها از طريق همان شعر صورت پذيرفته است.
ابتهاج راهبر گروه چاووش يكى از مهمترين گروه هاى موسيقى در آستانه انقلاب مردمى ايران بود كه با حضور كسانى چون لطفى ، عليزاده، مشكاتيان، شجريان و... ماندگارترين تصنيف ها وترانه هاى انقلابى بعداز مشروطه را رقم زد. و يكى از دلايل مراجعه بسيار هنرمندان و موسيقيدانان و موسيقى شناسان به اشعار ابتهاج، روح موسيقيايى نهفته در اشعار اوست. چنانكه همايون خرم آهنگساز معروف برنامه گلها كه با ترانه هاى ابتهاج آهنگ ساخته، دليل اصلى استفاده موسيقيدانان از اشعار ابتهاج را منبع سرشار والهام دهنده اين اشعار به موسيقى دانان مى داند. و ابتهاج پيش از آنكه شاعر باشد اهل موسيقى است و مى داند كه كلام آهنگ و نت و ريتم و ملودى قوى تر و نافذتر از كلمه است و به همين علت اغلب اشعارش در موسيقى غرق است. و جالب آن است كه در منزل اين بزرگمرد ادبيات معاصر ما، بيش از آن كه سخن از شعر و شاعرى در ميان باشد، صحبت از موسيقى و بحث درباره آن است كه سايه چه موسيقى كلاسيك غربى و چه موسيقى كلاسيك ايرانى را به غايت عميق و درست مى شناسد.
دراين سراى بى كسى، كسى به در نمى زند ‎/ به دشت پر ملال ما پرنده پر نمى زند ‎/ يكى ز شب گرفتگان چراغ بر نمى كند‎/ كسى به كوچه سار شب در سحر نمى زند‎/ نشسته ام در انتظار اين غبار بى سوار‎/ دريغ كز شبى چنين سپيده سر نمى زند‎/ دل خراب من دگر خرابتر نمى شود‎/ كه خنجر غمت از اين خرابتر نمى زند‎/ گذرگهى است پر ستم كه اندرو به غير غم ‎/ يكى صداى آشنا به رهگذر نمى زند‎/ چه چشم پاسخ است از اين دريچه هاى بسته ات؟‎/ برو كه هيچ كس ندا به گوش كر نمى زند‎/ نه سايه دارم و نه بر، بيفكنندم و سزاست‎/ اگرنه، بر درخت تر كسى تبر نمى زند
اميرهوشنگ در سال ۱۳۰۶ در رشت به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى را در اين شهرسپرى كرد و سپس به تهران آمد و دوره دبيرستان را در تهران گذرانيد. آثار او كه "سايه" تخلص مى كنداز بدو شروع به شاعرى مورد توجه اهل ادب قرار گرفت و سخن منظوم او به تدريج در مطبوعات كشور منتشر شد تا آنكه هرچندگاه مجموعه اى از اين آثار به طور مدون طبع گرديد.224253.jpg
ابتهاج شعر گفتن را خيلى زودتر از تصور ما آغاز كرده است. اووقتى هنوز در دبيرستان تحصيل مى كرد اولين مجموعه شعرش را منتشر كرد. سايه در قالب غزل شاعرى شناخته شده و محبوب است كه خوب مى داند چطور از واژه ها وتركيبات در اين قالب استفاده كند. او شعرهاى ماندگار بسيارى هم در قالب تازه و شعر نو سروده است. درونمايه هاى حسى شعر او در بسيارى از موارد با مضامين اجتماعى پيوند خورده است. يكى از نمونه هاى خوبى كه دغدغه هاى اجتماعى شعر سايه را نشان مى دهد، شعر "كاروان" است كه هنوز خيلى از بزرگترهاى مان جوانهاى دهه سى و چهل، آن را از حفظ مى خوانند:
ديريست گاليا!‎/درگوش من فسانه دلدادگى مخوان!‎/ديگر زمن ترانه شوريدگى مخواه!‎/دير است گاليا! به ره افتاده كاروان.‎/عشق من و تو؟... آه‎/اين هم حكايتى است‎/اما، درين زمانه كه درمانده هركسى‎/از بهر نان شب‎/ديگر براى عشق و حكايت مجال نيست.‎/...
درواقع ابتهاج يكى از مطرح ترين و بهترين شعر سرايان معاصر است كه گرچه در قالب هاى كلاسيك در قله نشسته است اما در زمينه هاى مختلف شعر نو نيمايى نيز اشعارى والا و توانا سروده است. سايه يك نو انديش غزلسراست و دراين راه و روال، در بين معاصران همتايى ندارد.
سايه در سايه بهره گيرى بجا و بهنجار از ناب ترين و زلالترين شاخه جريان غزل سبك عراقى، اين اقبال را يافته كه نيروى باليدن در كناردرختان برومند و تنومند غزل فارسى را به دست آورد. او در سال ۱۳۲۵ مجموعه "نخستين نغمه ها" را كه شامل اشعارى به شيوه كهن است، منتشركرد. "سراب" نخستين مجموعه دوست به اسلوب جديد، اما قالب، همان چهارپاره است با مضمونى از نوعى تغزل و بيان احساسات و عواطف فردى، عواطفى واقعى و طبيعى. مجموعه "سياه مشق" با آنكه پس از سراب منتشرشده، شعرهاى سالهاى ۲۵ تا ۲۹ شاعر را دربرمى گيرد. دراين مجموعه، سايه تعدادى از غزلهاى خود را چاپ كرد و توانايى خويش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه مى توان گفت تعدادى از غزلهاى او از بهترين غزل هاى دوران معاصر به شمار مى رود.
اما سايه در مجموعه هاى بعدى، آواى دل دردمند و ترانه هاى عاشقانه را رها كرده با مردم همگام مى شود و مجموعه شبگير، پاسخگوى اين انديشه تازه اوست كه دراين رابطه اشعار اجتماعى با ارزشى را پديد مى آورد.
سايه را مى توان از تواناترين شاعران وبهترين غزلسراى معاصر دانست كه با زبانى توانا و دركى تازه درمجموعه "چندبرگ از يلدا" در سال ۱۳۳۴ راه روشن و تازه اى در شعر معاصر گشود.
مضامين گيرا و دلكش، تشبيهات و استعارات و صور خيال بديع، زبان روان و موزون و خوش تركيب و هم آهنگ با غزل از ويژگى هاى شعر سايه است.
گذشته از اينها هوشنگ ابتهاج را مى توان از تواناترين شعراى آرمانگراى نمادپرداز دانست. چه او هم در غزل و هم دركارهاى نو لحظه اى از انديشه به "هدف" غافل نمى ماند و درعين حال "جوهر شعرى" را با ظرافت تمام چون شيشه اى در بغل سنگ نگاه مى دارد.
ديگر اين پنجره بگشاى كه من‎/به ستوه آمدم از اين شب تنگ.‎/ديرگاهى است كه در خانه همسايه من خوانده خروس.‎/وين شب تلخ عبوس‎/مى فشارد به دلم پاى درنگ
ديرگاهى است كه من در دل اين شام سياه‎/،پشت اين پنجره بيدار و خموش‎/،مانده ام چشم به راه.‎/همه چشم و همه گوش.‎/مست آن بانگ دلاويز كه مى آيد نرم‎/محو آن اختر شبتاب كه مى سوزد گرم‎/مات اين پرده شبگير كه مى بازد رنگ.‎/آرى اين پنجره بگشاى كه صبح‎/مى درخشد پس اين پرده تار.‎/مى رسد از دل خونين سحر بانگ خروس.‎/وز رخ آينه ام مى سترد زنگ فسوس‎/بوسه مهر كه در چشم من افشانده شرار‎/خنده روز كه با اشك من آميخته رنگ...
شعر ابتهاج و نام سايه را هرگز نمى توان فراموش كرد، اگر قرار باشد كه از ادب و ادبيات صدسال اخير سخن گفت و حرفى زد و مطلبى نوشت. غزل هاى او را بسيارى از بزرگان ادبيات دوران اخير تحسين كرده اند و شاعر نوجويى مثل فروغ غزل معروفى در استقبال از شعر سايه سروده است و دكتر شفيعى كدكنى كه گزينه اشعار او را با نام "آينه در آينه" جمع آورى كرده، درباره اش مى گويد: "كمتر حافظه فرهيخته اى است كه شعرى از روزگار ما به يادداشته باشد و در ميان ذخايرش نمونه هايى از شعر و غزل سايه نباشد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386ساعت 12:0  توسط مزدک  | 

آنتوان چخوف پزشكي كه با قلم درمان مي‌كرد.

آنتوان چخوف در 19 ژانويه 1860 در شهر «تاگانروك » در خانواده‌اي فقير اما معتقد به سنن و آداب، به دنيا آمد. جد چخوف از رعيت‌هايي بود كه با كار زياد و صرفه‌جويي، آزادي خود خانواده‌اش را از اربابش خريد. در آن زمان در روسيه، ارباب‌ها با دهقانان رفتاري مانند برده داشتند و زمين همراه دهقاناني كه بر روي زمين‌هاي كشاورزي كار مي‌كردند و خانواده آنها به فروش مي‌رسيد.

پدر آنتوان مغازه خواربار فروشي كوچكي داشت كه درآمد آن نمي‌توانست هزينه زندگي آنان را تامين كند به همين دليل آنتوان كوچك از همان آغاز زندگي با چهره‌ي فقر و ناداري آشنا شد.

با آن كه آنتوان در سختي و فشار زندگي مي‌كرد اما با عزت نفسي كه داشت كوچك‌ترين گله و شكايتي به زبان نمي‌آورد و با كار و كوشش فراوان در پي تكميل تحصيلات خود بود.

در 16سالگي و پس از پايان دبيرستان، به مسكو رفت. او ضمن تحصيل در دانشكده‌ي پزشكي، همكاري با بعضي مجله‌هاي فكاهي را شروع كرد و سال 1884 كه دانشكده را به پايان رساند نويسنده نسبتاً معروفي بود.

آنتوان چخوف براثر فقر دوران كودكي و زحمات شبانه روزي دوران جواني، در سي سالگي مبتلا به بيماري سل گرديد كه تا پايان حيات كوتاه وي با او همراه بود و چون اين بيماري در آن زمان قابل معالجه نبود. بالاخره هم باعث مرگش گرديد.

با آنكه چخوف بيمار بود لحظه‌اي از كار و كوشش دست بر نمي‌داشت گويي مي‌دانست كه عمرش كوتاه است و تمام ساعات فراغت خود را سرگرم نوشتن بود.

در 1890 براي آن كه بيشتر با زندگي مردم آشنا شود راه سخت و دور و دراز جزيره ساخارين را در پيش گرفت تا در آنجا وضع تبعيدي‌هيا رژيم را مطالعه كند. پس از بازگشت از مسافرت نه چندان كوتاه، چخوف زمين كوچكي در نزديكي مسكو خريد و در آنجا به درمان روستائيان بيچيز و فقير پرداخت، سرپرستي دبستان ده را بر عهده گرفت و با شوق بسيار رد كارهاي خير شركت مي‌كرد و در عين حال به نوشتن نمايشنامه و داستان ادامه مي‌داد. از نمايشنامه‌هاي وي با اشتياق زياد استقبال شد. حتي در ساير پايتخت‌هاي اروپا هم مورد نمايش و تحسين تماشاگران قرار گرفت.

گرچه درباريان و وابستگان تزار به دليل نمايشنامه‌هاي پر نيش و كنايه چخوف دل خوشي از او نداشتند، در سال 1900 براثر فشار نويسندگان و دانشمندان، همچنين علاقه مردم و در نتيجه نفوذ و شهرت انكار ناپذير وي، به عنوان كارمند افتخاري آكادمي علوم روسيه انتخاب شد.

موفقيت‌هاي روز افزون چخوف همچنين باعث شد كه آكادمي علوم، براي مجموعه داستان‌هايش، جايزه پوشكين را به وي اهداء كند.

آنتون چخوف با كار بي‌وقفه، وضعيت بيماريش را روز به روز بدتر مي‌كرد و سرانجام به دستور پزشكان ناگزير به نقاط جنوبي فرانسه رفت اما آنجا هم با آنكه كار كردن برايش زيان داشت از نوشتن دست نمي‌كشيد و پس از مدتي مجبور شد با همسرش براي معالجه به آلمان برود و در آسايشگاه مسئولين «‌بادن ويلر » اقامت كرد و همانجا بود كه در دوم ژوئيه سال 1904 در 46 سالگي درگذشت. پيكرش را به روسيه آوردند و در دير نادادويچي مسكو كه محل دفن مشاهير روسيه است به خاك سپردند.

چخوف كه از ستارگان درخشان ادبيات روسيه است در مدت 25 سال نويسندگي، با آثار فراوان خود از داستان و حكايت و نمايشنامه و غيره دنيا را به حيرت و تحسين واداشته است. كارهايي كه چخوف به جهان هنر و ادب عرضه كرد نه تنها سرمشق نويسندگان معاصر و آينده ملت خود شد بلكه براثر مطالعه آثار وي، نويسندگان اروپايي و آمريكايي مخصوصاً نمايشنامه‌نويسان استفاده شايان برده و سبك و طرز فكر و نگارش وي را تقليد كرده‌اند.

محيط زندگي چخوف در تحت سلطه‌ي رژيم استبدادي بود و در نتيجه، آثار شوم حكومت استبدادي از ظلم‌هاي درباريان، فساد سازمان‌هاي اداري، رشوه‌خواري، فقر، مرض، جهل و بدبيني، در آثار او تجسم يافته است. چخوف براي سرگرمي، داستان به قلم نمي‌آورد و نمي نوشت بلكه اهداف انساني را در داستان و نمايشنامه منعكس مي‌كرد.

وي در آثارش با فساد و دروغگويي، خودنمايي و تكبر، ياس، منفي‌بافي، كوته نظري، تحمل ظلم، آزادي خواهي دروغين و ديگر صفات منفي با كمال خشونت مبارزه و آنان را رسوا مي‌كند، در عين حال جامعه را به آينده درخشان و زندگي سعادتمندانه اميدوار مي‌سازد.

آثار زيادي از چخوف به فارسي ترجمه شده است كه از جمله مي‌توان به: زندگي من، باغ‌‌آلبالو، اطاق شماره6، تيفوس، اشاره كرد. بسياري از نمايشنامه‌هاي او هم در ايران به روي صحنه آمدهاست.

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 11:52  توسط مزدک  |